Neda Irani

A Skeptic's View

Friday, May 06, 2011

 
<<جنبش اسلامی ترکستان شرقی>>، از رویا تا واقعیت 

<<جنبش اسلامی ترکستان شرقی>> ETIM، یک سازمان تخیلی است که توسط حکومت چین بعنوان یک سازمان تروریستی معرفی می شود. شاخه تروریستی این سازمان اصولا یا وجود خارجی ندارد و  در ذهن حاکمان چین اختراع شده است یا گروهی متشکل از حداکثر سه تا چهار نفر است که فعالیت محدودی دارند. دولت چین چون میخواهد وانمود کند که این گروه همانند ایغورها بخشی از <<جنگ علیه تروریسم>> است، این سازمان انتزاعی را بوجود آورده و به این وسیله هر ساله جمع کثیری از اهالی ترکستان را سرکوب می کند. این گروه به گفته دولت چین از سال ۱۹۹۷ شروع به فعالیت کرده است. این در حالی است که اگر به روزنامه ها و رسانه های چین مراجعه کنید، می بینید که تا تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ هیچ اثری از این سازمان در گفتمان دولت چین وجود ندارد و پس از این دوران است که چین با فرصت طلبی از حوادث ۱۱ سپتامبر وانمود می کند که قصد مبارزه با تروریسم اسلامی را دارد.  
متاسفانه به تازگی در امریکا هم کتابی با عنوان <<جنبش مسلمین ترکستان چین>>

The ETIM: China's Islamic Militants and the Global Terrorist Threat : PSI Guides to Terrorists, Insurgents, and Armed Groups 

 منتشر شده که نویسندگان آن ادعا می کنند درباره این <<گروه تروریستی>> است.  نویسندگان در مقدمه کتاب ادعا می کنند که این کتاب شرح جامعی درباره این گروه تروریست نیست، اما در عین حال در تضاد با این ادعا می نویسند که امیدوارند  این کتاب راهنمایی باشد برای دولتهای آمریکا و اروپا در جهت جنگ با <<تروریسم>>. کتاب سرتاسر بر گرفته از اطلاعات غلط، ناصحیح و گاه بکلی دروغین دولت چین است و  هیچ منبع مستقلی جز روایات دولت چین ندارد.
اگر مایل به یافتن و واقعیت های بیشتری درباره این سازمان تخیلی هستید که چین آن را بوجود آورده تا ادعا کند که در حال جنگ با تروریسم اسلامی است به آثار پروفسور شان رابرتز از دانشگاه جرج تاون  مراجعه کنید که در سال ۱۹۹۲ به ترکستان رفته فیلمی درباره مردمان آن دیار ساخته است و کتب و مقالات متعددی در این زمینه نوشته است.    

Labels:


Wednesday, April 20, 2011

 
به نفس مطلب کاری ندارم (که نویسنده خیال می کند شاملو کاندیدای جایزه اسکار بوده است) ولی واقعا جای تاسف است و حتی ننگ پرویز قلیچ خانی به اعضای مجاهدین خلق تریبون می دهد. این اولین بار هم نیست.

Thursday, April 14, 2011

 
معمای نه چندان پیچیده رضا پهلوی

دکتر اسماعیل نوری علا از روشنفکران صاحب نام ایرانی است، که با پایه گذاری سایت سکولاریسم نو اندیشه سکولار را بمثابه نردبانی که دموکراسی را نوید می دهد به ما معرفی کرده است. سایت او این روزها پربارتر از همیشه مطالبی بسیار خواندنی و پرسش برانگیز را مطرح می کند. دکتر نوری علا از معدود مبارزان راه آزادی، برابری و عدالت اجتماعی است که جایگاهی شایسته در میان اندیشمندان سیاسی ایران دارد. امیدوارم تا روزی که فرایند دموکراسی در ایران نضج و نسج نیافته او از پای ننشیند و به کار خویش ادامه بدهد.

اما اخیرا ایشان از بعضی اعتقادات گذشته (1) خود بازگشته و از آقای رضا پهلوی به عنوان سخنگوی اصلی "سکولارهای سبز" طرفداری می کند. برعلیه دکتر نوری علا سخن گفتن برای صاحب این قلم دشوار است، چراکه به جدال دوستی می روم که گرچه یک بار بیشتر او را ندیده ام، اما از خواندن مقالات و کتابهای او سود جسته ام و خود را اغلب با او هم رای می یابم.

اما مطرح کردن نام رضا پهلوی به عنوان رهبر اپوزیسیون، یا حتی یک سخنگو، شایسته این استاد کهنه کار لائیک نیست. حقانیت بخشیدن به رضا پهلوی که حقانیتی ندارد کاری است که به راستی شایسته هیچ ایران دوستی نیست. آقای نوری علا که تا دیروز از شاهزاده نامیدن او اکراه داشت و بحق نوشته بود: "من ... ايشان را «شاهزاده» نمی خوانم [و] .... اعتقاد دارم که از همه گونه اصطلاح مختوم به «زاده» ـ مثل «آقا زاده»، «آيت الله زاده»، «امام زاده» و «شاهزاده» ـ بوی نوعی تفاخر و امتيازخواهی بی دليل به مشام می رسد،" (1) امروز در مصاحبه با تلویزیون آقای عليرضا میبدی بدفعات او را شاهزاده خطاب می کند. (2)
اما آقای رضا پهلوی در طول عمر سی ساله سیاسی خود چکار کرده است که شایان ذکر یا در خور توجه باشد؟ تنها کاری که رضا پهلوی برای شهرتش کرده این است که از شکم مادر به دنیا آمده است و دکتر نوری علا به خطا همین شهرت را یک «سرمایه ملی»می نامد. رضا پهلوی نه تنها یک سرمایه ملی نیست بلکه یک ننگ ملی است. او نماینده بی حاصلی و بی عملی و رخوت گروهی از مردم ماست که تا قبل از انتخابات خرداد ۸۷ حاضر به هیچ تحرک سیاسی نبودند. عمر سیاسی رضا پهلوی عبارت است از سخنان گاه و بی گاه پریشان است که تنها بعد ازادوار طولانی مدت فطرت به عرصه ظهور می آیند. او یک روز طرفدار جنبش سبز است و یک روز می خواهد پادشاه شود. وقتی قاطبه مردم را در خیابانهای تهران می بیند، می گوید به رییس جمهوری موسوی تن می دهد (3) و وقتی موسوی را دربند و مردم را خاموش می یابد دوباره سودای پادشاهی به سرش می زند (4).

الاکلنگ سیاسی او به اینجا ختم نمی شود، سی سال کارنامه سیاسی رضا پهلوی هیچ نقطه درخشانی ندارد. به یاد ماندنی ترین عمل سیاسی او در سال ۱۳۸۱ بود که نظریه "نافرمانی مدنی" را مطرح کرد که هیچ تاثیری در جامعه ایران نداشت و حتی امروز هم که قیمت گاز و آب و برق سر به فلک زده کسی هنوز حاضر به نافرمانی مدنی نیست. ایشان یا معنی نافرمانی مدنی را نمی دانند یا بی اطلاعند که در کشوری که حقوق اولیه سیاسی وجود ندارد، نافرمانی مدنی بی معنا است.
اما بعد از اعلام همین طرح، او به یک سکوت طولانی مدت فرو میرود. این سکوتهای بی معنی و طولانی البته از ویژگیهای فرح و رضا پهلوی است که تا کوچکترین صدایی از اعتراض از ایران بر می آید سعی می کنند خود را در عرصه سپهر همگانی مطرح کنند و وقتی که سر و صداها می خوابد آنها هم به لاک خویش فرو می روند. بارزترین نمونه آن وقتی است که خمینی از سر منبر برایش پیغام فرستاد «پسر» اینها به دنبال پول تو هستند و او به یک خواب خرگوشی طولانی در دهه شصت فرو رفت.

ازینروست که حتی مطرح کردن این فرد به عنوان یک «سخنگو» گرچه ممکن است، جمعی از سلطنت طلبان را گرد سکولارهای سبز جمع کند و دکتر نوری علا را برای مدتی از از تنهایی سیاسی بیرون آورد اما پدیده ای است شوم که حقیقت را پایمال می کند. حقیقت این است که رضا پهلوی بدون ثروت و شهرت خانوادگی اش هرگز حرفی برای گفتن نداشته و ندارد. شهرت رضا پهلوی نه بدلیل سکولار بودن اوست بلکه به دلیل گذشته ی تاریک اوست. پیام سکولاریسم نو پیامی برحق است اما هر کس که سکولار است لزوما طرفدار برابری و عدالت و آزادی نیست. سکولاریسم تنها پیش شرط رسیدن به دموکراسی نیست، تا زمانی که فرایند ساختار تولید سرمایه در ایران دگرگون نشود دموکراسی در ایران میسر نخواهد بود و این چیزی است که رضا پهلوی به آن عقیده ندارد و هرگز در جهت آن نکوشیده است.

شاید این اشتباه سیاسی طرفداران سلطنت بوده که در یک خطای استراتژیک به جای خانم فرح دیبا پسرش را به عنوان رهبر اپوزیسیون مطرح کرده اند چراکه حداقل استقلال فکری خانم فرح دیبا برای کسانی که تاریخ می خوانند امری بدیهی است.
در آخر باید گفت که این گونه اتحاد ها هیچ سابقه خوشی در تارخ معاصر ایران ندارند به یاد بیاورید که رئیس جمهور قانونی ایران به سازمان مجاهدین خلق پیوست و آن افتضاح به بار آمد. فراموش نکنید، خلیل ملکی را که آنقدر انتخابهای سیاسی اش کسل کننده بود، که حتی به جبهه ملی دوم راه نیافت. یادمان باشد که احزاب توده و چریکهای فدائی با آن سابقه طولانی و فعالیتهای سیاسی به دام خدعه خمینی افتادند. بیاد بیاوریم سیاستمداران کهنه کار جبهه ملی را که فریب دروغهای خمینی را خوردند و برایش دولت تشکیل دادند. امروز اگر سکولارهای سبز به دنبال حقانیت (مشروعیت) مردمی هستند، تمام سرمایه گران بهای سیاسی خود را بر سر این پیوند شوم با قائله پهلوی خواهند گذاشت. روشنفکران سکولار ما چون محمد رضا نیکفر ، ماشالله آجودانی و اسماعیل نوری علا شاید به تعداد اندک باشند اما تاریخ قضاوت خواهد کرد که پیامشان بحق بوده است.

انگشت شمارند هموطنان اندیشمندی که حاضر به اعتراف خطای خود باشند اما شاید دکتر نوری علا با اعتراف به این اشتباه تاکتیکی خود شراب ریخته را به پیمانه باز گرداند. او در مقام یک استاد می تواند با این کارش به ما جوان ترها درسی بیاموزد، که همواره با ذهنی فعال، جویا، عینی و پویا به بررسی مسائل می نشینم و حقیقت جاودانی را فدایمصلحت سیاسی نمی کنیم. امروز شاید دست در دست طرفداران سلطنت گذاشتن شمار جمع سکولارها را فزون کند اما در بلند مدت این کار هم یک خطای سیاسی است و هم پشت کردن به حقیقت.

منابع و پانویس ها:


(1) "معمای رضا پهلوی" نوشته اسماعیل نوری علا
(2) مصاحبه اسماعیل نوری علا با علیرضا میبدی. تلویزیون پارس
http://www.youtube.com/user/Puyesh?feature=chclk#p/u/6/C66rHZDDMKA
(3) گفتگوی رضا پهلوی با صدای امریکا
http://www.rasanehiran.com/vdcg.39qrak9yypr4a.html
(4)گفتگوی رضا پهلوی با برنامه تلویزینی پارازیت


Wednesday, March 23, 2011

 
"پلی میان مناطق جهان: اتصال ترکها"

تقدیم به استاد ایرج افشار

اولین قسمت کنفرانس دو روزه: "پلی میان مناطق جهان: اتصال ترکها" روزهای ۲۵-۲۶ فوریه در دانشگاه ویرجینیا شهر شارلوتسویل نیم نگاهی هم به تاریخ ایرانیان آذری و همینطور دوران صفوی داشت. در اینجا شرح مختصری می نویسم از این کنفرانس که متاسفانه هیچیک از اعضای دپارتمان مطالعات خاورمیانه از جمله رئیس محترم آن خانم دکترفرزانه میلانی و دیگر اساتید ایرانی در آن شرکت نکردند. اولین سخنران روز جمعه پروفسور استفان دل (STEPHEN DALE) کتابی تازه نوشته است به نام " امپراتوری مسلمان عثمانی، صفویه، و مغولها". پروفسور دل عمده سخنرانی خود را بر شخصیت ﻇﻬﻴﺮ ﺍﻟﺪﻳﻦ محمد بابر استوار کرده بود و از طریق یاداشتهای بجا مانده از او تلاش میکرد دریچه ای بر گوشه های تاریکی از تاریخ ایرانیان و ترکان بگشاید. دل ابتدا سخنانی چند درباره عمامه شناسی (TURBANOLOGY) از دیدگاه بابر گفت که عمامه های مختلف با اندازه های متفاوت برای مجالس مختلف استفاده
میشده است.

بابر می نویسد پدرش که مرید شیخی صوفی بود وقتی قاضی شد در مجلس قضاوت عمامه ای بزرگ بر سر می گذاشت تا ابهتش را به خلق الله نشان بدهد و عدالت بسیار می کرد. (دل توضیح داد که "عدالت" کلمه ای است که ریشه ساسانی دارد و از زبان ساسانی وارد فارسی، عربی و ترکی شده است.) پدر بابر اما در خانه شیرشکری بر سر داشت چون نیازی به ابهت نداشت. بابر صفحات متعددی درباره عمامه می نویسد و توضیح می دهد که روستائیان اغلب کلاه (CAP) بر سر می گذاردند و عمامه نمی گذارند. استاد دل در اینجا البته روستائی را معادل کلمه (UNSOPHISTICATED) تعریف کرد. تاریخچه پوشش اجباری (DRESS CODE) در ایران مقوله ای است که به دوره رضا شاه و خمینی ختم نمی شود و بطور مشخص در دوران ساسانیان و صفویان هم دیده می شود.
اما بزرگی امپراتوری به اندازه عمامه ها ختم نمی شد ایران در دوران غزنویان ۲۳ میلیون نفر جمیعت داشت اما سراسر امپراتوری مغول حدود ۱۰۰ میلیون نفر بود.

در ۱۲ سال تحصیلات جمهوری اسلامی هرگز نمی دانستم که خواجه رشیدالدین فضل الله یهودی بود و بعد سنی شد و پس از آن ترک شد. یعنی در انتهای امر سیاسی اش نوشت خود را بیش از هر چیز ترک میداند. اما این افتخار ترک بودن به دوره صفوی که رسید چندان دیر نپایید قزلباشان که عمامه شیعی داشتند چندان بر ترک بودن خود تاکیدی نکردند یا زمان شاه عباس که خود به زبان ترکی مسلط بود. البته نیک می دانیم که سلسله قاجار هم هرگز تاکیدی بر ماهیت ترکی خود نکردند.

دل که عاشق فرهنگ ایرانی است و باستایش بسیار از ایرانیان سخن می گفت اضافه کرد که ترکهای آناتولی ممکن است در یک مرحله اکثریت جمیعت ایران را تشکیل می دادند. در این زمان بود که کلمه "ترک ترک" (turk Turk) جانشین کلمه بربر شد. اما زمانی بود که کلمه ترک اصلا در زبان رایج نبود. در اینجا دل با اشاره به رساله پروفسور ثریا فاروقی (SURAIYA FAROQHI) که خود در سالن حضور داشت گفت فاروقی در مقاله اش در دانشنامه کمبریج حتی یک بار از کلمه ترک در مقاله ای که سراسر راجع به ترکان است استفاده نمی کند و معترف است که سلطان سلیم عثمانی تمام شعرهایش را به فارسی می سرود.

خوب سوالی که در اینجا مطرح میشود این است آیا "هویت ترک" و "ایرانی" در این زمان مفهومی دشت؟ دل به ضرس قاطع می گوید: بلی. (توجه داشته باشد که این نظر بسیار "جدل آمیز" است و مثلا آن لامپتون قویا این نظریه را رد می کند.) خوب، کلمه ترک از کجا می اید؟ احتمالا از کلمه چینی ترک به معنی غارتگر. اما ابوسهل مسیحی جرجانی می گوید: در سرزمین ما از همه نژادی زندگی می کنند. پس این همه کیستند؟ و پیچده گی امر از کجا آغاز می شود؟ شاید از زمانی که یکی خاقان های مغول تصمیم گرفت مسلمان شود و تمام مغول ها را آزاد گذاشت که مسلمان نشوند به این شرک که یک میخ توی مغزشان بکوبند. اما برخلاف این چهره خشن صوفیان مسلمان بودند که نقش مهمی در تغییر مذهب اینان داشتند.

پروفسور دل که بارها به ایران سفر کرده گفت: در زمان عثمانی ترکهایی که در ایران مسلمان شدند سنی حنفی شدند.البته مغولها هم شیعیان را استخدام می کردند همینطور هندی های غیر مسلمان را. اما پیش از شیعیان صفوی این سربدران بودند که بدنبال بنیان گزاری حکومت شیعه بودند و به لبنان رفتند و از لبنان آخوند شیعه آوردند. زمین مازندران برای مذاهب گوناگون بسیار حاصل خیر بوده و برای صفویان نقشبندیان مثل تروتسکیستها بودند. یعنی از خود صفویان هم چپ تر بوند. عبدالرحمن جامی را صفویان فتنه گر و کافر می دانستند. صفویان سیاست اقتصادی خوبی هم نداشتند و بوروکراتهای ایرانی هر نوع تجارت با عثمانی را ممنوع کرده و باعث رواج تجارت غیر قانونی مس و دیگر چیزها شدند.

در انتها وقتی من از دل سؤال کردم که آیا زبان آذری را زبانی ترکی می داند. گفت از نظر گرامر، زبانشناسی و ترکیب (synthetically , grammatical, linguistically) بدون شک زبانی است ترکی و نظر کسروی مخدوش است.

Wednesday, March 02, 2011

 
آغاز یک پایان
کاش خامنه ای از موسوی اعتراف تلویزیونی بگیرد. این بزرگترین خطای رژیم بعد از کودتای انتخاباتی خواهد بود. اولین بار خواهد بود که رژیم نخست وزیر خود را به پای میز محاکمه بکشد. حتی خمینی شیاد با منتظری این کار را نکرد.

Wednesday, February 02, 2011

 
گنجی و پوزه بند؟
خرین برنامه پرگار بی بی سی با عنوان مقدسات دینی تا کجا باید آزادی بیان را محدود کند؟ کار را از اشتباه گذرانده بود اطلاعات غلط گنجی گاهی دروغ را رهزن میشد. گنجی معمولا اطلاعات خوبی دارد و بدون مطالعه سخن نمی گوید و من بارها از سخنان او بهره جسته ام. اما کاش بلد بود گاهی هم بگوید :نمیدانم. من به عنوان یک وکیل در امریکا انگشت تعجب به دهان گزیدم چون دیدم که او اینطور بی مهابا اطلاعات غلط می دهد.
کسی که اعتقاد به دیالکتیک دارد چون حقیقت را در حال پایمال شدن می بیند گویی طفلش را در حال احتضار می نیبند. من وقتی می بینم گنجی اینگونه، ولو ندانسته حقیقت را خدشه دار می کند، به خود می لرزم. وقتی می بینم عبدی کلانتری و دیگر دوستان سکوت میکنند، خشمگین میشوم. سخن بر سر این نیست که آیا جامعه امریکا جامعه ای مطلوب است یا خیر ، سخن بر سر این است که آزادی بیان را در امریکا هیچ حد و حصاری نیست. نمی گویم این خوب است یا بد ، فقط میگویم اینچنین است و غیر از گفتن خلاف حقیقت است.
بر خلاف آنچه گنجی گفت در امریکا بعکس اروپا و کانادا و بسیاری کشورهای دیگر جهان، آزادی بیان هیچ محدودیتی ندارد، جز در محدوده "پورن کودکان". شما در خیابان میتوانید بایستید و رکیک ترین کلمات را نثارمسیح کنید. من و یکی از دوستانم چند روز پیش برای امتحان در شلوغ ترین میدان شهر چارلستون این کار را کردیم هیچکس حتا محلمان نگذاشت!
این اولین بار بود که در برنامه پرگار به این صورت دروغ پردازی شد. حتا کلانتری هم این بار اطلاعات کافی نداشت. گنجی گفت: "شما نمی تونید توی تلویزیون امریکا سیاهها رو مسخره کنید." ایشون از کدوم سیاره امدند و در کدام امریکا زندگی میکنند؟ آیا ایشون تا به حال یک بار برنامه راش لیمبا را گوش داده اند، که زشت ترین توهینها را به سیاهها و یهودیان می کند. ایشون این حرفها رو از کجاش در میاره؟ آقای مجری چرا جلوی این حرف ها را نمیگرد؟

Friday, January 21, 2011

 
هیچ حکومت بی خدا و کمونیستی و آته ایستی نمیتوانست این همه مردمان بی خدا بسازد که جمهوری اسلامی آفرید.

Tuesday, January 04, 2011

 
  • «زنا» و «بیداد» در برابر «زنا» و «زلزله»: «علوم انسانی» (عقلی/سکولار) در برابر «علوم نقلی» (دینی/مقدسی)

امروز در جمع دوستان بودم، به مناسبتی سخن از وضع هوا و این زمستان کساد و بی‌رونق، بی‌برف و باران، رفت. دوستی به کنایه گفت: معصیتهای «اهل اسلام» زیاد شده است، آسمان نمی‌بارد! رخت به دیار کفر باید کشید که هرچه «رحمت» است در آنجاست، توگویی در آن دیاران هیچ معصیت خدای نیست! می‌خواستم بگویم از قدیم گفته‌اند که «مستحق کرامت گناهکاران‌اند»، دیدم که این سخن امروز وارونه است که «مستحق عقوبت بی‌گناهان‌اند» و «سزاوار دولت گناهکاران»! چیزی نگفتم. باری، یادم آمد که چیزی آماده کرده بودم، پیشتر به همین مناسبت، اما کنار گذاشته بودم. اکنون منتشر می‌کنم. بادا که «رحمت» الهی شامل حال ما بشود و حضرت باری تعالی، معصیت «جباران» و «دروغگویان» را به پای مردم ستمدیدۀ این سرزمین نگذارد. آمین یا رب‌العالمین.


Monday, May 24, 2010

 
نقش هزار حامد کرزی
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک وبد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
کوتاه می نویسم و میگذرم که مجذوبان ولایت دوباره در کیهان، تکرار هرزه نکند. متاسفانه، هر بار که می خواهم قدمی ،هر چند کوچک، برای تبعدی های بعد از خرداد ۸۹ بردارم، با هزار حامد کرزی رنگوارنگ رو به رو میشوم. با عرض هزار معضرت باید بگویم، این شوق بازگشت به ایران، و به مقام و منصب رسیدن چشم بعضی ازمهاجرین قدیمی تر را بسته است. بعضی از جوان تر ها هم به شوق یک مصاحبه با VOA دین و دنیا را فرو می گذراند. خواستیم کمک کوچکی به این بچه های تازه تبعدی بکنیم، اما یکی انتظار دارد تا او با VOA مصاحبه نکرده و در فلان کنفرانس شرکت نکرده مبادا که مقاله ای را که کار مشترک چندین نفر است منتشر شود. دیگری به همین شرح دنبال تمام کردن تز دکترا است و پرهیز میدهد، از انتشار نوشته ای به انگریزی که ماقبل تز او چاپ شود.
ما بیش از صد سال است که در تلاش تمرین دموکراسی در ایران هستیم ولی کودتا، استبداد، تعصبات دینی مانع ما شده اند. اگر این آزادی خواهی را از خودمان شروع نکنیم هزار خامنه ای که بیاید و برود، باز هم گرفتار دیکتاتوری خواهیم شد. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور را که نگاه می کنیم، منتظرند دستی از غیب (بخوانید آمریکا) برسد و اینها را در ایران ریئس جمهور کند. همین.

Labels:


Wednesday, March 24, 2010

 
ماکان از ندا هویت می یابد نه از ایران
روزنامه هارتز چاپ اسرائیل نوشته است که آقای کاسپین ماکان نامزد نداآقاسلطان به تل آویو سفر کرده است. این خبر مایه خوشنودی کسانی که دولتهای نژادپرست را دوست نمی دارند، نیست. حکومت سابق آفریقای جنوبی یا دولت نتانیاهو و احمدی نژاد قوانین نوشته و نانوشته بشری را زیر پا میگذراند که درعرف حقوقی به آن قانون اخلاق انسانی میگویند. اینکه آقای ماکان میگوید "به اسرائیل آماده تا پیام آور صلح از طرف مردم ایران باشم" هم به خودی خودی امری ناپسند نیست. البته بگذریم که "مردم ایران" نمایندگان رسمی و غیر رسمی بسیاری دارد و معلوم نیست چه کسی این مسئولیت خطیر را هر ازچند گاهی به عهده یکی از ما می گذارد که از طرف همه حرف بزنیم.
واقعیت این است که سخن ازآقای ماکان بدون نام ندا آقا سلطان بی معنی است. او با هویت ندای آزادی ایران است که معنی می یابد. ماکان، پیش از قتل ندا، فعال سیاسی یا کوشنده حقوق بشر نبود. او متاسفانه یکی از اولین مصاحبه هایش را تلویزیون سلطنت طلب داریوش همایون انجام داد و خواست این گونه وانمود کند که شاید ندا هم سلطنت طلب بوده است. گرچه او خود بعدها در مصاحبه ای با روزنامه گاردین انگلستان از اذعان کرد که ندا قصد شرکت در انتخابات را داشته اما به دلیل این که صندوقی پیدا نکرده از ستاد موسوی کسی در آنجا حضور داشته باشد از رای دادن منصرف شده است. ماکان همین طورگفته بود که ندا در اکثر تضاهراتهای روزهای قبل حضور داشته.
با این اوصاف به نظر نمی آید که ندا علاقه ای به اسرائیل یا سلطنت طلبان داشته باشد. اما اگر به فرض محال چنین هم بوده باشد، آنچه ندا را نزد جهانیان به نامی و چهره ای آشنا تبدیل کرده است مظلومیت مرگ اوست. قتلی که نمادی است از سی سال ستمی که بر مردم ما رفته و صورت پاک و معصوم ندا که بی گناه جان میبازد، سمبلی است برای تمام آزادیخواهان جهان، که خواهان اولیه ترین حقوق انسانی خود هستند. اگر سی سال پیش سیاهکل نامی آشنا برای تمامی آزادیخواهان ایرانی و نه فقط چریکهای فدایی خلق ایران بود امروز هم ندا ، ندای آزادی خواهی تمام ستم دیدگان است. کاسپین ماکان با رفتن به اسرائیل نه چیزی از آن میکاهد نه به آن اضافه میکند.

Labels:


Monday, September 21, 2009

 
این مطلب جک نیست. خانم زهراالسادات طباطبایی که از خودش هویتی ندارد و شغلش همسر ابوالقاسم طالبی بودن است یک مطلب بسیار خوشمزه نوشته است.

نامه همسر ابوالقاسم طالبی به محمد نوری زاد // "مارایت الا جمیلا"


تصویر بزرگ سرویس دفاع مقدس و انقلاب اسلامی: به دنبال چرخش فکری و تغییر رویه سیاسی "محمد نوری زاد" دوستان دیروزش با ابراز تنفر از خوش راضی های او هرکدام به نوعی با وی مقابله میکنند.

همسر ابوالقاسم طالبی کارگردان سینما و تلویزیون با مشاهده حتاکی های وی به نظام جمهوری اسلامی ایران، نامه ذیل را همراه با یک گوسفند برایش ارسال کرد.


محمد نوری زاد

گوسفندی برای سلامتی همسر من سه سال پیش هنگامی که در بیمارستان قلب بود، قربانی کردی؛ حال که با قلم دریده خود به ساحت سید ما جسارت روا داشتی به تو می گویم:

اولاً: همسرم و چهار فرزندم فدای رهبرم.

ثانیاً: گوسفندت را پس می فرستم تا به دوستان جدیدت که دیروز به خاطر حمایت از رهبری از دست دادی (در وبلاگت نوشته بودی) و امروز به صف دست بوسی تو می آیند هدیه کنی. مبادا بار دیگر از پذیرایی نکردنت ناراحت شوند.

محمد نوری زاد واقعاً دریدگی ، نمک نشناسی نسبت به ولایت فقیه، این میراث امام خمینی (س) و شهدا را به غایت رساندی. همه کژی های خودت و امثال خودت تحت نام رهبری انجام دادی را پای ایشان نگاشتی.

و البته به کوری چشم همه ناکثین، مارقین ما از رهبری سید علی عزیز جز زیبایی ، راستی و درستی چیزی نمی بینیم. "ما رایت الا جمیلا"

و اگر قرار باشد همه کسانم را در این صراط قرآنی به قطعه شهدا در کنار برادر شهید 16 ساله ام به خاک بسپارم، باز هم همین را می گویم که "ما رایت الا جمیلا"

زهراالسادات طباطبایی

Thursday, August 13, 2009

 

چرا و چگونه دشمنانمان را برای ما انتخاب می‌‌کنند؟

در کیفرخاست دادگاه نمایشی از جان کین، استاد یکی‌ از دانشگاه‌های انگلیس، به عنوان یکی‌ از فعالان کودتای مخملی نام برده شده است. از طرف دیگر بی‌بی‌سی فارسی‌ صفت "استاد دانشگاه و نويسنده پرآوازه" را برای او برگزیده است. این در حالی‌ است که یکی‌ دیگر از مقالات بی‌بی‌سی معترف است که "جان کین میان ایرانیان مسلمان و فارسی‌زبان چهره‌ای کمتر شناخته شده است." به این ترتیب بعد از "کیهان" شریعتمداری و دادگاه حجت الاسلام خامنه‌ای آفرین به بی‌بی سی‌ که جان کین را در ردیف يورگن هابرماس فیلسوف نامدار آلمانی‌ قرار می‌‌دهد. این در حالی‌ است که تا پیش از مقالات کیهان تنها اطلاعات فارسی‌زبان از جان کین محدود به دو نوشته‌ای بود که یکی‌ از شاگردانش درباره او نوشته بود و نشان می‌‌داد که این استاد "استاد پرآوازه" را سخن تازه‌ای برای گفتن ندارد. سال ۵۶ قبل از اینکه خمینی، به عنوان یک چهره سیاسی مطرح بشود، روزنامه‌های دست راستی‌ فیگارو در فرانسه و نیویورک تایمز در آمریکا بودند که برای ما نوشتند که خمینی رهبر ما است. حالا هم لابد قرار است آثار جان کین چاپ و بعد پرفروش بشود. اگر همین طور پیش برود بعید نیست فردا رضا ربع پهلوی یا رجوی را هم رهبر ایران کنند.

Labels:


Saturday, August 08, 2009

 
حق به حقدار رسيد!



خبردار شديم که آقاي صادق صبا ،از اعضای سابق سازمان فداییان خلق، به رياست بخش "ايران" در تلويزيون بي.بي.سي فارسي منصوب شد. صادق صبا خبرنگار موفقي است که تا شنبه گذشته تعداد کشته شده هاي حوادث اخير ايران را مطابق آمار رژيم همچنان بيست نفر گزارش ميکرد. وي همچنين کوشيده است ميزان آراي ميرحسين موسوي را به حداقل ممکن کاهش دهد و نزدیک به بیست سال است با نظریات آقای رفسنجانی‌ لاس می‌‌زند. اينها فقط گوشه هائي از موفقيت هاي حرفه اي اوست.
انتصاب اين عنصر فعال مکتبي را به جمهوري اسلامي شادباش ميگوئيم.

لباس شخصی‌های شیکپوش

دیدمت. باتوم بر فرق جوانها میزدی
از همینجا تیر بر اندام آنها میزدی

دیدمت آراسته بنشسته در استودیو
دشنه بر قلب جوانان از همانجا میزدی

دیدمت با ظاهر تفسیرگوئی بی‌طرف
با کلامت بر موازین شرف پا میزدی

واژه را از پیش با وسواس کردی انتخاب
جای الهامات و احساسات خود جا میزدی

با همان آمار مجعولی که میکردی ردیف
از همین لندن تبر بر ساقه‌ی ما میزدی

نان امروز تو در روغن، ناهارت رو به راه
با چه حرصی سینه بهر شام فردا میزدی

جمله‌هایت اطلاعاتی‌ست، مردم واقفند
بیخودی با مِن و مِن ارقام را لا میزدی

تا هماهنگی کنی با دسته‌ ارکستر نظام
هرکجا میشد زدن، یک دو.ر.می.فا میزدی

دیدمت. در عمق چشمان تو ترسی خفته بود
خاصه وقتی حرف ساواک و ساواما میزدی

موج میزد در میان چهره‌ات لورفتگی
بهر جبرانش گهی دل را به دریا میزدی

دیدمت انگار زیر چشم با ارباب خویش
چانه بهر حرف های سطح بالا میزدی

در خیابان‌های تهران همقطارانت به صف
ای لباس-شخصی!‍ تو هم زینسوی دنیا میزدی

خبرنگار ايراني بي.بي.سي ناشي است يا خرفت؟

اخبار روزانه بی بی سی فارسی از طریق ایمیل
19:39 گرينويچ - چهارشنبه 19 اوت 2009 - 28 مرداد 1388
"دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران چهار نامزد داشت، که دوتن از آنان (محمود احمدی نژاد و محسن رضایی) جناح اصولگرا و دو تن دیگر ( میرحسین موسوی و مهدی کروبی) جناح اصلاح طلب را نمایندگی می کردند. این شاید به این معنا است که جامعه ایران به لحاظ سیاسی راهش را یافته و طرح مطالبات سیاسی و راه رسیدن به قدرت و مشارکت سیاسی در آن سیستماتیک تر و مدرن تر شده است."

حرص نخور هموطن لطفاً! (بهش نگو آره ارواح بابات!) اين را صادق صبا يا شاگردانش براي خامنه‌اي و اصحابش نوشته‌اند. براي ما و شما اينطور ادامه داده‌اند:
"اما آگاهان مسایل سیاسی در ایران می گویند محدودیت نامزدان انتخابات در ایران دلیل دیگری دارد و آن وجود نهاد کنترل کننده ای به نام شورای نگهبان است که به هر دیدگاه و صدایی فرصت و مجالی برای نامزدی در انتخابات نمی دهد."

بگو مرد حسابي. اگر آگاهان مسايل سياسي در ايران اين را ميگويند، پس تو چرا در پاراگراف اول زيادي ميخوري؟ يا خبر نوشتن بلد نيستي، يا خرفتي، دو دوزه‌بازي انگليس‌ها را ياد نگرفته‌اي. آدم که نبايد با دوتا پاراگراف اينطور خودش را لو بدهد.


کس نخارد پشت من جزء ناخن انگشت من

سانسوری: سی ان ان بهتر از بی بی سی اخبار ایران را پوشش می دهد
جناب بی بی سی، الان وقت نشان دادن مستند موسیقی نیست.

Labels:


Wednesday, August 05, 2009

 
دومین نیم تنه ندا ساخته می شود، این بار بدون حجاب

هفته گذشته خبری منتشر شد مبنی بر اینکه یک خانم مجسمه ساز به نام پائولا اسلاتر نیم تنه ندا آقاسلطان را ساخته است تا در روز 25 جولای، روز جهانی همبستگی با مبارزات آزادی خواهانه مردم ابران، نمایش داده شود. حجاب ندا در این مجسمه یک سربند و روسری روی آن است که فقط گردی صورت او نمایان است. این عکسی بود که تنها در روزهای اول پس از کشته شدن ندا چندبار نشان داده شد و پس از آن عکسهای دیگری از او منتشر شد که بدون حجاب بود. این سوال برایم پیش آمد که چه چیزی باعث شده که این مجسمه ساز این عکس را برای الگوی خود انتخاب کند. این مطلب را وبلاگم هم منتشر کردم تا نظر دیگران را هم بدانم.

مطابقت با کلیشه های رایج درباره زنان مسلمان و جالب بودن حجاب برای غربی ها حدسهایی بود که محتمل به نظر می رسید. یکی از دوستان در بخش نظرات این پست، پاسخی که اسلاتر به ای میل او داده بود را برایم کامنت گذاشته بود. پاسخ او این بود :" من کاملا با شما در مورد اينکه اگر مجسمه ندا بدون حجاب اش بود بهتر ميشد موافقم. ولی من ساختن مجسمه او را زمانی شروع کردم که تنها عکس کاملا تائيد شده او عکسی بود که او حجاب داشت وگرنه من ترجيح ميدادم مجسمه او را آزاد و طبيعی بسازم. اميدوارم يک روز امکانی بوجود آيد که بتوان يک مجسمه تاريخی از ندا را برای يک ايران آزاد ساخت. بسيار علاقمندم مجسمه او را به مثابه يک فرشته، "فرشته ايران، فرشته آزادی" بسازم و مسلمن مجسمه او را بدون حجابی که موهای زيبايش را بپوشاند بسازم. افکارم و دعاهای من با شما و مردم ايران در مبارزه تان برای رسيدن به دموکراسی و آزادی در ايران است. عشق و نور به شما دوست من".

من هم در ای میلی به او نوشتم که تمام زنان ایرانی ناچارند یکی از این عکس ها داشته باشند چون در غیر این صورت نمی توانند گذرنامه بگیرند و خود من دو بار ناچار شدم عکسم را عوض کنم چون ماموران اداره گذرنامه به دلیل حجاب ناکافی عکس هایم را رد کرده بودند. به او گفتم "این ندای ما نیست" ندا و بسیاری زنان دیگر این روزها در خیابان فریاد می زنند "نه روسری نه توسری" آنها خواهان پایان یافتن سی سال تحمیل حجاب و تحمیل نوع خاص حجاب حکومتی هستند که به ضرب باتوم و لگد مجبور به داشتن آن شده اند. گفتم اگر تو این ندا را ندای واقعی بدانی میلیونها زن ایرانی را ناامید می کنی و به مبارزه صد ساله زنان ایرانی برای احقاق حقوق اولیه شان بی احترامی می کنی.

پاسخ او این بود:" من بیبش از شصت ای میل از ایرانی ها دریافت کرده ام که این مجسمه را به همین شکل دوست دارند و می گویند او شبیه مریم مقدس، مادر ترزا یا یک قدیسه جنگجوست. در عین حال تعدادی هم ای میل دریافت کرده ام که اصرار داشته اند که مجسمه ای بدون حجاب از او بسازم که متاسفانه برایم سخت است زیرا قبلن هزینه مواد و برونز لازم برای مجسمه را پرداخته ام که بسیار گران است"

کاش می شد بدانم جنسیت آن شصت نفر چیست، محل سکونتشان کجاست و چه درکی از حجاب زنان ایرانی دارند. آیا در کنار اخبار زن مصری کشته شده در دادگاه آلمان و ممنوعیت داشتن حجاب در دانشگاههای ترکیه و بعضی از کشورهای غربی، خبر و تصویری از سی سال سرکوب زنان ایران به خاطر پوشش دیده و شنیده اند یا نه؟ آیا می دانند ایران تنها کشوری است که حجاب در آن اجباری است و زنان به خاطر حجاب از کار اخراج می شوند،شکنجه وتحقیر می شوند و شلاق می خورند؟

متاسفم که آن شصت نفر ای میل زده اند و این عکس را "روحانی" و شبیه مریم مقدس خوانده اند ؛ اما تنها تعدادی از آن هزاران زن ایرانی که به خاطر حجاب کتک خورده اند، لباس بر تنشان دریده شده و تعهد داده اند که شئونات اخلاقی را رعایت کنند ، ناراحتی خود را از این انتخاب او نشان داده اند.

خوشبختانه اسلاتر در نامه اش ادامه داده است:" اما نامه های پراحساس و صمیمانه ای مثل نامه شما من را متقاعد کرد که مجسمه دیگری از او بسازم"

او ضمن فرستادن عکسی از ندا درباره مجسمه جدید گفته است:" من بسیار مایلم مجسمه ندا طبیعی و مانند خودش باشد، با موهای زیبا و آزادش! نظر شما درباره این عکس از چهره خندان او چیست؟ ندا چنین لبخند زیبایی داشته است در حالیکه در مجسمه اول محزون است. من دومی را ترجیح می دهم چون این لبخند دوست داشتنی نشان از روحیه شاد او دارد"


این آدرس ای میل سازنده مجسمه است "cpslater@mchsi.com" برای کسانی که خواهان تشکر از این اقدام خانم اسلاتر هستند یا درباره مجسمه اول و ساخت مجسمه دوم نظری دارند.


Monday, August 03, 2009

 
مصباح يزدي: فرزندان رهبري از فعاليت اقتصادي منع شده‌اند

محمد تقي مصباح يزدي با اشاره به حسن تدبير، حسن مديريت امور داخلي و مسائل بين‌المللي، حفظ هويت و عزت ايراني و تلاش گسترده مقام معظم رهبري در اداره کشور، گفت: «انصاف نيست که نسبت به اين نعمت عظيم، پاک و با ارزش، کم مهري کنيم. آيا انصاف است کساني سعي کنند شخصيت و موقعيت سياسي و قانوني ايشان را تضعيف كنند؟ مدير موسسه آموزشي و پژوهشي اما‌م‌خميني در جمع دانشجويان بسيجي افزود: «در تئوري اداره جامعه اسلامي کسي بايد در رأس هرم قدرت باشد که يا امام معصوم يا شبيه‌ترين به امام معصوم باشد به نحوي که خطا نمي‌کند، چيزي براي خود و خانواده‌اش نمي‌خواهد، ذره‌اي سوء‌‌استفاده نمي‌کند، زندگي خود را وقف مردم مي‌کند و جز اجراي احکام اسلام و خدمت به خلق خدا هيچ خواسته‌اي ندارد که بهتر از اين نمي‌شود يک جامعه را اداره کرد.» به گزارش شبكه خبر دانشجو، وي خاطرنشان کرد: «هيچ نعمتي بالاتر از انقلاب اسلامي نصيب مردم ايران و مردم جهان نشده است».
وي اضافه كرد: «در جامعه انساني تشخيص هنجار، ارزش و ايده‌آل با رفتار عادي عموم مردم پاسخ داده نمي‌شود و اين کار به‌وسيله نخبگاني انجام مي‌شود که عمري را در عرصه‌هاي گوناگون زندگي انسان صرف كرده تا پاسخ نسبتاً قابل قبولي تهيه کنند.»
مدير موسسه حضرت امام خميني(ره) ياد آور شد: «در همين سه دهه اخير انساني خود ساخته و خدايي همه سران قدرت‌هاي دنيا را مات و مبهوت خود کرد و جهان را متحول ساخت و پس از ايشان نيز 20 سال است که رهبري مدبر و فرزانه کشور را به بهترين وجه اداره مي‌کند.» وي گفت: «يک نقطه سياه ثابت شده از مقام معظم رهبري وجود ندارد و فرزندان معظم له (توسط خود ايشان) از فعاليت‌هاي اقتصادي منع شده‌اند و خانواده ايشان نيز از امکانات بيت‌المال ذره‌اي استفاده نمي‌کنند؛ اگر در کتاب زندگي ايشان نقطه سياهي وجود داشت تمام رسانه‌هاي عالم جمع مي‌شدند تا او را زير ذره‌بين گذاشته و همه عالم را نسبت به او بدبين کنند.»
مصباح يزدي خطاب به دانشجويان بسيجي شركت‌كننده در طرح ولايت خاطرنشان كرد: «عصاره برنامه طرح ولايت اين است که دانش‌پژوهان بعد از گذراندن اين دوره از نظر علمي با منطق عقل‌پسند بتوانند اثبات کنند؛ ولايت فقيه يک تئوري معقول و بلکه بهترين تئوري حکومتي است که عقل بشر مي‌تواند ارائه کند.»

Wednesday, July 08, 2009

 

چهل سال بعد در چنین روزهایی

دوشنبه، ۱۵ تیر ۱۳۸۸، دی به مهر روز


(این فقط یک طنز و شوخی است و در واکنش به بعضی از راهکارهای خنده‌دار مبارزاتی برخی از دوستان نوشته شده که خیال می‌کنند یک رژیم خونریز و وحشی را میتوان با روشهای پیش پا افتاده سرنگون کرد)

فرض کنید چهل سال بعد٬ یک جوان وبلاگ نویس ایرانی در مورد مسائل کشورش مطلبی نوشته و آنرا در وبلاگش قرار داده و دوستانش آنرا در فیس‌بوک و تویتر و بالاترین لینک داده‌اند. برویم ببینیم او چه نوشته‌است:

« متاسفانه امسال هم در انتخابات تقلب شد و احمدی نژاد هشتاد و چند ساله برای یازدهمین بار برای پست ریاست جمهوری ایران از سوی خامنه‌ای منصوب شد.
ما باید جلوی این دولت نامشروع بایستیم و به مبارزات مسالمت‌آمیز خود ادامه دهیم. ما مثل پدران و مادران خود نیستیم که در چهل سال پیش به خیابان‌ها ریختند و با نیروهای سپاه و بسیج درگیر شدند. در آن سالها تعداد زیادی از مردم کشته و زخمی شدند و عده بی شماری هم دستگیر.
نسل قبلی ما مرتکب اشتباه بزرگی شد که ما نباید آنرا تکرار کنیم. تظاهرات و به خیابان ریختن کار اشتباهی بود چون سپاه و بسیج و نیروی انتظامی و گارد ویژه اسلحه و باتوم و گاز اشک‌اور و اسپری فلفل دارند و آدم را میزنند که خیلی درد دارد و برای سلامتی خوب نیست. ما باید همچنان از روش‌های کم خطر استفاده کنیم. مثلا روشن کردن اتوی برقی در ساعاتی از شب که مقام رهبری میخواهد سخنرانی کند.
دیروز رفته بودم بازار یک اتوی گنده خریدم تا برق بیشتری مصرف کند. خدا بیامرز پدرم میگفت: پرویز جان! پول‌هایت را جمع کن تا برایت یک اتوی خوشگل بخرم. با آن هم میتوانی لباس‌هایت را اتو کنی و هم می‌توانی علیه این رژیم تا بن دندان مسلح٬ نافرمانی کنی و آینده کشورت را بسازی.
راستش را بخواهید اینطور که پدرم نقل میکرد در سالهای اخیر همه درآمد پدرم صرف خرید دستگاه اتو و پرداخت قبض برق می‌شد. شبها اتوها را می زد به برق و روشن میکرد و خودش میرفت میخوابید. ما بچه‌ها هم از شدت گرما کلافه میشدیم.
خانواده ما هفته‌ای یک گونی فیوز فشنگی مصرف دارد. از بس که شبها فیوز کنتور‌مان میسوزد و ما مجبور به عوض کردنش میشویم. تا حالا چند بار توی تاریکی از پله‌ها افتاده‌ایم و سر و کله‌مان شکسته است که البته برای آزادی وطن چیزی نیست.

همچنین تا بحال چند بار از اداره برق آمده‌اند و کنتور خانه‌مان را عوض کرده‌اند و برق صنعتی و کابل های فشار قوی وصل کرده‌اند ولی ما از مبارزه خسته نمی شویم و همچنان امیدواریم که با این روش‌های کم‌خطر و مسالمت‌آمیز رژیم را ساقط کنیم و به دمکراسی و خوشبختی برسیم. پس پیش به سوی اتوهای برقی!»

Sunday, July 05, 2009

 
اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند

 
روزنامه «جوان» در مطلبی با تیتر «مستند بی بی سی و قتل یک انسان»، مدعی شد: «خبرنگار بی بی سی، مستقر در تهران که اخیراً از ایران اخراج شده است در اقدامی غیرانسانی با اجیر کردن یکی از اراذل و اوباش و دادن مبلغی به وی، خواستار کشتن یک نفر برای تهیه فیلم مستند خود شد. به گفته منابع آگاه فیلمی که اخیراً از اصابت گلوله و کشته شدن دختر جوانی به نام ندا آقا سلطان در شبکه های مختلف خبری دنیا و اینترنت منتشر شده است ثمره این اقدام غیرانسانی خبرنگار شبکه بی بی سی در ایران است. گفتنی است پس از به قتل رسیدن این دختر و با توجه به اینکه هیچ اجازه ای برای استفاده نیروهای امنیتی و انتظامی از سلاح گرم علیه اغتشاشگران صادر نشده بود، نیروهای حاضر در صحنه این فرد را دستگیر کردند و پس از بازجویی پرده از این راز غیرانسانی برداشته شد.»

Saturday, July 04, 2009

 

آیا گربه ایرانی‌ به دره سقوط خواهد کرد؟


حکومتهای دیکتاتوری زمانی با بحران نهایی خود روبه‌رو می‌شود، آشفتگی و سراسیمگی خود را در دو حرکت نشان می‌دهد؛ قبل از سقوط قطعی مردم تشخیص می‌دهند که بازی به پایان رسیده و دیگر از حکومت هراسی ندراند. قدرت مردم در تعداد آنها است و قدرت حکومت در استفاده از نیروی نظامی. حکومتی که به خشونت متوسل میشود مشروعیت خود را از دست میدهد و عامه مردم پی به درماندگی حکام می‌‌برند.

درست مثل کارتون‌های کودکانه که در آن گربه‌ای در آخرین لحظات فرار به لبه پرتگاهی می‌رسد و در آن لحظه‌ای که به پایین نگاه می‌کند و زیر پای خود را خالی می‌بینند، سقوط می‌کنند. رژیم‌های خودکامه نیز چنین سرنوشتی دارند و فقط کافی است آنها را مجبور کنیم که به زیر پای خود نگاه کنند و پرتگاه را ببینند.

در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از قیام خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان می‌دهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکننده‌ای فریاد میکشد: راه بیفت! تظاهرکننده‌ از سر جایش تکان نمی‌‌خورد. پلیس شرمنده از کنار او می‌گذرد. یکی‌ دو ساعت بعد همه تهران این جریان را شنیده اند. اگرچه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟

روایت‌های مختلفی از اتفاقات اخیر ایران وجود دارد. بعضی‌ این جنبش مردم ایران را چیزی شبیه به انقلاب‌های مخملین طرفدار غرب می‌دانند و فکر می‌کنند که این حرکات درجهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و ... بوده است و ادعا میکنند سیا (CIA) در تحولات ایران دست دارد. این تفکری است که به طور عمده رسانه‌های گروهی وابسته به دولت در ایران و بعضی‌ از مطبوعات و تلویزیون‌های دنیأی عرب تکرار می‌‌کنند.

بعضی‌ دیگر می‌‌گویند احمدی‌نژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است،و هواداران موسوی تنها از میان طبقه متوسط و فرزندان دنباله رو آنان هستند. به طور خلاصه می‌گویند: بیایید توهم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدی‌نژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. این صدایی است که هر از چند گاهی علاوه بر رسانه‌های ذکر شده در بالا از طرف بعضی‌ از گروهها و رسانه‌های غربی هم شنیده می‌‌شود.

در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را به‌خاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است. مثلا آقای اوباما صراحتا میگوید که" موسوي و احمدي‌نژاد تفاوتي ندارند."

دست آخر، غم‌انگیز‌ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد و اللخصوص آقای چاوز رئیس جمهور کمونیست ونزولا است. اینان می‌‌گویند مهمترین مسئله استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییس‌جمهورمشروع و قانونی. این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش می‌گذارد، و قیم مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیان عقب‌مانده، همان احمدی‌نژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.

این چهار دیدگاه با وجود همه تمایزها به حوادث اخیر ایران، از منظر کليشه‌ای تقابل بین اسلام‌گرایی سیاسی و لیبرالیسم غربی می‌نگرند. به همین خاطر در مورد جایگاه بازیگران اصلی مثل حجت الاسلام خامنه‌ای, محمود احمدی نژاد و یا میرحسین موسوی و یا در تحلیل خواست‌های مردم سردرگم‌اند.


آن‌چه در ایران شاهد آن هستیم تلاش جمعیت وسیعی از مردم ناراضی برای زنده کردن آرمان‌های اولیه انقلاب ۵۷ است. به همین خاطر است که بسیاری از شعارها و نوع حرکات با آن دوران شباهت فراوانی دارد. این یک جنبش مشروع مردمی است و فعالان آن کسانی هستند که "انقلاب اسلامی" به رهبری آیت‌الله خمینی، به شعارها و خواست‌های آنها خیانت و پشت کرده است.
چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه می‌شود. نخست، ‌احمدی نژاد قهرمان اسلام‌گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو‌فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک‌ مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانه‌اش حتی اکثریت علمای قم را هم را هم معذب کرده و تنها یکی‌ از آیتالله‌ها به او تبریک گفته است. سیب زمینی‌ پخش کردنهای عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوب‌گر پلیس، بسیج و حزب الله لبنان قرار دارند. بلکه یک سیستم فاسد در سپاه پاسداران و بنیاد مستضعفان نهادی فوق العاده قدرتمند و ثروتمند است که بخش عظیمی‌ از اقتصاد ایران را کنترل می‌کند و یک طبقه تازه به‌ دوران رسیده ثروتمند در نتیجه فساد رژیم به ‌وجود آمده است.

در این میان تفاوتی‌ هم میان کروبی و موسوی هست. کروبی یک اصلاح‌گرای واقعی و طرفدار آزادی برای فعالیت گروه‌های مدنی است اما موسوی را بیشتر باید نماد بازگشت به مدینه فاضله دوران انقلاب دانست. مدینه فاضله‌ای که آرمان‌های آن هنوز زنده است و به خواست‌های خود از جمله آزادی و برابری و دموکراسی کامل نرسیده است.

به همین خاطر است که بخش زیادی از ایرانیان در حرکات اخیر خودعلیه ربودن این انقلاب و آرمان‌های آن توسط یک گروه متحجر طالبانی به اعتراض برخاسته‌اند. حرکات اخیر یادآور روزهای انقلاب ایران است که پایه‌های یک حکومت استبدادی به لرزه درآمد و در فردای پیروزی آن «همه چیز ممکن به نظر می‌رسید.» به زبان دیگر جنبش اعتراضی کنونی «بازگشت سرکوب شدگان» انقلاب به میدان مبارزه است.

همه اینها نشان می‌دهد که واقعا یک نوع اسلام رهایی‌بخش نیز وجود دارد و برای پیدا کردن آن لازم نیست به قرن اول هجری بازگردیم، آنچه که در ایران می‌گذرد نمونه زنده آن است. اسلام موسوی و طالقانی، اسلامی است که غرب، لیبرلها، چپ‌ها و کمونیست‌ها همه از درک آن عاجزند. چون دوست دارند و عادت کرده اند که با اسلام احمدی نژاد و بن لادن دست و پنجه نرم کنند. این البته همان اسلامی است که بن لادن‌ها راهم به وحشت می اندازد.

در پایان این تحلیل ضمن اذعان به ناروشن بودن آینده حوادث در ایران باید گفت بعید است که گربه ایرانی‌ از لبه پرتگاه سقوط کند. احتمالاً حکومت قادر خواهد شد که نیروی انفجاری جمعیت را کنترل کند. اما این دیگر آن رژیم سابق نخواهد بود بلکه حکومتی فاسد و منفور در زمره دیکتاتوری‌های دیگر است.

نتیجه هر چه که باشد ما شاهد تحولی در میزان اقتدار و خودباوری مردم ایران هستیم که ممکن است در هیچ یک از نسخه‌های کلیشه‌ای تقابل اسلام‌گرایی با دمکراسی لیبرال نگنجد. اگر غرب چنین تفاوتی را درک نکند و به ذات واقعی تحولات در ایران پی نبرد، نشان می‌دهد که غرب هم موازین دموکراتیک را فراموش کرده‌ و آماده پذیرش احمدی نژاد- هایی از نوع اروپایی آن است. مردم ایتالیا هم اکنون با نمونه‌ای از آن در هیبت برلوسکونی مواجه‌اند، دیگرانی از این تبار و قبیله در انتظار رسیدن به قدرت هستند.

Labels:


Wednesday, July 01, 2009

 

دو راه برای حکومت و سه راه برای مردم



در انتخابات ریاست جمهوری دوم خرداد ۱۳۷۶، حکومت ایران با دو گزینه روبرو بود. یکی‌ تفکر سعید حجاریان بود که عقیده داشت نظام باید از "بالا" دست به اصلاحات بزند وألا با یک انقلاب مردمی مواجه خواهد شد و دیگری تفکر سعید امامی که معتقد بود اصلاحات میتواند باعث از هم گسیختگی و یا انقلاب دیگری شود. هر دو سعید درست می‌‌اندیشیدند.

تفکر سعید اول منجر به ۸ سال زمام داری محمد خاتمی شد که نه تنها اصلاحی جدی در حکومت ایران ایجاد نکرد، بلکه قتل نویسندگان، حمله به کوی دانشگاه، به زندان افتادن دانشجویان و فعالان سیاسی و بستن دهها روزنامه در زمان او اتفاق افتاد. تفکر سعید دوم پس از ۴ سال ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد، ماهیت "جمهوری اسلامی" را به "حکومت اسلامی" تغییر داد. در یک انتخابات فرمایشی رئیس جمهور هم مانند اکثریت نمایندگان مجلس، اعضای شورای نگهبان، و قوه قضأئیه، به جای انتخاب از سوی جمهور مردم توسط آقائ خامنه‌ای منصوب شد.و به این ترتیب حجت السلام خامنه‌ای سه قوه مجریه، مقننه و قضایی را تحت کنترل گرفت و حتئ یک ملکول باقی‌ مانده از جمهوریت را هم تاب نیاورد.

در مقابل مانند بسیاری از جنبش‌های امروزین دنیا تعدادی از جوانان و زنان که در طول سالیان گذشته، هدف حمله مستقیم حکومت ایران قرار گرفته بودند، از ابتدا خواستار براندازی رژیم شدند و دست به سوزاندن اتوبوس‌ها و شورش‌های خیابانی زدند. اما نسل پدران و مادران این جوانان بیشتر ترجیح میدهند که نظاره گر باشند یا از دور دستی‌ بر آتش داشته باشند. اما اکثریت مردم معترض کم هزینه‌ترین و مدنی‌ترین شیوه مبارزه را برگزیدند و دست به راهپیمایی‌های گسترده در تهران، شیراز، اصفهان، کرمانشاه، رشت، تبریز، کرمان،مشهد، آمل، اردبیل، گرگان و بسیاری از شهر‌های دیگر ایران زدند. متاسفانه اعتراضات گسترده مردم با حرکت قهرآمیز نظامی حکومت روبرو شد که شروع به دستگیری، زندانی کردن، تخریب اموال عمومی، مجروح کردن و به شهادت رساندن حداقل بیست نفر از ایرانیان زد.

در حال حاضر دو راه در مقابل حکومت ایران قرار دارد.

۱. دولت کودتا برای ۴ سال آینده به کار خود ادامه دهد. این حرکت منجر به خفقان عمومی‌ حداقل تا دوره انتخابات بعدی خواهد شد. در این شرایط سپاه و بسیج به یاری حزب الله لبنان که به تازگی در انتخابات لبنان شکست خورده یک سیستم گشتاپو همانند آلمان نازی یا سیستم استبداد صغیر محمد علی‌ شاهی در ایران به وجود میاورند.

۲.تن دادن به خواست مردم معترض و پذیرفتن رئیس جمهوری آقائ موسوی که البته این حرکت بدون جابجایی آقای خامنه‌ای در رژیم ایران غیر ممکن است. و هزینه بسیار سنگینی‌ را برای جایگاه و مشروعیت ولی‌ فقیه در ساختار سیاسی ایران رقم خواهد زد.

در مقابل مردم ایران اما ۳ راه وجود درد.

دو راه اول به طریق اولی همان است که در مقابل جمهوری (حکومت) اسلامی است.

۱. اگر احمدی‌نژاد برسر کار بماند. زندگی‌ مردم به یک حد غیر ممکن می‌رسد و ممکن است تا چند سال دیگر با یک حکومت شبهه نظامی طالبانی مواجه شویم. که قاعدتا بعد از ۸ سال دولت آقائ احمدی‌نژاد مشارکت مردمی در انتخابات بعدی به حد صفر خواهد رسید.

۲. اگر آقای موسوی انتخاب شود، اگرچه آقای خامنه‌ای باید کنار برود اما دوام "جمهوری اسلامی" صد چندان خواهد شد و نظام جمهوری "اسلامی" بسیار پایدار میشود. در اینجا یک سوال مطرح میشود آیا موسوی "می‌خواهد" یا اساسا "میتواند" که دست به اصلاح قانون اساسی‌ آپارتایدی جمهوری اسلامی بزند؟

۳. برای مردم و خصوصا جوانان و زنان راه سومی‌ هم وجود دارد و آن گذار از جمهوری اسلامی است. اگر ایران به راستی‌ برای همه ایرانیان است، سیستم فعلی‌ گنجایش حقوق برابر انسانی‌ برای همه ایرانیان را ندارد. اصل ۱۰ و ۲۱ قانون اساسی‌ پنجاه درصد ایرانیان (یعنی‌ زنان) را از حقوق برابر شهروندی محروم می‌کند و نافی برابری حقوق زن و مرد است. تحت لوای همین قانون اساسی‌ در قرن بیست یکم، ایران در میان بیش از ۱۴۰ کشور دنیا، یکی‌ ازتنها ۴ کشور دنیا، است که به طور قانونی‌ زنان را سنگسار می‌کند.

اصل ۱۳ قانون اساسی‌ هم چهار نوع "انسان" تعریف می‌کند. مسلمان، یهودی، مسیحی‌ و زردشتی، به این ترتیب بودایی‌ها ، شینتوها، بهائی ها، آته ئیستها، و دیگر خداپرستان و ناپرستان از حقوق شهروندی برخوردار نیستند. اقلیت‌های قومی و دینی هم حتئ از حقوقی که همین قانون اساسی‌ برای آنها برشمرده است برخوردار نیستند. استان کردستان و سیستان و بلوچستان که اکثریت تعداد اقلیت‌های ایران را دارند، فقیرترین استان‌های کشور هم هستند. بنابر این زنان، جوانان و اقلیتها که حقوق حقه بشری خود را می خواهند پیشتاز مبارزات مردمی بوده و هستند.

گذار از حکومت اسلامی به یک حکومت سکولار که دین و سیاست را مانند تمام کشورهای "پیشرفته" دنیا از هم جدا کند، عواقبی هم به دنبال دارد. مردم ما که در روز‌های اول پس از انتخابات تنها با حضور و سکوت خود خواستار بازشماری آرا بودند با خشونت عریانو لجام گسیخته حاکمیت مواجه شدند و به زودی دریافتند که بر اساس آنچه اکثر تحلیل گران سیاسی عقیده دارند ریشه تمام اشرار خود آقای خامنه‌ای است. ایشان با کمک حزب الله لبنان و "تعدادی" از بسیجیان و سپاهیان ناآگاه دست به کشتار و تخریب اموال عمومی زده اند و جان، مال و ناموس بسیاری را به خطر انداخته اند.

مردم ما نشان داده اند که اصولا انسانهای خشنی نیستند اما به قول توماس پین از پدران انقلاب آمریکا، درخت آزادی را هر از گاهی باید با خون ستمگرن آبیاری کرد و نه با خوب مردمان بیگناه.



 
آوازِ قویِ جمهوریِ اسلامی

هر چه که پیش آید، دیگر وضعیتِ تهران به وضعیتی که در گذشته‌ داشت، باز نخواهد گشت.

هر چه که پیش آید، چه اعتراضات شدّت گیرد و چه از شدّت‌اَش کاسته شود، چه این جنبش پیروز شود و چه بر اثرِ اِرعابِ سرکوب گردد، دیگر کسی را که تنها باید رئیسِ جمهورِ غیرمنتخب احمدی‌نژاد نام نهاد، کسی نخواهد بود جز یک رئیس جمهورِِ دروغین، نامشروع و ضعیف.

هر چه که پیش آید، و هر چه که عاقبتِ این بحرانی باشد که خود مولودِ شناعتِ تقلّبِ عظیمی است که دو هفته پیش روی داد، و اینک انسان‌هایِ سلیم‌العقل در وجودِ آن تردیدی ندارند، دیگر هیچ رهبرِ ایرانی نمی‌تواند در صحنه‌یِ جهانی، یا در مذاکره با اُباما، سارکوزی یا مِرکِل ظاهر شود، بی آن که هاله‌ای او را در برگرفته باشد، نه از جنسِ هاله‌یِ نور آن چنان که احمدی‌نژاد در سخنرانی‌اَش در سازمانِ ملل در سالِ 2005 تصور نمود، بلکه از جنسِ یک ابرِ گوگردیِ که متقلّبان و قصّابان را در بر می‌گیرد.

هر چه که پیش آید، دیگر آیت‌الله خامنه‌ایِ جانشینِ خمینی و رهبرِ عالیِ رژیم، پشتیبان و ولیِ امرِ رئیسِ جمهور، و پدرِ ملّت جایگاهِ خود را به عنوانِ حَکَم از دست داده است، چرا که بی‌محابا در برابرِ یک جناح، طرفِ جناحِ مقابل را گرفت، و با این عمل اقتدارِ باقی‌مانده‌یِ خود را از دست داد. او که چهار سالِ پیش در برابرِ درخواست‌ها مبنی بر تقبیحِ تقلّب با دقت پاسخ داد که "تنها خدا رأی مرا می‌داند"، اینک به ساده‌دلانی که باور داشتند او رهبری است که رعایتِ قانونِ اساسی را می‌کند، پاسخ می‌دهد که "به نامِ خداوندِ بخشایشگر، لباسِ رزم بر تن می‌کنم، مردم را در هم می‌کوبم و آنها را متفرّق می‌کنم."

هر چه که پیش آید، آیت‌الله‌هایی که به رغمِ همه‌یِ اختلافات و منافعِ مُتِباعدِ خود تا دیروز در حفظِ یک جبهه‌یِ متّحد کامیاب بودند، دیگر دسته‌بندی‌هایِ جدّی و تاب‌نیاوردنیِ خود را عیان کرده اند: آنهایی که پشتِ سرِ خامنه‌ای ایستاده اند و از تصمیمِ وی به در هم شکستنِ خونینِ این جنبش حمایت می‌کنند؛ و دیگرانی همچون رفسنجانی، رئیسِ جمهورِ پیشین و رئیسِ مجلسِ بسیار قدرتمندِ خبرگان، که هشدار می‌دهند که اگر موجِ اعتراضات جدی گرفته نشود، "آتشفشان"‌هایی واقعی از خشمِ مردم فوران خواهد کرد. دیگرانی که هنوز به آیت‌الله‌العظمی منتظری علاقمند اند؛ هم او که از زمانِ حصرِ خانگی‌اَش در قم خواستارِ بازشماریِ آرا و برگزاریِ عزاداریِ عمومی برایِ قربانیان سرکوب‌هایِ اخیر بوده است؛ و نیز آن مراجعِ تقلید و اساتیدِ حوزه‌یِ علمیه‌ای که دیگر واهمه‌‌ای از مطرح ساختنِ امکانِ خلعِ رهبری و جایگزینیِ او با یک "شورایِ رهبری" ندارند؛ و این سخنی است که تا دیروز در حکمِ کفر بود.

هر چه که پیش آید، ورایِ این کشمکش‌هایِ داخلی، دیگر گسستِ مردم از رژیمِ بی‌رمقی که جراحتی کشنده برداشته است، قطعی است.

هر چه که پیش آید، دیگر جوانانی که تصور می‌شد شیفته‌یِ اصولِ اسلامِ سیاسی هستند، و یک ماهِ پیش در بازگشتِ رئیسِ جمهورِ غیرِمنتخب احمدی‌نژاد از ژنو برنامه‌یِ یک جشنِ پیروزی را در استقبال از او طرح‌ریزی کرده بودند، با صدایِ بلند و رسا و جسارتی که همزادِ هوشِ سیاسی‌شان است، خواهند گفت که این رئیسِ جمهور مایه‌یِ شرمساریی ایشان است.

هر چه که پیش آید، دیگر در تهران، تبریز، اصفهان، زاهدان، و اردبیل، میلیون‌ها جوان در عرضِ چند روز، همچون موسویِ محجوب به قدرت‌هایی فراتر از خود تبدیل شده اند، که دریافته اند که توانِ آن را دارند که با دستانِ خالی و بدونِ تحریک و خشونت صاحبِ قدرت را سرِ جایِ خود بنشانند.

هر چه که پیش آید، دیگر این رویدادِ خارق‌العاده، که همچون هر قیامِ مردمی‌ِ دیگری یک معجزه است، و در این شرایط از یک ناخودآگاهی‌ و همرنگیِ کوری بهره‌مند بوده که خاصِ فرشته‌یِ تاریخ است؛ آنگاه که می‌پندارد که به پیش می‌رود اما در واقعِ امر نگاه به عقب دارد، اوضاع را در همان خیابان‌های اطرافِ بازار‌ها و پادگان‌هایِی که سی سالِ پیش صحنه‌یِ حوادث بود چنان وارونه کرده است، که هیچ گاه به مخیله‌یِ میشل فوکویی که آن اوضاع را در سی سالِ پیش از این توصیف می‌کرد، هم نمی‌رسید که انقلابِ واقعی هنوز در راه است، و از قضا اوصاف‌اَش دقیقاً عکسِ آن چیزی است که او بازگو می‌نمود.

هر چه که پیش آید، دیگر مردم دریافته اند که مردم آنها هستند، و بر رویِ این کره یِ ارض هیچ رژیمی نمی‌تواند در برابرِ خواستِ مردم قدرت را قبضه کند.

هر چه که پیش آید، دیگر در گرماگرمِ این تظاهراتِ صلح‌آمیز یک بدنه‌یِ واحدی سیاسی پدید آمده است که حتی اگر از نفس بیفتد و نیرویَش را از دست بدهد، و حتی اگر قاتلان تصور کنند که می‌توانند اعلامِ پیروزی کنند، باز هم بازیگرِ جدیدی بر صحنه ظاهر شده است که بی حضورِ او دیگر نمی‌توان حکایتِ این کشور را رقم زد.

هر چه که پیش آید، دیگر تصویرِ زیبایِ ندا آقاسلطان که در روزِ شنبه‌یِ گذشته با گلوله‌یِ مسقیمِ یک بسیجی به قتل رسید، و تصاویرِ کودکانی که تا سر حدِ مرگ توسطِ نیروهایِ ضدشورش و رسته‌یِ موتورسوارانِ سپاهِ پاسدارانِ انقلاب موردِ ضرب و شتم قرار گرفتند، و ویدئوهایِ تظاهراتِ عظیم و به غایت آرام و باشکوه از طریقِ توییتر، هم در دنیایِ مجازی و هم دنیایِ خاکی خواهد گشت و دیده خواهد شد.

هر چه که پیش آید، دیگر مردم جسارتِ آن را یافته اند که بگویند امپراتورِ برهنه است.

هر چه که پیش آید، دیگر رژیمِ آیت‌الله‌ها محکوم است که دیر یا زود یا تن به سازش دهد و یا تن به زوال.

ما همواره فراموش می‌کنیم که آن انقلابِ دیگر، همان انقلابِ نخستی که این ناسیونال سوسیالیسمِ ایرانی را سی سالِ پیش به قدرت رساند، تنها یک سال دوام داشت: چرا برای این انقلابی که دموکرات است و دغدغه‌یِ حق و حقیقت دارد و اینک صحنه را در اختیار گرفته است، وضع چنین نباشد؟ زمین در تهران می‌لرزد، و من شرط می‌بندم که این تنها آغازِِ ماجرا است.

برنارد-آنری لِوی نویسنده و فیلسوفِ فرانسوی
http://www.cheragheazadi.org/content/view/498/1/

http://www.huffingtonpost.com/bernardhenri-levy/the-swan-song-of-the-isla_b_219323.html

توضیحِ مترجم: آواز قو در عنوانِ این مقاله به این باورِ باستانی اشاره دارد که قو در تمام حیاتِ خود خاموش است و تنها به هنگام مرگ آوازِ زیبایِ خود را سر می‌دهد.



Friday, August 01, 2008

 

خسرو شاکری

شرافت راستگويي؟

گفتن ندارد که يکي از ويژگي هاي روزنامه نگار جنجالي مسعود بهنود اختراع <فاکت> است. همه اين را مي دانند. آخرين دسته گل اين ناراستگوي حرفه اي اختراع مکالمه ايست بين آتاباي سر طويله دار شاه و دکتر مصدق اسير در احمد آباد. او مي نويسد:

فتح الله آتاباي نقل مي کرد‌ به روزگاري هنگام اسب سواري در دشت هاي غرب و جنوب تهران، به يک گاري برمي ‏خورد که مردي با عبا پشت آن نشسته [بود] و گاريچي دارد در جاده [ي] خاکي مي راند. [هنگامي که آتاباي] از کنار گاري که رد مي شود [شد] صدايي ‏مي شنود [شنيد]. نگاه مي کند [کرد. ديد] دکتر مصدق بود[،] ه که از قلعه تبعيدگاه خود در احمدآباد خارج شده [بود] و به سمتي مي رود [رفت]، عبائي بر ‏دوش و عصائي زير چانه. آتاباي چنان کم مقدار نبود که از عتاب ساواک بترسد[.] لگام اسب را مي کشد [کشيد] و سلامي به ‏سابقه آشنائي هاي دور [داد.] [تأکيد افزوده]

آتاباي در[کجا، در چه تاريخي، و به چه کسي نقل کرد؟ نمي دانيم، چون دروغ محض است. چرا دروغ محض؟ چون مصدق به دستور مستقيم شاه به ساواک، نه تنها حق نداشت از محيط تنگ احمد آباد خارج شود؛ وی حتي نمي توانست پزشک مورد نظرش را به خانه ي روستايي خود بطلبد؛ تنها پزشک مجاز ساواک، چون دکتر علوی نماينده ارتجاعی مجلس که به سفارت بريتانيا نيز گزارش می داد، مي توانست از او ديدار کند.

حال، چرا بهنود چنين دروغ شاخداري را اختراع مي کند؟ روشن است براي اعطاي <حيثيت> به قوام السلطنه از زبان مصدق که، بخاطر تمجيد از قوام، به آن نسبت <خردمندانه> هم مي بخشد. بهنود از قول آتاباي مي آورد:

خواستم جدا شوم[. مصدق] گفت[:] «سلام برسان، کدخداي احمدآباد خواستي ندارد». بعد پشيمان شد و گفت[:] <آفتابم بر ‏لب بام است[؛] از من به او [شاه] بگو[: <]از قوام نجات آذربايجان مي ماند و از مصدق اين که خواست نفت مال ملت باشد و ‏نگذاشتند ... [تأکيد افزوده]

چگونه مي شود تصور کرد مصدق بر اين عقيده بوده باشد که مصدق <نجات آذربايجان> را از موفقيت هاي قوام دانسته بوده باشد؟ چنين تصوري باطل است، چون مصدق هرگز در آن سال چنين ستايشي نادرست از قوام نکرد، بل او را مردي مستبد و ناقض قانون اساسي مي دانست که با تقلب در انتخابات مجلس پانزدهم حتي مانع انتخاب مصدق نماينده ي اول تهران در آن انتخابات شد. کافي است به نامه ي هاي مصدق به قوام در آن زمان نگريست و ديد که هيچ نکته ي مثبتي در او نمي ديد.[۱] کافي است به نطق مصدق در روزهاي پاياني مجلس چهاردهم بنگريم که طي آن ها از مذاکرات طولاني قوام در مسکو،که – بر خلاف قانون پيشنهادي مصدق و مصوب مجلس چهاردهم داير بر منع اعطاي امتياز به خارجيان در دوران اشغال کشور – بر سر اعطاي امتياز نفت شمال به شوروي جريان داشت، معترض بود.[۲]. کافي است به موضع دکتر مصدق نسبت به اعطای امتياز به خارجيان به هنگام اشغال ايران، از جمله موافقتنامه‌ای که قوام با شوروي امضا کرده بود، نظري بيفکنيم و ببينيم آيا او <نجات> آذربايجان> و تخليه ي آن خطه را از درايت قوام می دانست. در هيچ جا از سخنان مصدق نمی بينيم که وی تخليه نيروهای شوروی از آذربايجان را به درايت قوام نسبت داده بوده باشد. به ياد بياوريم اعتراض مصدق به قوام را هنگامی که وی در خدمت استالين بود:

وقتی می گوييم ما تخليه ی ايران را يک مسئله ی مقطوع می دانيم مراد ما اين است که ما راجع به اين مسئله به هيچ وجه [حاضر] برای گفتگو و مباحثه نيستيم، و از اجرای اين تعهد قطعی همسايه دوست و متفق خود [شوروی]، که برای حاکميت ما کمال اهميت را دارد، نمی توانيم صرفنظر کنيم. تمام آقايان با من هم عقيده هستند، [نمايندگان: صحيح است] که رئيس دولت و همراهان او برای حل مسائل ديگری به مسکو بايد رفته باشند. [نمايندگان: صحيح است] [يعنی نه حل مسئله تخليه ايران!] ...

... نمی توانم از تذکر اين نکته خودداری کنم که از روز ۲۵ فوريه، يعنی روزی که دولت شوروی اين تصميم را [<داير بر اينکه از روز دوم مارس [۱۹۴۶/۱۱ اسفند ۱۳۲۴] تخليه ی قسمتی از نيروی شوروی از نواحی ايران چون مشهد، شاهرود، و سمنان واقع در خاور ايران ، که در آنجا آرامش نسبی برقرار است، آغاز می شود، اما نيروی شوروی در ساير نواحی ايران تا روشن شدن اوضاع باقی خواهند ماند] به آقای قوام نخست وزير ابلاغ کرده تا کنون هشت روز می گذرد، و من نمی دانم چرا ايشان فوراً بوسيله ی قائم مقام خود مجلس شورای ملی را مطلع ننموده [است]، در صورتی که می دانيم تمام ملت ايران نگران تخليه ی خاک کشور است. ما انتظار داشتيم که رئيس دولت، با توجه به اينکه از عمر مجلس شورای ملی چند روز بيشتر باقی نمانده، در مطلع کردن نمايندگان ملت عجله می کردند، نه اينکه يک چنين اطلاع مهم را مکتوب بدارند [نمايندگان: صحيح است] تا، بعد از خاتمه ی نمايندگی، يک کشورِ بدون مجلس مواجه با يک چنين عنوانات بر خلاف انتظار بشود. دولت بايد متوجه باشد که اين غفلت‌ها برای کشور گران تمام می شود، و مستلزم مسؤوليت بزرگی است. ... تخليه ی ايران برای ما يک مسئله ی حياتی [است] و تمام ملت از بقای قوای خارجی در اين کشور ناراضی است. [نمايندگان: صحيح است] ... مردم از اينکه مسافرت آقای نخست وزير [به مسکو] از مدت متعارف تجاوز کرده و خبری از ايشان نرسيده [است] نگران هستند. [نمايندگان: صحيح است] نگرانی آن‌ها از خاطره هايی است که در جنگ اخير رؤسای کشور‌های کوچک در پايتخت کشور‌های بزرگ دارند. [نمايندگان: صحيح است] ...

... مذاکرات رئيس دولت فقط در حدود قوانين موضوع و مقررات عهود معتبر است. [نمايندگان: صحيح است] و هر تصميمی که خلاف اين منظور باشد در نظر ملت ايران کن لم يکن خواهد بود. [نمايندگان: صحيح است. کف زدن ممتد نمايندگان.][۳] [تأکيد در اصل]

بدين سان، مخالفت مصدق با مذاکرات قوام در مسکو در مورد تخليه ی ايران در برابر اعطای امتياز نفت روشن است و بحث بردار نيست.

جالب اين است که بهنود چنان بجاي مصدق سخن مي گويد که گويي مصدق <دست آورد> قوام را بر ملي کردن نفت ارجح مي دانست! او سپس باز، به دروغ، از قول مصدق به شاه مي آورد:

گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن.> [تأکيد افزوده]

آيا براستي با توجه به آنچه شاه با ملت ايران کرده بود و مي کرد و آنچه مصدق در خاطراتش در باره ي محمد رضا پهلوي، و سلسله ي پهلوي همچون <مخلوق> بريتانيا، نوشته است مي توان باور کرد که مصدق از شاه خواسته بوده باشد که <کاري کند تا ازو چيزي بماند>؟ هر کسي که با مصدق و مبارزات ملت ايران آشنا باشد مي داند که اين، نه فقط يک دروغ بزرگ، که حتي افترايي عظيم است که اين روزي نامه نگار هفت رنگ بر مصدق مي بندد، اما نخ افترای او از باد است و گره خوردنی نيست.

گره به باد مزن گرچه بر مراد رود / (حافظ)

از اين همه گذشته، مصدق، در آن سن و سال و با آن پيکر نحيف و فرسوده ی زندان کشيده، بر روی گاری، آن هم بيرون از ديوار‌های قلعه احمد آباد، که در آن زندانی بود، چه کار می کرد؟ آخر، رُمان نوشتن هم استعداد می خواهد، چون خرمن کوفتن!

خ. شاکري (زند)

پاريس ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۸


[۱] محمد ترکمان (گردآورنده)، نامه هاي دکتر مصدق، دو جلد، ج. ۱، تهران ۱۳۷۴، صص ۹۴-۹۰.

[۲] حسين کي استوان (گردآورنده)، سياست موازنه ي منفي، دو جلد، تهران ۱۳۲۹، ج. ۲، صص ۲۴۵ به بعد.

[۳] حسين کي استوان (گردآورنده)، سياست موازنه ي منفي، دو جلد، تهران ۱۳۲۹، ج. ۲، صص ۷۹-۲۷۶


Archives

08/01/2008 - 09/01/2008   07/01/2009 - 08/01/2009   08/01/2009 - 09/01/2009   09/01/2009 - 10/01/2009   03/01/2010 - 04/01/2010   05/01/2010 - 06/01/2010   01/01/2011 - 02/01/2011   02/01/2011 - 03/01/2011   03/01/2011 - 04/01/2011   04/01/2011 - 05/01/2011   05/01/2011 - 06/01/2011  

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Subscribe to Posts [Atom]

Free counter and web stats