چرا و چگونه دشمنانمان را برای ما انتخاب میکنند؟ در کیفرخاست دادگاه نمایشی از جان کین، استاد یکی از دانشگاههای انگلیس، به عنوان یکی از فعالان کودتای مخملی نام برده شده است. از طرف دیگر بیبیسی فارسی صفت "استاد دانشگاه و نويسنده پرآوازه" را برای او برگزیده است. این در حالی است که یکی دیگر از مقالات بیبیسی معترف است که "جان کین میان ایرانیان مسلمان و فارسیزبان چهرهای کمتر شناخته شده است." به این ترتیب بعد از "کیهان" شریعتمداری و دادگاه حجت الاسلام خامنهای آفرین به بیبی سی که جان کین را در ردیف يورگن هابرماس فیلسوف نامدار آلمانی قرار میدهد. این در حالی است که تا پیش از مقالات کیهان تنها اطلاعات فارسیزبان از جان کین محدود به دو نوشتهای بود که یکی از شاگردانش درباره او نوشته بود و نشان میداد که این استاد "استاد پرآوازه" را سخن تازهای برای گفتن ندارد. سال ۵۶ قبل از اینکه خمینی، به عنوان یک چهره سیاسی مطرح بشود، روزنامههای دست راستی فیگارو در فرانسه و نیویورک تایمز در آمریکا بودند که برای ما نوشتند که خمینی رهبر ما است. حالا هم لابد قرار است آثار جان کین چاپ و بعد پرفروش بشود. اگر همین طور پیش برود بعید نیست فردا رضا ربع پهلوی یا رجوی را هم رهبر ایران کنند.
Labels: " جان کین" John Kean
![]() |
اخبار روزانه بی بی سی فارسی از طریق ایمیل
19:39 گرينويچ - چهارشنبه 19 اوت 2009 - 28 مرداد 1388
"دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران چهار نامزد داشت، که دوتن از آنان (محمود احمدی نژاد و محسن رضایی) جناح اصولگرا و دو تن دیگر ( میرحسین موسوی و مهدی کروبی) جناح اصلاح طلب را نمایندگی می کردند. این شاید به این معنا است که جامعه ایران به لحاظ سیاسی راهش را یافته و طرح مطالبات سیاسی و راه رسیدن به قدرت و مشارکت سیاسی در آن سیستماتیک تر و مدرن تر شده است."
حرص نخور هموطن لطفاً! (بهش نگو آره ارواح بابات!) اين را صادق صبا يا شاگردانش براي خامنهاي و اصحابش نوشتهاند. براي ما و شما اينطور ادامه دادهاند:
"اما آگاهان مسایل سیاسی در ایران می گویند محدودیت نامزدان انتخابات در ایران دلیل دیگری دارد و آن وجود نهاد کنترل کننده ای به نام شورای نگهبان است که به هر دیدگاه و صدایی فرصت و مجالی برای نامزدی در انتخابات نمی دهد."
بگو مرد حسابي. اگر آگاهان مسايل سياسي در ايران اين را ميگويند، پس تو چرا در پاراگراف اول زيادي ميخوري؟ يا خبر نوشتن بلد نيستي، يا خرفتي، دو دوزهبازي انگليسها را ياد نگرفتهاي. آدم که نبايد با دوتا پاراگراف اينطور خودش را لو بدهد.
Labels: "صادق صبا"
هفته گذشته خبری منتشر شد مبنی بر اینکه یک خانم مجسمه ساز به نام پائولا اسلاتر نیم تنه ندا آقاسلطان را ساخته است تا در روز 25 جولای، روز جهانی همبستگی با مبارزات آزادی خواهانه مردم ابران، نمایش داده شود. حجاب ندا در این مجسمه یک سربند و روسری روی آن است که
فقط گردی صورت او نمایان است. این عکسی بود که تنها در روزهای اول پس از کشته شدن ندا چندبار نشان داده شد و پس از آن عکسهای دیگری از او منتشر شد که بدون حجاب بود. این سوال برایم پیش آمد که چه چیزی باعث شده که این مجسمه ساز این عکس را برای الگوی خود انتخاب کند. این مطلب را وبلاگم هم منتشر کردم تا نظر دیگران را هم بدانم.
مطابقت با کلیشه های رایج درباره زنان مسلمان و جالب بودن حجاب برای غربی ها حدسهایی بود که محتمل به نظر می رسید. یکی از دوستان در بخش نظرات این پست، پاسخی که اسلاتر به ای میل او داده بود را برایم کامنت گذاشته بود. پاسخ او این بود :" من کاملا با شما در مورد اينکه اگر مجسمه ندا بدون حجاب اش بود بهتر ميشد موافقم. ولی من ساختن مجسمه او را زمانی شروع کردم که تنها عکس کاملا تائيد شده او عکسی بود که او حجاب داشت وگرنه من ترجيح ميدادم مجسمه او را آزاد و طبيعی بسازم. اميدوارم يک روز امکانی بوجود آيد که بتوان يک مجسمه تاريخی از ندا را برای يک ايران آزاد ساخت. بسيار علاقمندم مجسمه او را به مثابه يک فرشته، "فرشته ايران، فرشته آزادی" بسازم و مسلمن مجسمه او را بدون حجابی که موهای زيبايش را بپوشاند بسازم. افکارم و دعاهای من با شما و مردم ايران در مبارزه تان برای رسيدن به دموکراسی و آزادی در ايران است. عشق و نور به شما دوست من".
من هم در ای میلی به او نوشتم که تمام زنان ایرانی ناچارند یکی از این عکس ها داشته باشند چون در غیر این صورت نمی توانند گذرنامه بگیرند و خود من دو بار ناچار شدم عکسم را عوض کنم چون ماموران اداره گذرنامه به دلیل حجاب ناکافی عکس هایم را رد کرده بودند. به او گفتم "این ندای ما نیست" ندا و بسیاری زنان دیگر این روزها در خیابان فریاد می زنند "نه روسری نه توسری" آنها خواهان پایان یافتن سی سال تحمیل حجاب و تحمیل نوع خاص حجاب حکومتی هستند که به ضرب باتوم و لگد مجبور به داشتن آن شده اند. گفتم اگر تو این ندا را ندای واقعی بدانی میلیونها زن ایرانی را ناامید می کنی و به مبارزه صد ساله زنان ایرانی برای احقاق حقوق اولیه شان بی احترامی می کنی.
پاسخ او این بود:" من بیبش از شصت ای میل از ایرانی ها دریافت کرده ام که این مجسمه را به همین شکل دوست دارند و می گویند او شبیه مریم مقدس، مادر ترزا یا یک قدیسه جنگجوست. در عین حال تعدادی هم ای میل دریافت کرده ام که اصرار داشته اند که مجسمه ای بدون حجاب از او بسازم که متاسفانه برایم سخت است زیرا قبلن هزینه مواد و برونز لازم برای مجسمه را پرداخته ام که بسیار گران است"
کاش می شد بدانم جنسیت آن شصت نفر چیست، محل سکونتشان کجاست و چه درکی از حجاب زنان ایرانی دارند. آیا در کنار اخبار زن مصری کشته شده در دادگاه آلمان و ممنوعیت داشتن حجاب در دانشگاههای ترکیه و بعضی از کشورهای غربی، خبر و تصویری از سی سال
سرکوب زنان ایران به خاطر پوشش دیده و شنیده اند یا نه؟ آیا می دانند ایران تنها کشوری است که حجاب در آن اجباری است و زنان به خاطر حجاب از کار اخراج می شوند،شکنجه وتحقیر می شوند و شلاق می خورند؟
متاسفم که آن شصت نفر ای میل زده اند و این عکس را "روحانی" و شبیه مریم مقدس خوانده اند ؛ اما تنها تعدادی از آن هزاران زن ایرانی که به خاطر حجاب کتک خورده اند، لباس بر تنشان دریده شده و تعهد داده اند که شئونات اخلاقی را رعایت کنند ، ناراحتی خود را از این انتخاب او نشان داده اند.
خوشبختانه اسلاتر در نامه اش ادامه داده است:" اما نامه های پراحساس و صمیمانه ای مثل نامه شما من را متقاعد کرد که مجسمه دیگری از او بسازم"
او ضمن فرستادن عکسی از ندا درباره مجسمه جدید گفته است:" من بسیار مایلم مجسمه ندا طبیعی و مانند خودش باشد، با موهای زیبا و آزادش! نظر شما درباره این عکس از چهره خندان او چیست؟ ندا چنین لبخند زیبایی داشته است در حالیکه در مجسمه اول محزون است. من دومی را ترجیح می دهم چون این لبخند دوست داشتنی نشان از روحیه شاد او دارد"
این آدرس ای میل سازنده مجسمه است "cpslater@mchsi.com" برای کسانی که خواهان تشکر از این اقدام خانم اسلاتر هستند یا درباره مجسمه اول و ساخت مجسمه دوم نظری دارند.
حکومتهای دیکتاتوری زمانی با بحران نهایی خود روبهرو میشود، آشفتگی و سراسیمگی خود را در دو حرکت نشان میدهد؛ قبل از سقوط قطعی مردم تشخیص میدهند که بازی به پایان رسیده و دیگر از حکومت هراسی ندراند. قدرت مردم در تعداد آنها است و قدرت حکومت در استفاده از نیروی نظامی. حکومتی که به خشونت متوسل میشود مشروعیت خود را از دست میدهد و عامه مردم پی به درماندگی حکام میبرند.
درست مثل کارتونهای کودکانه که در آن گربهای در آخرین لحظات فرار به لبه پرتگاهی میرسد و در آن لحظهای که به پایین نگاه میکند و زیر پای خود را خالی میبینند، سقوط میکنند. رژیمهای خودکامه نیز چنین سرنوشتی دارند و فقط کافی است آنها را مجبور کنیم که به زیر پای خود نگاه کنند و پرتگاه را ببینند.
در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از قیام خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان میدهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکنندهای فریاد میکشد: راه بیفت! تظاهرکننده از سر جایش تکان نمیخورد. پلیس شرمنده از کنار او میگذرد. یکی دو ساعت بعد همه تهران این جریان را شنیده اند. اگرچه درگیریهای خیابانی هفتههای متمادی ادامه داشت، همه به نوعی میدانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟
روایتهای مختلفی از اتفاقات اخیر ایران وجود دارد. بعضی این جنبش مردم ایران را چیزی شبیه به انقلابهای مخملین طرفدار غرب میدانند و فکر میکنند که این حرکات درجهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و ... بوده است و ادعا میکنند سیا (CIA) در تحولات ایران دست دارد. این تفکری است که به طور عمده رسانههای گروهی وابسته به دولت در ایران و بعضی از مطبوعات و تلویزیونهای دنیأی عرب تکرار میکنند.
بعضی دیگر میگویند احمدینژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است،و هواداران موسوی تنها از میان طبقه متوسط و فرزندان دنباله رو آنان هستند. به طور خلاصه میگویند: بیایید توهمها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدینژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. این صدایی است که هر از چند گاهی علاوه بر رسانههای ذکر شده در بالا از طرف بعضی از گروهها و رسانههای غربی هم شنیده میشود.
در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را بهخاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد میکنند که تنها قیافه ظاهریاش از احمدینژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هستهای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است. مثلا آقای اوباما صراحتا میگوید که" موسوي و احمدينژاد تفاوتي ندارند."
دست آخر، غمانگیزترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدینژاد و اللخصوص آقای چاوز رئیس جمهور کمونیست ونزولا است. اینان میگویند مهمترین مسئله استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییسجمهورمشروع و قانونی. این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش میگذارد، و قیم مآبانه میپندارد که برای ایرانیان عقبمانده، همان احمدینژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیدهاند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.
این چهار دیدگاه با وجود همه تمایزها به حوادث اخیر ایران، از منظر کليشهای تقابل بین اسلامگرایی سیاسی و لیبرالیسم غربی مینگرند. به همین خاطر در مورد جایگاه بازیگران اصلی مثل حجت الاسلام خامنهای, محمود احمدی نژاد و یا میرحسین موسوی و یا در تحلیل خواستهای مردم سردرگماند.
آنچه در ایران شاهد آن هستیم تلاش جمعیت وسیعی از مردم ناراضی برای زنده کردن آرمانهای اولیه انقلاب ۵۷ است. به همین خاطر است که بسیاری از شعارها و نوع حرکات با آن دوران شباهت فراوانی دارد. این یک جنبش مشروع مردمی است و فعالان آن کسانی هستند که "انقلاب اسلامی" به رهبری آیتالله خمینی، به شعارها و خواستهای آنها خیانت و پشت کرده است.
چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه میشود. نخست، احمدی نژاد قهرمان اسلامگرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلاموفاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانهاش حتی اکثریت علمای قم را هم را هم معذب کرده و تنها یکی از آیتاللهها به او تبریک گفته است. سیب زمینی پخش کردنهای عوامفریبانهاش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوبگر پلیس، بسیج و حزب الله لبنان قرار دارند. بلکه یک سیستم فاسد در سپاه پاسداران و بنیاد مستضعفان نهادی فوق العاده قدرتمند و ثروتمند است که بخش عظیمی از اقتصاد ایران را کنترل میکند و یک طبقه تازه به دوران رسیده ثروتمند در نتیجه فساد رژیم به وجود آمده است.
در این میان تفاوتی هم میان کروبی و موسوی هست. کروبی یک اصلاحگرای واقعی و طرفدار آزادی برای فعالیت گروههای مدنی است اما موسوی را بیشتر باید نماد بازگشت به مدینه فاضله دوران انقلاب دانست. مدینه فاضلهای که آرمانهای آن هنوز زنده است و به خواستهای خود از جمله آزادی و برابری و دموکراسی کامل نرسیده است.
به همین خاطر است که بخش زیادی از ایرانیان در حرکات اخیر خودعلیه ربودن این انقلاب و آرمانهای آن توسط یک گروه متحجر طالبانی به اعتراض برخاستهاند. حرکات اخیر یادآور روزهای انقلاب ایران است که پایههای یک حکومت استبدادی به لرزه درآمد و در فردای پیروزی آن «همه چیز ممکن به نظر میرسید.» به زبان دیگر جنبش اعتراضی کنونی «بازگشت سرکوب شدگان» انقلاب به میدان مبارزه است.
همه اینها نشان میدهد که واقعا یک نوع اسلام رهاییبخش نیز وجود دارد و برای پیدا کردن آن لازم نیست به قرن اول هجری بازگردیم، آنچه که در ایران میگذرد نمونه زنده آن است. اسلام موسوی و طالقانی، اسلامی است که غرب، لیبرلها، چپها و کمونیستها همه از درک آن عاجزند. چون دوست دارند و عادت کرده اند که با اسلام احمدی نژاد و بن لادن دست و پنجه نرم کنند. این البته همان اسلامی است که بن لادنها راهم به وحشت می اندازد.
در پایان این تحلیل ضمن اذعان به ناروشن بودن آینده حوادث در ایران باید گفت بعید است که گربه ایرانی از لبه پرتگاه سقوط کند. احتمالاً حکومت قادر خواهد شد که نیروی انفجاری جمعیت را کنترل کند. اما این دیگر آن رژیم سابق نخواهد بود بلکه حکومتی فاسد و منفور در زمره دیکتاتوریهای دیگر است.
نتیجه هر چه که باشد ما شاهد تحولی در میزان اقتدار و خودباوری مردم ایران هستیم که ممکن است در هیچ یک از نسخههای کلیشهای تقابل اسلامگرایی با دمکراسی لیبرال نگنجد. اگر غرب چنین تفاوتی را درک نکند و به ذات واقعی تحولات در ایران پی نبرد، نشان میدهد که غرب هم موازین دموکراتیک را فراموش کرده و آماده پذیرش احمدی نژاد- هایی از نوع اروپایی آن است. مردم ایتالیا هم اکنون با نمونهای از آن در هیبت برلوسکونی مواجهاند، دیگرانی از این تبار و قبیله در انتظار رسیدن به قدرت هستند.
Labels: politics حوادث ایران
دو راه برای حکومت و سه راه برای مردم
در انتخابات ریاست جمهوری دوم خرداد ۱۳۷۶، حکومت ایران با دو گزینه روبرو بود. یکی تفکر سعید حجاریان بود که عقیده داشت نظام باید از "بالا" دست به اصلاحات بزند وألا با یک انقلاب مردمی مواجه خواهد شد و دیگری تفکر سعید امامی که معتقد بود اصلاحات میتواند باعث از هم گسیختگی و یا انقلاب دیگری شود. هر دو سعید درست میاندیشیدند.
تفکر سعید اول منجر به ۸ سال زمام داری محمد خاتمی شد که نه تنها اصلاحی جدی در حکومت ایران ایجاد نکرد، بلکه قتل نویسندگان، حمله به کوی دانشگاه، به زندان افتادن دانشجویان و فعالان سیاسی و بستن دهها روزنامه در زمان او اتفاق افتاد. تفکر سعید دوم پس از ۴ سال ریاست جمهوری محمود احمدینژاد، ماهیت "جمهوری اسلامی" را به "حکومت اسلامی" تغییر داد. در یک انتخابات فرمایشی رئیس جمهور هم مانند اکثریت نمایندگان مجلس، اعضای شورای نگهبان، و قوه قضأئیه، به جای انتخاب از سوی جمهور مردم توسط آقائ خامنهای منصوب شد.و به این ترتیب حجت السلام خامنهای سه قوه مجریه، مقننه و قضایی را تحت کنترل گرفت و حتئ یک ملکول باقی مانده از جمهوریت را هم تاب نیاورد.
در مقابل مانند بسیاری از جنبشهای امروزین دنیا تعدادی از جوانان و زنان که در طول سالیان گذشته، هدف حمله مستقیم حکومت ایران قرار گرفته بودند، از ابتدا خواستار براندازی رژیم شدند و دست به سوزاندن اتوبوسها و شورشهای خیابانی زدند. اما نسل پدران و مادران این جوانان بیشتر ترجیح میدهند که نظاره گر باشند یا از دور دستی بر آتش داشته باشند. اما اکثریت مردم معترض کم هزینهترین و مدنیترین شیوه مبارزه را برگزیدند و دست به راهپیماییهای گسترده در تهران، شیراز، اصفهان، کرمانشاه، رشت، تبریز، کرمان،مشهد، آمل، اردبیل، گرگان و بسیاری از شهرهای دیگر ایران زدند. متاسفانه اعتراضات گسترده مردم با حرکت قهرآمیز نظامی حکومت روبرو شد که شروع به دستگیری، زندانی کردن، تخریب اموال عمومی، مجروح کردن و به شهادت رساندن حداقل بیست نفر از ایرانیان زد.
در حال حاضر دو راه در مقابل حکومت ایران قرار دارد.
۱. دولت کودتا برای ۴ سال آینده به کار خود ادامه دهد. این حرکت منجر به خفقان عمومی حداقل تا دوره انتخابات بعدی خواهد شد. در این شرایط سپاه و بسیج به یاری حزب الله لبنان که به تازگی در انتخابات لبنان شکست خورده یک سیستم گشتاپو همانند آلمان نازی یا سیستم استبداد صغیر محمد علی شاهی در ایران به وجود میاورند.
۲.تن دادن به خواست مردم معترض و پذیرفتن رئیس جمهوری آقائ موسوی که البته این حرکت بدون جابجایی آقای خامنهای در رژیم ایران غیر ممکن است. و هزینه بسیار سنگینی را برای جایگاه و مشروعیت ولی فقیه در ساختار سیاسی ایران رقم خواهد زد.
در مقابل مردم ایران اما ۳ راه وجود درد.
دو راه اول به طریق اولی همان است که در مقابل جمهوری (حکومت) اسلامی است.
۱. اگر احمدینژاد برسر کار بماند. زندگی مردم به یک حد غیر ممکن میرسد و ممکن است تا چند سال دیگر با یک حکومت شبهه نظامی طالبانی مواجه شویم. که قاعدتا بعد از ۸ سال دولت آقائ احمدینژاد مشارکت مردمی در انتخابات بعدی به حد صفر خواهد رسید.
۲. اگر آقای موسوی انتخاب شود، اگرچه آقای خامنهای باید کنار برود اما دوام "جمهوری اسلامی" صد چندان خواهد شد و نظام جمهوری "اسلامی" بسیار پایدار میشود. در اینجا یک سوال مطرح میشود آیا موسوی "میخواهد" یا اساسا "میتواند" که دست به اصلاح قانون اساسی آپارتایدی جمهوری اسلامی بزند؟
۳. برای مردم و خصوصا جوانان و زنان راه سومی هم وجود دارد و آن گذار از جمهوری اسلامی است. اگر ایران به راستی برای همه ایرانیان است، سیستم فعلی گنجایش حقوق برابر انسانی برای همه ایرانیان را ندارد. اصل ۱۰ و ۲۱ قانون اساسی پنجاه درصد ایرانیان (یعنی زنان) را از حقوق برابر شهروندی محروم میکند و نافی برابری حقوق زن و مرد است. تحت لوای همین قانون اساسی در قرن بیست یکم، ایران در میان بیش از ۱۴۰ کشور دنیا، یکی ازتنها ۴ کشور دنیا، است که به طور قانونی زنان را سنگسار میکند.
اصل ۱۳ قانون اساسی هم چهار نوع "انسان" تعریف میکند. مسلمان، یهودی، مسیحی و زردشتی، به این ترتیب بوداییها ، شینتوها، بهائی ها، آته ئیستها، و دیگر خداپرستان و ناپرستان از حقوق شهروندی برخوردار نیستند. اقلیتهای قومی و دینی هم حتئ از حقوقی که همین قانون اساسی برای آنها برشمرده است برخوردار نیستند. استان کردستان و سیستان و بلوچستان که اکثریت تعداد اقلیتهای ایران را دارند، فقیرترین استانهای کشور هم هستند. بنابر این زنان، جوانان و اقلیتها که حقوق حقه بشری خود را می خواهند پیشتاز مبارزات مردمی بوده و هستند.
گذار از حکومت اسلامی به یک حکومت سکولار که دین و سیاست را مانند تمام کشورهای "پیشرفته" دنیا از هم جدا کند، عواقبی هم به دنبال دارد. مردم ما که در روزهای اول پس از انتخابات تنها با حضور و سکوت خود خواستار بازشماری آرا بودند با خشونت عریانو لجام گسیخته حاکمیت مواجه شدند و به زودی دریافتند که بر اساس آنچه اکثر تحلیل گران سیاسی عقیده دارند ریشه تمام اشرار خود آقای خامنهای است. ایشان با کمک حزب الله لبنان و "تعدادی" از بسیجیان و سپاهیان ناآگاه دست به کشتار و تخریب اموال عمومی زده اند و جان، مال و ناموس بسیاری را به خطر انداخته اند.
مردم ما نشان داده اند که اصولا انسانهای خشنی نیستند اما به قول توماس پین از پدران انقلاب آمریکا، درخت آزادی را هر از گاهی باید با خون ستمگرن آبیاری کرد و نه با خوب مردمان بیگناه.
هر چه که پیش آید، دیگر وضعیتِ تهران به وضعیتی که در گذشته داشت، باز نخواهد گشت.
هر چه که پیش آید، چه اعتراضات شدّت گیرد و چه از شدّتاَش کاسته شود، چه این جنبش پیروز شود و چه بر اثرِ اِرعابِ سرکوب گردد، دیگر کسی را که تنها باید رئیسِ جمهورِ غیرمنتخب احمدینژاد نام نهاد، کسی نخواهد بود جز یک رئیس جمهورِِ دروغین، نامشروع و ضعیف.
هر چه که پیش آید، و هر چه که عاقبتِ این بحرانی باشد که خود مولودِ شناعتِ تقلّبِ عظیمی است که دو هفته پیش روی داد، و اینک انسانهایِ سلیمالعقل در وجودِ آن تردیدی ندارند، دیگر هیچ رهبرِ ایرانی نمیتواند در صحنهیِ جهانی، یا در مذاکره با اُباما، سارکوزی یا مِرکِل ظاهر شود، بی آن که هالهای او را در برگرفته باشد، نه از جنسِ هالهیِ نور آن چنان که احمدینژاد در سخنرانیاَش در سازمانِ ملل در سالِ 2005 تصور نمود، بلکه از جنسِ یک ابرِ گوگردیِ که متقلّبان و قصّابان را در بر میگیرد.
هر چه که پیش آید، دیگر آیتالله خامنهایِ جانشینِ خمینی و رهبرِ عالیِ رژیم، پشتیبان و ولیِ امرِ رئیسِ جمهور، و پدرِ ملّت جایگاهِ خود را به عنوانِ حَکَم از دست داده است، چرا که بیمحابا در برابرِ یک جناح، طرفِ جناحِ مقابل را گرفت، و با این عمل اقتدارِ باقیماندهیِ خود را از دست داد. او که چهار سالِ پیش در برابرِ درخواستها مبنی بر تقبیحِ تقلّب با دقت پاسخ داد که "تنها خدا رأی مرا میداند"، اینک به سادهدلانی که باور داشتند او رهبری است که رعایتِ قانونِ اساسی را میکند، پاسخ میدهد که "به نامِ خداوندِ بخشایشگر، لباسِ رزم بر تن میکنم، مردم را در هم میکوبم و آنها را متفرّق میکنم."
هر چه که پیش آید، آیتاللههایی که به رغمِ همهیِ اختلافات و منافعِ مُتِباعدِ خود تا دیروز در حفظِ یک جبههیِ متّحد کامیاب بودند، دیگر دستهبندیهایِ جدّی و تابنیاوردنیِ خود را عیان کرده اند: آنهایی که پشتِ سرِ خامنهای ایستاده اند و از تصمیمِ وی به در هم شکستنِ خونینِ این جنبش حمایت میکنند؛ و دیگرانی همچون رفسنجانی، رئیسِ جمهورِ پیشین و رئیسِ مجلسِ بسیار قدرتمندِ خبرگان، که هشدار میدهند که اگر موجِ اعتراضات جدی گرفته نشود، "آتشفشان"هایی واقعی از خشمِ مردم فوران خواهد کرد. دیگرانی که هنوز به آیتاللهالعظمی منتظری علاقمند اند؛ هم او که از زمانِ حصرِ خانگیاَش در قم خواستارِ بازشماریِ آرا و برگزاریِ عزاداریِ عمومی برایِ قربانیان سرکوبهایِ اخیر بوده است؛ و نیز آن مراجعِ تقلید و اساتیدِ حوزهیِ علمیهای که دیگر واهمهای از مطرح ساختنِ امکانِ خلعِ رهبری و جایگزینیِ او با یک "شورایِ رهبری" ندارند؛ و این سخنی است که تا دیروز در حکمِ کفر بود.
هر چه که پیش آید، ورایِ این کشمکشهایِ داخلی، دیگر گسستِ مردم از رژیمِ بیرمقی که جراحتی کشنده برداشته است، قطعی است.
هر چه که پیش آید، دیگر جوانانی که تصور میشد شیفتهیِ اصولِ اسلامِ سیاسی هستند، و یک ماهِ پیش در بازگشتِ رئیسِ جمهورِ غیرِمنتخب احمدینژاد از ژنو برنامهیِ یک جشنِ پیروزی را در استقبال از او طرحریزی کرده بودند، با صدایِ بلند و رسا و جسارتی که همزادِ هوشِ سیاسیشان است، خواهند گفت که این رئیسِ جمهور مایهیِ شرمساریی ایشان است.
هر چه که پیش آید، دیگر در تهران، تبریز، اصفهان، زاهدان، و اردبیل، میلیونها جوان در عرضِ چند روز، همچون موسویِ محجوب به قدرتهایی فراتر از خود تبدیل شده اند، که دریافته اند که توانِ آن را دارند که با دستانِ خالی و بدونِ تحریک و خشونت صاحبِ قدرت را سرِ جایِ خود بنشانند.
هر چه که پیش آید، دیگر این رویدادِ خارقالعاده، که همچون هر قیامِ مردمیِ دیگری یک معجزه است، و در این شرایط از یک ناخودآگاهی و همرنگیِ کوری بهرهمند بوده که خاصِ فرشتهیِ تاریخ است؛ آنگاه که میپندارد که به پیش میرود اما در واقعِ امر نگاه به عقب دارد، اوضاع را در همان خیابانهای اطرافِ بازارها و پادگانهایِی که سی سالِ پیش صحنهیِ حوادث بود چنان وارونه کرده است، که هیچ گاه به مخیلهیِ میشل فوکویی که آن اوضاع را در سی سالِ پیش از این توصیف میکرد، هم نمیرسید که انقلابِ واقعی هنوز در راه است، و از قضا اوصافاَش دقیقاً عکسِ آن چیزی است که او بازگو مینمود.
هر چه که پیش آید، دیگر مردم دریافته اند که مردم آنها هستند، و بر رویِ این کره یِ ارض هیچ رژیمی نمیتواند در برابرِ خواستِ مردم قدرت را قبضه کند.
هر چه که پیش آید، دیگر در گرماگرمِ این تظاهراتِ صلحآمیز یک بدنهیِ واحدی سیاسی پدید آمده است که حتی اگر از نفس بیفتد و نیرویَش را از دست بدهد، و حتی اگر قاتلان تصور کنند که میتوانند اعلامِ پیروزی کنند، باز هم بازیگرِ جدیدی بر صحنه ظاهر شده است که بی حضورِ او دیگر نمیتوان حکایتِ این کشور را رقم زد.
هر چه که پیش آید، دیگر تصویرِ زیبایِ ندا آقاسلطان که در روزِ شنبهیِ گذشته با گلولهیِ مسقیمِ یک بسیجی به قتل رسید، و تصاویرِ کودکانی که تا سر حدِ مرگ توسطِ نیروهایِ ضدشورش و رستهیِ موتورسوارانِ سپاهِ پاسدارانِ انقلاب موردِ ضرب و شتم قرار گرفتند، و ویدئوهایِ تظاهراتِ عظیم و به غایت آرام و باشکوه از طریقِ توییتر، هم در دنیایِ مجازی و هم دنیایِ خاکی خواهد گشت و دیده خواهد شد.
هر چه که پیش آید، دیگر مردم جسارتِ آن را یافته اند که بگویند امپراتورِ برهنه است.
هر چه که پیش آید، دیگر رژیمِ آیتاللهها محکوم است که دیر یا زود یا تن به سازش دهد و یا تن به زوال.
ما همواره فراموش میکنیم که آن انقلابِ دیگر، همان انقلابِ نخستی که این ناسیونال سوسیالیسمِ ایرانی را سی سالِ پیش به قدرت رساند، تنها یک سال دوام داشت: چرا برای این انقلابی که دموکرات است و دغدغهیِ حق و حقیقت دارد و اینک صحنه را در اختیار گرفته است، وضع چنین نباشد؟ زمین در تهران میلرزد، و من شرط میبندم که این تنها آغازِِ ماجرا است.
http://www.huffingtonpost.com/bernardhenri-levy/the-swan-song-of-the-isla_b_219323.html
توضیحِ مترجم: آواز قو در عنوانِ این مقاله به این باورِ باستانی اشاره دارد که قو در تمام حیاتِ خود خاموش است و تنها به هنگام مرگ آوازِ زیبایِ خود را سر میدهد.
شرافت راستگويي؟
گفتن ندارد که يکي از ويژگي هاي روزنامه نگار جنجالي مسعود بهنود اختراع <فاکت> است. همه اين را مي دانند. آخرين دسته گل اين ناراستگوي حرفه اي اختراع مکالمه ايست بين آتاباي سر طويله دار شاه و دکتر مصدق اسير در احمد آباد. او مي نويسد: فتح الله آتاباي نقل مي کرد به روزگاري هنگام اسب سواري در دشت هاي غرب و جنوب تهران، به يک گاري برمي خورد که مردي با عبا پشت آن نشسته [بود] و گاريچي دارد در جاده [ي] خاکي مي راند. [هنگامي که آتاباي] از کنار گاري که رد مي شود [شد] صدايي مي شنود [شنيد]. نگاه مي کند [کرد. ديد] دکتر مصدق بود[،] ه که از قلعه تبعيدگاه خود در احمدآباد خارج شده [بود] و به سمتي مي رود [رفت]، عبائي بر دوش و عصائي زير چانه. آتاباي چنان کم مقدار نبود که از عتاب ساواک بترسد[.] لگام اسب را مي کشد [کشيد] و سلامي به سابقه آشنائي هاي دور [داد.] [تأکيد افزوده] آتاباي در[کجا، در چه تاريخي، و به چه کسي نقل کرد؟ نمي دانيم، چون دروغ محض است. چرا دروغ محض؟ چون مصدق به دستور مستقيم شاه به ساواک، نه تنها حق نداشت از محيط تنگ احمد آباد خارج شود؛ وی حتي نمي توانست پزشک مورد نظرش را به خانه ي روستايي خود بطلبد؛ تنها پزشک مجاز ساواک، چون دکتر علوی نماينده ارتجاعی مجلس که به سفارت بريتانيا نيز گزارش می داد، مي توانست از او ديدار کند. حال، چرا بهنود چنين دروغ شاخداري را اختراع مي کند؟ روشن است براي اعطاي <حيثيت> به قوام السلطنه از زبان مصدق که، بخاطر تمجيد از قوام، به آن نسبت <خردمندانه> هم مي بخشد. بهنود از قول آتاباي مي آورد: خواستم جدا شوم[. مصدق] گفت[:] «سلام برسان، کدخداي احمدآباد خواستي ندارد». بعد پشيمان شد و گفت[:] <آفتابم بر لب بام است[؛] از من به او [شاه] بگو[: <]از قوام نجات آذربايجان مي ماند و از مصدق اين که خواست نفت مال ملت باشد و نگذاشتند ... [تأکيد افزوده] چگونه مي شود تصور کرد مصدق بر اين عقيده بوده باشد که مصدق <نجات آذربايجان> را از موفقيت هاي قوام دانسته بوده باشد؟ چنين تصوري باطل است، چون مصدق هرگز در آن سال چنين ستايشي نادرست از قوام نکرد، بل او را مردي مستبد و ناقض قانون اساسي مي دانست که با تقلب در انتخابات مجلس پانزدهم حتي مانع انتخاب مصدق نماينده ي اول تهران در آن انتخابات شد. کافي است به نامه ي هاي مصدق به قوام در آن زمان نگريست و ديد که هيچ نکته ي مثبتي در او نمي ديد.[۱] کافي است به نطق مصدق در روزهاي پاياني مجلس چهاردهم بنگريم که طي آن ها از مذاکرات طولاني قوام در مسکو،که – بر خلاف قانون پيشنهادي مصدق و مصوب مجلس چهاردهم داير بر منع اعطاي امتياز به خارجيان در دوران اشغال کشور – بر سر اعطاي امتياز نفت شمال به شوروي جريان داشت، معترض بود.[۲]. کافي است به موضع دکتر مصدق نسبت به اعطای امتياز به خارجيان به هنگام اشغال ايران، از جمله موافقتنامهای که قوام با شوروي امضا کرده بود، نظري بيفکنيم و ببينيم آيا او <نجات> آذربايجان> و تخليه ي آن خطه را از درايت قوام می دانست. در هيچ جا از سخنان مصدق نمی بينيم که وی تخليه نيروهای شوروی از آذربايجان را به درايت قوام نسبت داده بوده باشد. به ياد بياوريم اعتراض مصدق به قوام را هنگامی که وی در خدمت استالين بود: وقتی می گوييم ما تخليه ی ايران را يک مسئله ی مقطوع می دانيم مراد ما اين است که ما راجع به اين مسئله به هيچ وجه [حاضر] برای گفتگو و مباحثه نيستيم، و از اجرای اين تعهد قطعی همسايه دوست و متفق خود [شوروی]، که برای حاکميت ما کمال اهميت را دارد، نمی توانيم صرفنظر کنيم. تمام آقايان با من هم عقيده هستند، [نمايندگان: صحيح است] که رئيس دولت و همراهان او برای حل مسائل ديگری به مسکو بايد رفته باشند. [نمايندگان: صحيح است] [يعنی نه حل مسئله تخليه ايران!] ... ... نمی توانم از تذکر اين نکته خودداری کنم که از روز ۲۵ فوريه، يعنی روزی که دولت شوروی اين تصميم را [<داير بر اينکه از روز دوم مارس [۱۹۴۶/۱۱ اسفند ۱۳۲۴] تخليه ی قسمتی از نيروی شوروی از نواحی ايران چون مشهد، شاهرود، و سمنان واقع در خاور ايران ، که در آنجا آرامش نسبی برقرار است، آغاز می شود، اما نيروی شوروی در ساير نواحی ايران تا روشن شدن اوضاع باقی خواهند ماند] به آقای قوام نخست وزير ابلاغ کرده تا کنون هشت روز می گذرد، و من نمی دانم چرا ايشان فوراً بوسيله ی قائم مقام خود مجلس شورای ملی را مطلع ننموده [است]، در صورتی که می دانيم تمام ملت ايران نگران تخليه ی خاک کشور است. ما انتظار داشتيم که رئيس دولت، با توجه به اينکه از عمر مجلس شورای ملی چند روز بيشتر باقی نمانده، در مطلع کردن نمايندگان ملت عجله می کردند، نه اينکه يک چنين اطلاع مهم را مکتوب بدارند [نمايندگان: صحيح است] تا، بعد از خاتمه ی نمايندگی، يک کشورِ بدون مجلس مواجه با يک چنين عنوانات بر خلاف انتظار بشود. دولت بايد متوجه باشد که اين غفلتها برای کشور گران تمام می شود، و مستلزم مسؤوليت بزرگی است. ... تخليه ی ايران برای ما يک مسئله ی حياتی [است] و تمام ملت از بقای قوای خارجی در اين کشور ناراضی است. [نمايندگان: صحيح است] ... مردم از اينکه مسافرت آقای نخست وزير [به مسکو] از مدت متعارف تجاوز کرده و خبری از ايشان نرسيده [است] نگران هستند. [نمايندگان: صحيح است] نگرانی آنها از خاطره هايی است که در جنگ اخير رؤسای کشورهای کوچک در پايتخت کشورهای بزرگ دارند. [نمايندگان: صحيح است] ... ... مذاکرات رئيس دولت فقط در حدود قوانين موضوع و مقررات عهود معتبر است. [نمايندگان: صحيح است] و هر تصميمی که خلاف اين منظور باشد در نظر ملت ايران کن لم يکن خواهد بود. [نمايندگان: صحيح است. کف زدن ممتد نمايندگان.][۳] [تأکيد در اصل] بدين سان، مخالفت مصدق با مذاکرات قوام در مسکو در مورد تخليه ی ايران در برابر اعطای امتياز نفت روشن است و بحث بردار نيست. جالب اين است که بهنود چنان بجاي مصدق سخن مي گويد که گويي مصدق <دست آورد> قوام را بر ملي کردن نفت ارجح مي دانست! او سپس باز، به دروغ، از قول مصدق به شاه مي آورد: گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن.> [تأکيد افزوده] آيا براستي با توجه به آنچه شاه با ملت ايران کرده بود و مي کرد و آنچه مصدق در خاطراتش در باره ي محمد رضا پهلوي، و سلسله ي پهلوي همچون <مخلوق> بريتانيا، نوشته است مي توان باور کرد که مصدق از شاه خواسته بوده باشد که <کاري کند تا ازو چيزي بماند>؟ هر کسي که با مصدق و مبارزات ملت ايران آشنا باشد مي داند که اين، نه فقط يک دروغ بزرگ، که حتي افترايي عظيم است که اين روزي نامه نگار هفت رنگ بر مصدق مي بندد، اما نخ افترای او از باد است و گره خوردنی نيست. گره به باد مزن گرچه بر مراد رود / (حافظ) از اين همه گذشته، مصدق، در آن سن و سال و با آن پيکر نحيف و فرسوده ی زندان کشيده، بر روی گاری، آن هم بيرون از ديوارهای قلعه احمد آباد، که در آن زندانی بود، چه کار می کرد؟ آخر، رُمان نوشتن هم استعداد می خواهد، چون خرمن کوفتن! خ. شاکري (زند) پاريس ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۸ [۱] محمد ترکمان (گردآورنده)، نامه هاي دکتر مصدق، دو جلد، ج. ۱، تهران ۱۳۷۴، صص ۹۴-۹۰. [۲] حسين کي استوان (گردآورنده)، سياست موازنه ي منفي، دو جلد، تهران ۱۳۲۹، ج. ۲، صص ۲۴۵ به بعد. [۳] حسين کي استوان (گردآورنده)، سياست موازنه ي منفي، دو جلد، تهران ۱۳۲۹، ج. ۲، صص ۷۹-۲۷۶
«روشنـفـکران» کـُمـْپـْرادوُر
در آغوش دشمنان مردم زحمتکش ايران و جهان[۱]
در طول بيش از پنجاه سال ديکتاتوريِ غالباً شديد و به ندرت خفيف، رواج روح نوکرمآبي و خودفروشي، به درجه اي که در هيچ دوره اي از تاريخ ميهن ما سابقه نداشته است، و به موازات آن، تخريب مباني گرانبها و شريف مشروطيت جوان ولي پر نفس ايران، منشاء فساد ژرفي شدند – فساد ژرفي که، بخصوص، با گسترش درآمد نفت، دامنه ي آن به انحطاط سياسي و فرهنگي خيره کننده اي در جامعه ي ديپلم گرفته ها، و بعضاً حتي فاقدان ديپلم تحصيلي، کشيده شد – انحطاطي که يکي از علل عدم پيدايش مجموعه ای از عناصر مسؤول براي تشکل نيرويي اصيل براي جانشيني فساد و انحطاط گسترده تر نظام سياسي، اجتماعي و فرهنگي کنوني است، اما چنين فساد و انحطاطي از مسؤوليت هاي فردي قربانيان آن، که آن ها را در منش و اعمال نفرت انگيز خود متجلي مي سازند، سرمويي نمي کاهد.
اين تنها خرد وارزش هاي انساني و اخلاقي (human and ethical values/valeurs humaines et éthiques) نيستند که چشم و گوش بيراهه روان را مي گشايند، بل بحران ها و طوفان ها نيز در اين جهت نقشي بس عظيم بازي مي کنند. هنوز بشريت بايد راهي بس طولاني را بپيمايد تا بتواند آموزش هاي خود را در اين زمينه درونی کند. شوربختانه، تاريخ نشان داده است که در پنجاه سال اخير، به دلايل بسيار، ولي مهمتر از همه به دليل شکست شوروي در نبرد سرد و فروريختن توازن بين المللي، بسياري از کساني که، نه بخاطر ارزش هاي والاي انساني – دست آوردهاي بيش از شش هزار سال تاريخ بشريت – بل از روي شهوت جاه ستاني جواني، وناداني ناشي از آن، به سوي جنبش هاي دادخواهانه ي نسل هاي اخير روي آورده بودند، فرصت را در بحران فروريزي توازن بين المللي و همچنين شکست انقلاب ايران، غنيمت شمردند، و بر آن چنگ زدند و از هول حليم به آغوش دشمنان مردمان زحمتکش جهان پيوسته اند.
روشن است که اين عناصر از دو سه نسل اخير ايران نخستين کساني نبوده اند که در اين دام مهلک افتاده اند. هم تاريخ جهان و هم تاريخ ايران از نمونه هايي از اين بي خردي ها و پشت پا زدن به ارزش های انسانی پُراست. شگفت انگيز تنها اين نيست که شاهد يک چنين تغييرهاي غيرمنتظره بوده ايم، بل اين است که چنين رفتارهاي ابن الوقتانه اي غير منتظره مي نمايند، با اينکه تجربه هاي تاريخي هم مي بايستي به ما آموخته باشند که، به هنگام بحران، بايد در انتظار چنين تلفاتي بود. ضربه ي رواني بر ملا شدن سرشت ابن الوقتانه ي آن کسان در اين تغيير خود يکي از موانع کاربست توانايي در تحليل چنين پديده اي بوده است – ضربه ي رواني، نه تنها بخاطر غير مترقبه بودن رويداد، که همچنين به دليل دخالت احساسات شخصي اي که بين ابن الوقتان امروز و ياران ديروزي شان وجود داشته بود، يا وجود داشته است، که موضعگيري خردمندانه و غير احساسي را در اين موارد نزد برخي يا غير ممکن يا بسيار کند مي سازد.
از آنجا که تاريخ مسيری جبری ندارد، مي توان تصور کرد – و حتي قلم توانايي مي تواند موضوع آن را به نمايشنامه اي بکشد – که اگر انقلاب ايران، نه به دست ملايان، که، مثلاً، به وارونه، به چنگ مائوئيست-استالينيست ها افتاده بود، و بحران عدم توازن بين المللی هم روي نداده بود، ايران همان مسيري را مي پيمود که آلباني، روماني، و غيره پيموده بودند. در چنان صورتي، همان کساني که امروز با پشت کردن به ارزش هاي والاي انساني خود را در خدمت دشمنان مردم زحمتکش ايران و ستمکشان جهان قرار مي دهند – و ديروز، با تفسيري واژگونه از همان ارزش ها، خود را مدافعان سينه چاک زحمتکشان معرفي مي کردند – به بِرييا(Beriya) ها، چائوچسکوها يا باقراُف هاي ايراني بدل مي شدند. تصور اين امر دورنيست، چه ما در تجربه حزب توده ديديم که چه تعدادي از عناصر تندروِ آن حزب، از رده هاي بالاي سازماني، هنگامي که دست يابي به قدرت از طريق توفيق شوروي در ايران ميسر نمي نمود، بار و بنديل بسته و به کاروان شاه پيوستند، و برخي از آنان به وزارت هم رسيدند. همين تجربه را نيز در افرادی چون کوروش لاشايی و پرويز نيکخواه مشاهده کرديم. اگر شوروي در ايران توفيق يافته بود، دستياران توده اي نزديک به اسدالله علم، يا برخي از روزنامه نگاران توده ای، که در دشنامگويي به مصدق در روزنامه هاي حزب توده گوي رقابت را از مزدوران اينتليجنس سرويس و سيا ربوده بودند، مسلماً به چائوچسکوها و بـِرييا هاي ديگري بدل مي شدند. تصور اين امر براي برخي، که هنوز در بند احساسات، فارغ از منش و تفکر خردمندانه، هستند ميسر نيست که، اگر« چپ،» روسي يا چيني، به قدرت رسيده بود، بعضي از دوستانشان، که بخاطر جاه ستاني هاي فردي به پيوندهاي اخلاقي و ارزش هاي انساني اونيوِرسِل پشت پا زده اند، ، نه تنها با مردم عادي، که حتي با رفقاي خود همان مي کردند که استالين، باقراُف ها و بِرييا ها با مارکسيست های روسی و اروپايی و حتی رفقاي لنين کردند.
آيا چند دهه پيش کسي تصور مي توانست کرد، مثلاً، شخصي که به عنوان کادر مخفي يک سازمان مدعي «انقلاب» مائوئيستي تا حد مشاور دست اول وزير فرهنگ شاه بالا رفته بود روزگاری با سازمان امنيت همکاری کند و سپس در خدمت نئوکان ها و مرتجعترين و نادان ترين رئيس جمهور آمريکا قرارگيرد؟ البته، اينکه اين خواست به «ارتقاء» اوليه به دستور سازمانی بود، يا ناشي از عشق و علاقه ي خود وی به قدرت – عشقی که وی بعد ها هم به جاه و بدنامي نشان داد – بر ما روشن نيست. آشکار اين است که وی، پس از يک کشيده، يا حتي به قولي بدون آن، نه تنها هرچه مي دانست تحويل ساواک داد، بل همچنين به وسيله اي براي تبليغات ننگين ساواک در روزنامه هاي مطيع ِآن سازمان هولناک و جزوه هاي چند زباني آن تشکيلات مخوف عليه اپوزيسيون دادخواه و حامي حقوق بشر – يعني، کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايران – بدل شد. وی، ظرف چند ماه، پس از يک دادگاه نمايشي، گريبان خود را رها ساخت – درست هنگامی که رفقاي ديروزي اش به ضرب مُسلسل هاي ساواک در خون مي غلتيدند يا زير شکنجه های مَهيب جان می دادند. همچنين وی سپس به سمت ِ«مشاور» شخصي ِبي شعورترين، منفورترين، و دروغگوترين، رئيس جمهور آمريکا «ارتقاء يافت» و با وزارت خارجه و شورای امنيت ملی آن کشور مراوده داشته است[2] اگر کسي چهل سال پيش چنين تصوري را در مورد اين مائوئيست به ذهن خود راه داده بود، در بهترين حالت به ديوانه اي بيش تشبيه نمي شد؟
در تابستان 2006، مهمترين مجله ی سياست خارجی آمريکا (Foreign Policy, July-August 2006) در مقدمه بر مصاحبه ای با اين «روشنفکر» کمپرادور در باره ی وی چنين نوشت:
| مذاکره با تهران کمتر کسی در باره ی [دولت] تهران بيش از پناهنده ی ايرانی [کذا، آمريکايی ايرانی تبار] عباس ميلانی، [يکی از سه] مدير پروژه ی دموکراسی ايرانِ مؤسسه ی هووِر (Hoover Institution)، مطلع است [!] در ماه های اخير، ميلانی اطلاعات دقيقی پيرامون اوضاع ايران در اختيار پرزيدنت بوش و ديگر مسؤولان عالی رتبه ی آمريکا قرارداده است. [مجله ی] سياست خارجی (Foreign Policy) در باره ی نحوه ی حل معمای ايران با وی گفتگو کرده است ... July-August 2006 |
|
|
همين نکته را مک فآُل هم تأييد می کند:
پيش از اين، ما [پروژه دموکراسی برای ايران] تماس بيشتري با دولت بوش داشتيم. بويژه پس از پيروزي بوش در دور دوم انتخابات و پيش از پيروزي احمدينژاد در انتخابات، يک دورهاي بود که نظرات ما درون دولت در بالاترين ردهها، حتي تا سطح رياست جمهوري، مورد بحث قرار ميگرفت. اين تغيير جديد و بنيادي در سياستگذاري که ما آن را وراي تغيير تدريجي (beyond incrementalism) ميناميم مورد بحث قرار ميگرفت. و چون محافظهکاراني بودند که از آن حمايت نميکردند و بحثي جدي درون دولت در جريان بود.[3]
اين را هم بيفزاييم که، بنابر گزارش واشنگتن پست در 22 آوريل 2006، «جمعه شب بوش به دانشگاه استانفورد سفر کرد و در آنجا به طور خصوصی با اعضای ليبـِِرتـَريـَن (Libertarian) مؤسسه ی هوور برای مذاکره برای جنگ [با ايران] ديدار کرد. او روز [بعد] خود را با شامی با که جورج شولتس، يکی از همکاران هوور و وزير پيشين خارجه، برای او ترتيب داده بود به پايان رساند.»[4]
شگفت انگيز است که عباس ميلانی در مصاحبه ای با نَشنال پابليک راديو (National Public Radio)[5] در مورد هفتاد و پنج ميليون دلاری که به تقاضای کُانداليسا رايس (C. Rice) در سنای آمريکا برای کمک به «اپوزيسيون» و برنامه های تبليغاتی راديويی تصويب شد، اعلام داشت: «پروژه دموکراسی ايران يک سِنت هم از آن وجه را دريافت نکرده است.» همين ادعا را، با ظرافت بيشتری همکار او مايکل مک فآُل اظهار داشته است:
ما هيچ بودجهدولتي دريافت نميکنيم، هرگز. حتي يک ريال. دولت امريکا بارها از ما خواسته که پول آنها را قبول کنيم؛ از ما خواستهاند که براي بودجهاي که دارند درخواست بدهيم و ما هرگز اينکار را نکردهايم، به خاطر رعايت اصول. نگرش شخصي من اين است که دريافت پول دولتي تغييري در حاصل پژوهش ما نميدهد، ولي به خاطر درک بهتري که عباس از مسائل درون ايران و جامعه ايراني ساکن امريکا دارد، هميشه با گرفتن پول از دولت امريکا مخالفت کرده است. صددرصد بودجه ما از طريق بنيادها و افراد تامين ميشود، همانطور که بودجه بيشتر اتاق فکرها [مخازن فکر] (think tanks) نيز تامين ميشود. بودجه ما نزديک نيم ميليون دلار در سال است. ارقام بودجه ما در دسترس آگاهي عموم است و مشاهده آن براحتي امکانپذير است.[6]
پرسشی که در نتيجه ی اين ادعاها طرح می شوند اين است که بودجه ی اين پروژه از کجا تأمين می شود؟ چه منبعی بودجه ی کنفرانس دو روزه ی مؤسسه ی هوور، به رياست جورج شولتس، وزير خارجه ی دولت ريگان، در باره ی وضعيت ايران را، که با همکاری و کوشش لَري دايموند (Larry Diamond) و مايکل مک فآُل (M. McFaul)[7] برگذار شد و در آن تعدادی اصلاح طلب از ايران و تعدادی «متخصص» از ديگر کشور ها شرکت جستند، تأمين کرد؟ اين بودجه های پروژه ی «دموکراسی ايران» در مؤسسه ی هوور، از منابع مالی شرکت های عظيم استعماری، چون شرکت نفتی اِکسان (Exxon)، تأمين می شوند يا از بودجه های سرَی؟ چه خوب است که همان شفافيتی که در مورد بودجه ی هفتاد و پنج ميليونی خواسته شده استٰ در مورد همين پروژه هم مطالبه شود!)
تازه، فرض را بر اين بگذاريم که هيچ بودجه ی دولتی برای اين پروژه در اختيار هوور گذاشته نمی شود و بودجه ی آن، چنانکه در تارنمای هوور آمده است، از طريق کمک های مالی شرکتهای بزرگ چون اکسان و امثالهم تأمين می شود. پس پرسيدنی است که چنين شرکت های چند مليتی، که کشورهايی چون ايران را چاپيده اند و می چاپند، چه نفعی در پيشرفت دموکراسی در ايران دارند؟ آيا همين شرکت ها نبودند که دموکراسی نوپای ايران را در 1953/1332، نه بخاطر خطر کمونيسم، که پرچم خود کرده بودند، بل برای ادامه ی چپاول نفت ايران سرنگون ساختند؟ آيا ماهيت سرمايه داری و امپرياليسم تغيير کرده است و گربه عابد شده است؟ مسلماً جواب منفی است. و ما خواهيم ديد که، اگر دولت جديد آمريکا با حکومت اسلامی کنار آيد، درِ همه ی اين پروژه ها تخته خواهند شد، و سياهی بر ذغال خواهد ماند.
پروفسور حميد دباشی، استاد کرسی هاکوپ کِورکيان (Hagop Kevorkian) مطالعات ايرانی در دانشگاه کلمبيا در باره ی «روشنفکران» کمپرادور، که به گفته ی او افتخار عضويت در «فوج های شرقی هنرمندان نئوکان های آمريکايی» را دارند، از جمله می نويسد:
يک دسته از ايرانيان مهاجر وامانده اکنون به واشنگتن هجوم آورده اند و در سرسراهای هتل ها و دفتر های وزارت خارجه و کاخ سفيد نقش های رقت انگيز و مواجب پردرآمد را در خدمت تغيير رژيم در ايران می جويند، [اما] کاری نمی کنند جز به هدر دادن پول های مالياتی ما [آمريکايی ها] و ثبت نام هایِ دونِ خويش در تاريخ ملتی آسيب ديده. اکنون تاريخ نام های شرم آور آنان را ثبت می کند و در زمان مناسب به ايشان خواهد پرداخت: عباس ميلانی، محسن سازگارا، امير طاهری، آذر نفيسی، رامين احمدی، رويا حکاکيان، و در کنار آنان مشتی [ديگر] از افراد سزاوار سرزنش.
پروفسور دباشی می افزايد:
... کسانی چون آذر نفيسی فعالانه به دنبال اين خواست از دولت آمريکا بوده اند که در درون کمبربند شهر واشنگتن به آن «تغيير رژيم» گفته می شود، و اکنون گزارش هايی می رسد که کسانی از قماش او، از عباس ميلانی و محسن سازگارا گرفته تا امير طاهری، رامين احمدی، و رؤيا حکاکيان در واقع در رفت و آمد به واشنگتن هستند و از کاخ سفيد و وزارت خارجه ديدن می کنند، وتنها خدا می داند که چه در هايی را اِليوت آبرامز (Elliot Abrams) نئوکان به روی آنان می گشايند. ...
اينجاست که کسانی چون آذر نفيسی و اخيراً عباس ميلانی به درد می خورند، کسانی با اعتبارنامه ی فاضلانه ی ناچيزی، يا [حتی] بدون آن، و در عين حال با اشتياقی فراوان برای خوش آمد استخدام کنندگانشان، و لذا نزديکی آذر نفيسی به پال وُلـفـُوويتس (Paul Wolfowitz) – [راهی] که ميلانی يک نفره پيمود و خود را به پرزيدنت بوش نزديک ساخت. (اين دو مدت هاست که با هم رقابت دارند. چنانکه خاخام های قديمی می گفتند، رقابت بين فضلا ايشان را خردمند تر می سازد [، اما] رقابت بين نئوکان ها آنان را رقت انگيز تر می سازد.
پروفسور دباشی همچنين به اين وجه جديد استفاده از دانش توجه می دهد:
نکته ی من اينجا اين است که تشکيل مخازن فکر و پديد آمدن پروژه های جديدی برای مؤسساتی ... چون مؤسسه ی هوور (Hoover Institution) و ([8]SAIS) [دانشکده ی مطالعات عالی بين المللی]، محل هايي که آذر نفيسی و عباس ميلانی در آن ها خدمت می کنند، همزمان می شوند با اين دوره ی اخير خصوصی سازی توليد دانش، يا آنچه پروفسور ليوتار (Lyotard) «مرگ پروفسور» ناميد. وظيفه ی اصلی اين روشنفکران کمپرادور اين است که بسته ای از دانش را در باره ی نقاط دچار آشوب بسازند، تأمين کنند، پخش نمايند، آگهی کنند، و بفروشند، به نحوی که هم پروژه ی غارتگرانه ی امپريال استخدام کنندگانشان را مشروع جلوه دهند و هم مواجب خود را توجيه کنند..
در مورد ميلانی اين را هم که اعطا کننده ی «کرسی ايرانشناسی» اش در دانشگاه استانفورد گفته است بيفزاييم. سرمايه دار ايرانی حميد مقدم، که با بودجه ی خود يک کرسی «ايرانشناسی» به نام خود و همسرش برای عباس ميلانی در دانشگاه استانفورد/مؤسسه ی هوور ايجاد کرده است، در مصاحبه ای در باره ی «پروژه ی دموکراسی ايران» چنين گفته است:
ما اميدواريم [بدين وسيله] نفوذی [در دستگاه پرزيدنت بوش] داشته باشيم. بالأخره، کُاندی [کُاندوليسا رايس] از اين مزرعه [Hoover Institution] برخاسته است.» «آنچه عباس ميلانی به آن به عنوان "مُهر محافظه کاران" مورد نظر دارد، براستی، در دولت بوش حق دخول قابل ملاحظه ای فراهم آورده است.» ... «در آغاز پائيز، عباس ميلانی با چند تن از مقامات وزارت خارجه ی آمريکا و شورای امنيت آمريکا ملاقات خصوصی داشت. ميلانی به خود چون فردی عملگرا می نگرد.[9]
اين هم پارادوکسال (بر خلاف-آمد ِ-عادت) است که در کشوری که حاکمانش شعار های ضدآمريکايی در حدّ هيستری سر می دهند، افزون بر دعوت از مک فآُل به تهران، از چنين کسی هم، که وردست ِدو متخصص ِ بنام ِآمريکايی در مسئله ی براندازی «مخملين» است، مداوماً در مطبوعات همچون «روشنفکر برجسته» سخن می رود و نظراتش به وسعت پخش می شوند! بويژه هنگامی که، برخلاف سران حکومت اسلامی، ميلانی و دستيار پيشين اش، نه تنها پيرامون جنايات و نسل کشی دولت اسرائيل در مناطق فلسطينی، که حتی در باره ی تجاوزات اسرائيل به حقوق بشر در آنجا سکوت اختيار کرده اند![10]
آيا کسي مي توانست چهل سال پيش تصور کند کسي که خود را به يکه تاز جنبش خارج از کشور بدل کرده بود و – برغم همه ي درايتي که در کار اپوزيسيون موجود بود – خود را به «دوست صميمي» قذافي، البکر، و صدام حسين بدل ساخته بود، سنگ رهايي ايران را به سينه مي کوبيد، و قصد داشت «هرچه زودتر به روي قبر شاه پايکوبي» کند (!)، روزگاري در خدمت پسر همان ديکتاتور و اربابان کودتاچي آن پادشاه قرار گيرد وبدون کوچکترين آزرمی از بهره برداري هاي گذشته ي خود در همکاري با امثال صدام و قذافی در تلويزيون استادان امروزي خود باز هم بهره برداري کند؟ اگر کسي آن روز مي خواست اين هيولاي جاه ستانی، ابن الوقتي، و شهرت طلبی را مهار کند – کما اينکه چنين کوششی هم شد – چه به روزش که نمي آوردند و چه ها نمي کردند تا مجبور به سکوتش کنند!
آيا در بيست و دوم بهمن 1357 کسي تصور مي توانست کرد که، مثلاً، «پايه گذارسپاه پاسداران،»[11] با همه ي آنچه به اسم آن سازمان طي يک ربع قرن اخير نوشته شده است، روزگاري بورسيه و همکار «بخش ايران»[12] مؤسسه ي صهيونيستي «آمريکن فري اِنتِرپرآيز اينستيتوت»[13] و «مؤسسه ی واشنگتن برای سياست خاور نزديک» (WINEP) شود و مورد حمايت يکی از سردمداران لابی صهيونيسم قرار گيرد؟[14] اگر در آن روز کسي چنين «اتهامي» را به يکي از «دانشجويان پيرو خط امام» زده بود، آيا سربِ داغ به گلوی اش فرو نمي کردند؟
آيا در آستانه ي انقلاب کسي تصور مي کرد که روزنامه نگاري که تمام و کمال در اختيار دستگاه پهلوي و خدمتگزار وفادار آن بود، يکشبه جامه گردانَـد و به خدمت حاکمان فرداي انقلاب در آيد، اما زماني بعد، باز با جامه گرداني، در کنار برخي ديگر از قربانيان همان رژي، به خودشيريني برای يک وزير فاشيست پيشين شاه بپردازد؟
آيا کسي تصور مي توانست کرد که روزي شخصي، با پرچم پيکار در دست، در جلسه اي در برلن پيرامون بحث دموکراسي در ايران، با شرکت حسن نزيه، چون يک شاگرد نُــنُـور و تُخس دبيرستاني، از موضعي «مارکسيستي- لنينستي،» براي «تحقير» سخنران در پشت سر وي به دلقک بازي بپردازد، و روزگاری هم سخنگوي راديو فردا [15] يا مسؤول آن دستگاه شود واز آن طريق دموکراسي را به ايرانيان بشارت دهد؟ آيا باز کسی تصور می توانست کرد که «رفيق» ديگری از همين دسته، که با مشتی شعار بار آمده بود و فهمی از مارکسيسم نداشت، روزگار ديگری از سکوی ارتجاع آرمان سوسياليسم را به سخره گيرد، و چون متخصص نئوليبراليسم به خود ببالد و تفاخر کند؟
آيا کسي فکر مي کرد که «روشنفکري» که خود را «مترقي، سوسياليست، پيرو خليل ملکي، ياور مصطفي شعاعيان، مترجم آثار مترقي، و ...» معرفي مي کرد به حضيض ذلتِ «وزارت» در خدمت سازمان فاشيستي و پوُلپوُتي مجاهدين سقوط کند؟ اگر کسي تصور چنين فکري را سي سال پيش به خود راه داده بود، تف و لعنت مي شد – و برخي را هم به همين خاطر تف و لعنت کردند.
آيا، بالأخره، کسي فکر مي کرد که همه ي اين افراد ظاهراً ناهمگون روزي در يک صف خدمت کنند؟ و اکنون نمي شود تصور کرد که، اگر چنين کساني به قدرت دست يابند، به برکت تغييري از نوع آن «دموکراسي» که امپرياليسم آمريکا براي مردم شيلي، يا اسرائيل براي مردم فلسطين، به ارمغان آوردند، باز همان نخواهند کرد که از فرداي انقلاب 1357 با جوانيِ نابخردانه و جاه ستانانه ي خود کردند، و ديگر بار، با اقداماتي چون گروگان گيري ابلهانه شان، سرنوشت ملتي را به نحوی جبران ناپذير دگرگون سازند؟ تا کی بايد مردم ايران خسارت سنگين اين نادانی های جوانی، جاه ستانی ها، و ابن الوقتی را با پوست و گوشت خود بپردازند؟
چرا ما شاهد چنين پديده اي از جهالت و رذالت سياسي هستيم؟ آيا اين امر از اين رو نيست که برخي از آناني که وارد اين گود سخت سهمگين مبارزه ي آزاديخواهي و دادخواهي مي شوند – که طبيعتاً تحمل شدائدش تا پايان آسان نيست – فرصت طلبانه با هوی و هوس کسب قدرت، َشهوت جاه، و عشق به شهرت وارد اين ميدان مي شوند و با کسب قدرت در اين سمت يا سمت ديگری از آن خارج می شوند؟
مي بينيم که تاريخ پر از رنگ و نيرنگ است. پس همانا پايبندي به ارزش هاي والاي انساني و خردورزي (Rationality/Rationalité) است که مي تواند ما را از خطر مهلک در غلتيدن به دامن دشمنان بشريت در امان نگهدارد؛ اين پايبندي و سرسختی در آن از ضروريات ورود به گود سهمگين آزاديخواهي و دادخواهي و انکشاف ارزش ها طی آن مبارزه ی دردمندانه است، چنانکه پاسداري از اين ارزش ها و ايستادگي در برابر تجاوز به آن ها در هر دقيقه از مبارزه لازم مي آيد. نبايد گذاشت که اخلاق و ارزش هاي انساني با ضد آن ها خِلط و مشتبه شوند، و خطوطي که آنها را از هم متمايز مي کند مخدوش گردند؛ در غير اين صورت، فساد کامل اجتماعي در چنين بُرهه ای رشد و نمو گسترده تری مي کند و سايه ی شوم خود را بر همه جا مي افکند.
ترديد کمی مي توان داشت که، با بحران عمومي کنوني سرمايه داري، که اکنون همه ي کشورها را فراگرفته است و حتي، برغم «سوسياليستي و ملي کردن» برخی بانک ها در اين دوران اخير، «طرح هاي» ناظر بر«مقرراتي» کردن سرمايه داري، و کمک های مالی هنگفت به شرکت های بزرگ، روز به روز عميق تر می شود، کوچکترين اميدی به باز شدن افق اقتصاد جهاني باشد. با اينهمه، بي خيالي ما ايرانيان نسبت به اوضاع جهان آن چنان است که، در حالي که از مدت ها پيش از اعلام رسمي بحران عمومي سرمايه داري، يعني از زمان تشکيل جنبش «ديگرـ جهاني،» (Altermondialiste)، و بويژه در ماه هاي اخير، اشتياق جوانان اروپايي به قرائت يا بازخواني آثار مارکس هر روز زيادتر مي شود، «انقلابيون» ايراني تبارِ اَنيران هر روز در گل و لاي سرمايه داري و لجنزار بي اخلاقي هاي آن در مي غلتند. اينان که حتي در روزگار انقلابي گري شان علاقه اي به آثار مارکس برای فهم مسائل اجتماعی نشان نمي دادند و با کتاب سرخ کوچولو خود را ارضاء مي ساختند، امروز، از يک سو، در لباس «تئوريسين» های ارتجاع عصر پهلوی عرض اندام می کنند، و با استفاده از دستگاه هاي تبليغاتي جهان استعماري دست آوردهای نهضت ملی استقلال طلبانه و دادخواهانه ملت ايران را به بهانه «نونگاری» تاريخ به باد حمله و تحقير می گيرند؛ و از ديگر سوي، اگر کسي به ايشان کوچکترين انتقادی کند و بگويد بالاي چشمان شان ابروست، به دادگاه شکايت مي برند تا «معصوميت» خود را نسبت به ادعاي «مفتري» ثابت کنند. تازه به اين هم رضايت نمي دهند؛ از راديو و تلويزيون هاي سيا[16] و ديگر امپرياليستي سخن پراکني مي کنند و رفقاي مائوئيست خود را به لجن پراکني عليه مبارزاني مي کشانند که صداقت شان در مبارزه و کوشندگي شان در خردورزي آشکار است؛ گوئي با طعن، و حمله ي سياسي، و به دادگاه کشاندن اين مبارزان می توانند «مفترياني» را که به «نواميس سياسي آنان تجاوز کرده اند» تأديب کنند!
اگر کس يا کسانی براي مؤسسه اي کار کرده باشند، که بودجه اش بعضاً از طرف شرکت های بزرگ استعماری، چون:
(Boeing-McDonnell Foundation; Chrysler Corporation Fund; Exxon Educational Foundation; Ford Motor Company Fund; General Motors Foundation; J.P. Morgan Charitable Trust; Merrill Lynch & Company Foundation; Procter & Gamble Fund; Rockwell International Corporation)[17]
تأمين شده باشد،[18] و با کمک چنين بودجه هايي، براي دفاع و ستايش از سياستمداران مرتجع، متقلب، فاسد، دزدِ اموال عمومي در زمان وزارت و صدارت شان ترّهاتی به نام کتاب سر ِهم کنند؛ اگر کس يا کسانی، با به هم بافتن آسمان و ريسمان، از يک نوکرِ چاپلوس و کارگزار بريتانيا، آمريکا، شوروي، و حتي داوطلب مزدوري براي ژاپن ِاستعمار گر و آلمان نازي – همان کسي که رهبران فدائيان اسلام را، که در روز روشن احمد کسروي را در برابر چشمان مردم در دادگستری به قتل رسانده بودند، بر خلاف اصل قانون اساسی داير بر تفکيک قوا، از زندان آزاد کرد – به بزرگداشتي تصنعي و سراپا مغالطه از او پرداخته باشند؛ و باز اگر چنين کساني، بجاي اين «ممدوح» يا آن «مراد» مصلحتي خود، رهبر جنبش ملي ايران، و سمبل مبارزات ضد امپرياليستي در جهان مستعمره، را، بدون کوچکترين آزرمی، به «کرنش» در برابر سازمان تروريستي فدائيان اسلام متهم سازند؛ آنگاه آيا سزاوار نيست که مورد انتقاد، طعن، و حمله ي سياسي حق طلبانه قرار گيرند و افشا شوند؟
آيا نبايد کس يا کسانی با عنوان های قلابی «دکترا،» از نوعی که کردان داشت، با اشاعه ی جعليات تاريخی – بدون کوچکترين آزرمی در بی اعتنا به همه اسناد تاريخی علنی شده و گفته ها و پوزش های علنی و مکرر مسؤولان دولت های کودتاچی 28 مرداد – خود را در جامه ی «دانشمند» و «مورخ» عرضه کنند، تا نهضت ملی ايران را که، برغم شکست اش به نيروی سازمان های سيا و اينتليجنس سرويس، استعمار نو را در جهان مستعمره بی آبرو و افشا کرد و سرمشق ديگر ملت های مستعمره قرارگرفت، و همچنين رهبر آن را بکوبند چون «روشنفکران» کمپرادور افشا کرد؟
بر همين نسق و منطق، آيا نبايد از چنين کساني انتظار داشت که، از روي ناداني، يا مردرندي، به دادگاهي شکايت بَرَند وتقّلا نمايند «ناموس سياسي» خود را براي چند هزار يورو باز خَرَند؟[19] تا آنکه سرانجام ـ برغم اينکه برنده يا بازنده ی شکايت به دادگاه باشند – دود بي آبرويي بيشتري در چشمانشان فرو رود و ديد محدود آنان را به نابينايی ابدی بدل سازد؟ – همان دود بي آبروي اي که، البته، در چشم حاميان هوچي قلمزن و پشت پرده شان، از قماش روزي نامه نگاران دست راستي و ضد نهضت ملی دوران مصدق، هم خواهد رفت.
نگونبختي اين کسان تنها از گونه اي نيست که حسن تقي زاده بدان دچار آمد، زيرا کسی که در صدر مشروطيت با ايجاد مجلس سنا مخالفت ورزيده بود و پس از کودتای پانزدهم بهمن 1327 دربار شاه، به سمت نخستين رئيس مجلس سنا منصوب شد، دست کم، پيش از فروريختن ارتجاعي که به آن پيوسته بود از قيد حياتي بدنام رها شد، بد نامي اي که از آنِ تقي زاده، يکي از رهبران جنبش بزرگ مشروطه، و امثال او بود. اما اينان، که در مبارزه و توانايي رهبري حتي به گرد پاي تقي زاده هم نمي توانستند رسيد، بايد با بدنامي بس بزرگتری از آنچه تقی زاده بدان دچار آمده بود بقيه ي عمر خود را زايل کنند.
بايد توجه داشت که، بويژه پس از شکست بوش در عراق و بدهي نجومي سرسام آوري که تجاوز به عراق براي آمريکا به ارث مي گذارد، و با بحران کمرشکن سرمايه داري و بودجه ي کلاني که بايد براي «نجات» سرمايه داري بر دوش مردم آمريکا تحميل شود، رئيس دولت آينده ي آمريکا ناگزير خواهد شد که بودجه هاي سخاوتمندانه را برای «اپوزيسيون» هايی از نوع ايرانی تباران انيرانی قطع کند – بودجه هايی که از طريق مصوبه هفتاد و پنج ميليون دلاري («Iran Freedom Support Act») و بودجه هاي مخفي سيا، به شکل حقوق راديويي، بورس «تحقيق،»، دستمزد نگارش کتاب هاي رنگارنگ ضد ملي، ضد ميهني و مدافع ارتجاع و کودتا، تارنما هاي پر زرق و برق اينترنتي، و ... ، در اختيار «اپوزيسيونِ» آمريکا پرست ايراني تبار قرار گرفته است. آنگاه خواهد بود که خدمتگزاران به دشمنان ايران، دشمنان ِآزاديخواهي و دادخواهي، به جاي انتظار بيشتر در صفوف وزارت، سفارت، و وکالت، در اداره هاي بيکاري، کمک هاي اجتماعي، و...در کشور های محل اقامتشان دم خواهند گرفت – و اگر هنوز وجداني در کار باشد – با عرق شرم بر پيشاني.
طی ديکتاتوريِ طولانی غالباً شديد، و به ندرت خفيف، در سده ی اخير، رواج روح نوکرمآبي و خودفروشي، به درجه اي رسيد که در هيچ دوره اي از تاريخ ميهن ما سابقه نداشته است، و به موازات آن، تخريب مباني گرانبها و شريف مشروطيت جوان ولي پر نفس ايران، منشاء فساد ژرفي شدند – فساد ژرفي که، بخصوص، با گسترش درآمد نفت، دامنه ي آن به انحطاط سياسي و فرهنگي خيره کننده اي در جامعه ي ديپلم گرفته ها، و بعضاً حتي فاقدان ديپلم تحصيلي، کشيده شد – انحطاطي که يکي از علل عدم پيدايش مجموعه ای از عناصر مسؤول براي تشکل نيرويي اصيل براي جانشيني فساد و انحطاط گسترده تر نظام سياسي، اجتماعي و فرهنگي کنوني است، اما چنين فساد و انحطاطي از مسؤوليت هاي فردي قربانيان آن، که آن ها را در منش و اعمال نفرت انگيز خود متجلي مي سازند، سرمويي نمي کاهد.
دست آخر، بايستي تأکيد ورزيد که وظيفه ي همه ي خواستاران راستين آزادي و دموکراسي است که نگذارند آهسته آهسته ديوار جدا کننده ی مواضع اصولي (پرنسيب ها)، که آرمان انقلاب بودند و مواضع غير اصولي ِ(ضد پرنسيب ها) گرگانِ زد و بندچيِ پنهان شده در پوست ميش – همانند آنچه در حکومت اسلامی رخ داده است[20] – فروريزد، چه عاقبت ِچنين فرايندي ويراني زمينه هاي دموکراسي است – نهادی که در درجه ي اول نيازمند اخلاق سياسي، پاسخگويي به اعمال گذشته، و احساس مسؤوليت در برابر مردم به هنگام کشورداري و رهبري سازمان هاي سياسي و مدني است – موجب خواهد شد. بدون هرکدام از اينها سخن از دموکراسي جز پوچگويي و ژاژخايي نيست.
نگاهي به زندگي سياسي روزمره در جوامع غربي اهميت اين نکته را در فراسوي هر ترديدي برجسته مي کند.
خسرو شاکري- زند، پاريس،15 بهمن 1387
-------
بعدالتحرير:
توضيحاتی پيرامون مؤسسه ی هوور
برخی از مسؤولان و مشاوران اين سازمان عبارتند از:
(Lee R. Raymond, Vice Chairman. The retired Chairman and CEO of Exxon Mobil Corporation; Harvey Golub, the retired Chairman and CEO of the American Express Company; Lynne Cheney, wife of Vice President Dick Cheney and former chairman of the National Endowment for the Humanities; Former United States Deputy Secretary of Defense Paul Wolfowitz; Milton Friedman; Michael Ledeen; Ronald Reagan; Margaret Thatcher; Condoleezza Rice; Donald Rumsfeld; Retired Army Gen. John P. Abizaid, former commander of the U.S. Central Command in Iraq; George Shultz, Reagan’s Scretary of State; Right-wing Politician Newt Gingrich).
از جمله موضوع هايی مؤسسه ی هوور در دست مطالعه دارد يکی هم «ضرورت اصلاح دستگاه جاسوسی» ايالات متحده است. در نهم نوامبر 2006، پرزيدنت جرج بوش «نشان ملی [مطالعات] انسانی» [National Humanities Medal] را به مؤسسه ی هوور اعطا کرد. هوور نخستين «مخزن فکری» (Think hank) است که چنين نشانی را دريافت کرده است. )www.hoover.org(
مؤسسه ی هوور، که در باره ی مسائل داخلی آمريکا و مسائل بين المللی پروژه های تحقيقاتی دارد، در سال 2001 مود تفقد معاون رئيس جمهور آمريکا ديک چِــينی قرار گرفت. نامبرده در جلسه ی هيئت ناظران (Overseers) آن مؤسسه، خدمات آن دستگاه به دولت بوش را «ستود»: «ما آغاز خوبی را داشته ايم، و مهم است که ما از حمايت و دخالت مشتاقانه ی سازمان هايی چون مؤسسه ی هوور، که يکی از مخازن فکری پيشگام و منابع نظرات است، برخوردار شويم. دونالد رامزفلد(Donald Rumsfeld)، کُاندوليسا رايس (C. Rice)، جان تِيلور (John Taylor)، و بسياری ديگر درانکشاف کارزار [انتخاباتی] و سياست ما نقش کليدی داشته اند. ما می خواهيم از شما برای آنچه برای ما انجام داده ايد تشکر کنيمٰ و از شما خواهش کنيم که بخشی از [گروه] بحث طی چند سال آينده باشيد.» )http://www.exxonsecrets.org/html/orgfactsheet.php?id=43(.
***
يادداشتی پيرامون بنياد ملي براي دمكراسي/ ب.م.د.
(National Endowment for Democracy/NED)[21]
و اسامی برخی کسان و سازمان هايی که از اين مؤسسه ی دولتی آمريکا در برابر خدمات وجوهی دريافت داشته اند
NED was established in 1983 by an act of congress. The House Foreign Affairs Committee proposed legislation to provide initial funding of $31.3 million for NED as part of the State Department Authorization Act :
ب. م. د. در سال 1983 با يک مصوبه ی کنگره آمريکا ايجاد گرديد. کميته ی امور بين المللی مجلس نمايندگان آمريکا لايحه ی بودجه ی آغازينی را برای ب. م. د. به مبلغ 31.3 ميليون دلار به عنوان بخشی از قانون اختيارات وزارت خارجه پيشنهاد کرد. بسيای از صاحبنظران بر آن اند که اين مؤسسه چيزی جز يک سازمان پيشخوان برای سيا نيست. به هر رو، صحت يا عدم صحت اين امر تفاوتی نمی کند، چه بودجه ی هر دو مؤسسه را مجالس ايالات متحده برای اين گونه مقاصد تخصيص می دهند.
According to the NED's online Democracy Projects Database it has given funding the following groups for programs relating to Iran (1990-2005):
بنابر مخزن داده های پروژه های دموکراسیِ ب. م. د. (N.E.D.)، اين مؤسسه، طی سال های 2005-1990، بودجه های زير را برای برنامه های مربوط به ايران تأمين کرد.
مرکز آمريکايی برای همبستگی کارگری بين المللی، 2005 (American Center for International Labor Solidarity(
آموزش مدنی و حقوق بشر، 2006 (Civic Education and Human Rights)
مؤسسه ی بين المللی جمهوريخواهی، 2005 (International Republican Institute)
مؤسسه ی امور بين المللی، 2005 (Institute of World Affairs)
انجمن معلمان ايران [درخشش]، 1994-1991، 2003-2001 (Iran Teachers Association)
بنياد دموکراسی ايران، 1996-1995 (Foundation for Democracy in Iran)
انجمن ملی ايرانيان آمريکايی، 2006-2002 (National Iranian American Council)
شراکت آموزش زنان، 2003 (Women’s Learning Partnership)
بنياد عبد الرحمان برومند، 2006-2002 (Abdorrahaman Boroumand Foundation)
مرکز بنگاه های تجاری خصوصی بين المللی، 2006، 2004، (Center for the International Private Enterprise)
شراکت جهانی صداهای حياتی، 2004، (Vital Voices Global Partnership)
ايرانيانی که به عنوان محقق در ب. م. د (NED) خدمت کرده اند عبارتند از:
Iranians who have served as fellows at NED include:
Ali Afshari, Akbar Mohammadi, Ramin Jahanbegloo, Hossein Bashiriyeh, Haleh Esfandiari, Siamak Namazi, Ladan Boroumand,
علی افشاری، اکبر محمدی، رامين جهانبگلو، حسين بشيريه، هاله اسفندياری، سيامک نمازی، لادن برومند.
در سال 2002، زن فعال ايرانی مهر انگيز کار جايزه سالانه ی دموکراسی را از دست [همسر رئيس جمهور] لورآ بوش دريافت داشت.
In 2002, Mehangiz Kar, an Iranian women activist received the annual Democracy award from first lady, Laura Bush.
نمی توان ترديد داشت که پس از تصويب بودجه 75 ميليونی تعداد دريافت کنندگان بورس های «تحقيقاتی» افزايش يافته باشد.
***
يادداشتی پيرامون همکاری عباس ميلانی و دستيار پيشين اش حميد شوکت
نام حميد شوکت در اينترنت در ليست کارمندان مؤسسه ي هووربراي سال 2004 به عنوان يکي از دستياران تحقيقي ذکر شده است.[22] البته، وي خود در نامه ي گله آميزش به عباس ميلاني کارفرماي پيشين اش مي آورد که او به مدت «نزديک به سه سال» براي آن مؤسسه کار کرده بود، و می افزايد:
در پايان مدت قرارداد ده ماهه با دانشگاه، هنگامي که با آگاهي و موافقت تو، شرايط کاري نامساعدي را براي تمديد قراردادم اعلام نمودند، گفتم با اين شرايط جديد مايل به ادامه کار در موسسه هوور نيستم. از آنچه پيش آمده بود ناراضي هم نبودم. فضاي هوور، فضاي خوشايندي برايم نبود و با حال و هوا و خلق و خوي من سازگاري نداشت. من مايل بودم چون گذشته، بدون آنکه به آن موسسه مربوط باشيم کارم را در به پايان رساندن کتاب زندگينامهي شخصيتها به سرانجام برسانم.[23] تأکيد افزوده.
روشن است که، پس از اخراجش توسط ميلاني – به دليلي که ظاهراً بر خود او هم آشکار نيست (يا در نامه آشکار نمی کند) – او از استخدام در هوور اظهار ناخشنودي مي کند، چه خود مي داند که در دنياي آکادميک آمريکا مؤسسه ي هوور بدنام است، چون نه فقط پايگاه ضد کمونيستي جنگ سرد بود، که همه ي کساني که در اداره ي آن و توليدِات «محصولات فکري» دست راستي آن شرکت داشته اند از مرتجعترين حاکمان آمريکا بوده اند، که رامسفلد و جورج شولتس، و گلن کمپل (Glenn Campbell) از بدنامترين آنان اند. بايد توجه کساني را که آگاه نيستند – و نويسنده ي اين سطور هم تا آغاز شکايت مؤلف شيفته ی قوام از منوچهر صالحي از آن ناآگاه بودم – به اين موضوع جلب کرد که گلن کمپل که از سال 1960 به بعد، به مدت سي سال در رأس مؤسسه ي هوور قرار داشت، و آن مؤسسه افزايش نفوذش را مديون اوست، پيش از آنکه به رياست هوور برسد سال ها در مقام های مهم دولتی قرار داشت و با مديران و ديگر مسؤولان سيا در تماس بود. امکانات او و آشنائي هايش با محافل ارتجاعي آمريکا از زمان اشغال مقامات دولتی نقش مهمي در افزايش بودجه و نفوذ و بسط نقش هوور در سياست آمريکا داشته است. بي سبب نبوده است که اغلب استادان علوم اجتماعي دانشگاه هاي آمريکا از گرفتن بورس يا هر نوع همکاري با آن مؤسسه گريزان بوده اند، حتي برخي از استادان دانشگاه استانفورد. تظاهرات اَدواري دانشجويان استانفورد عليه وابستگي هوور به آن دانشگاه واقعيت بسيار شناخته شده ای است. در مورد آنچه به ايران مربوط مي شود، بايد افزود که بخش ايران در هوور در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم توسط جورج لنچافسکي (G. Lenczowski) اداره مي شد، که کتبي چند، از موضع استعماري آمريکا، در باره ي ايران منتشر کرده است. آخرين کتابي که وي براي تجليل از رژيم پهلوي منتشر ساخت از چند سال پيش از سقوط رژيم سلطنتي تدارک ديده شده بود، اما، شوربختانه براي هوور، نشر آن زماني صورت گرفت که از جلال پهلوي چيزي باقي نمانده بود و آن رژيم با خفت به زباله دان تاريخ پرتاب شده بود. گفتني است که يکي از همکاران لنچافسکي پس از 28 مرداد سپهر ذبيح بود، که، مطابق گزارشات سفارت آمريکا در آرشيو کشوري ايالات متحده، در زمان روزنامه نگاري اش تا پيش از کودتا با آن سفارت رابطه اي پنهاني داشته بود، و کتاب مهم اش، که دانشگاه استانفورد منتشر ساخت، جنبش کمونيستي در ايران،[24] کتابي سطحي، غير محققانه، و نوشته از موضعي آنتي-کمونيستي است، که تحت هدايت لنچافسکي تدوين شد. تصادفاً ذبيح هم سال ها در شبيه همان همان کالج کاتوليکی تدريس مي کرد – دو کالجی که، البته و خودبخود، همانند مورد ذبيح، دروازه ی ورود وی به هوور شد.[25] يادآوري اين نکته نيز ضروري است که، جز تنها در يکي دو مورد، استادان ايراني در آمريکا، صرفنظر از مواضع سياسي شان، حاضر به هيچ نوع همکاري با هوور نبوده اند، امري که دليلش چون آفتاب نيمروز روشن است.
[1] نگارش اين نوشته در 15 بهمن 1387 به پايان رسيد، اما بخاطر دشواری هايی، از جمله بيماری، بازبينی آن معوق ماند.
[2] بنگريد به مجله ی فورَن پاليسی (Foreign Policy)، شماره ژوئيه-اوت 2006؛ همچنين مقاله ی «تبعيديان» (Exiles) به قلم (Connie Bruck) در نيويورکر New Yorker)) ششم مارس 2006، صص 12-11، که رابطه ی اين شخص را همچون مشاور بوش و نيز تماس های وی با وزارت خارجه ی آمريکا (State Department)، و همچنين با شورای امنيت ملی آمريکا (National Security Council) بر ملا می کنند. در باره کوشش های اين فرد در انستيتوی هوور (Hoover Institution) برای اجرای برنامه پروژه ی دموکراسی ايران (Iran Democracy Project) در هماهنگی با سخنرانی های بوش در مورد صدور «دموکراسی» به ايران، اقدامات و طرح پيشنهادی سناتور برآُن بَک (Brownback)، [Iran Democracy Act (S. 1082)] بنگريد به مقاله ی<چوب دو سر گُهی> تحت عنوان «Hopeful but skeptical» در :
(http://www.iranian.com/ChoobDosarGohi/2004/May/Ebadi/)
[در باره ی انستيتوی هوور و گردانندگان آن، بنگريد بعدالتحرير در همين نوشته.]
[3] -(emrooz.net/index.php?/politic/print/15353/) تأکيد افزوده.
[4] (http://thinkprogress.org/2006/04/22/bush-hoover-iran/)
[5] “National Public Radio “Funds for 'Civil Society' in Iran Raise Concerns,” by M. Kelemen: http://www.mediatransparency.org/recipientgrants.php?recipientID=157; http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=10431144).
[6] -(emrooz.net/index.php?/politic/print/15353/) تأکيد افزوده. او مشخص نمی کند چگونه می توان به حساب ها دست يافت.
جالب است که مک فآُل به دعوت خاتمی به ايران هم سفر کرد: « من در ماه اکتبر ۲۰۰۳ يک سفر دو هفتهاي به ايران داشتم که از طرف دفتر مطالعات سياسي و بينالمللي وزارت امور خارجه برگزار [برگذار] شد. يک بنياد آلماني شرکتکنندگان خارجي را به کنفرانس دعوت کرده بود. کنفرانس بخشي از گفتگوي تمدنها بود که آقاي خاتمي در آن زمان براي آن تلاش ميکرد.»
[7] اين دو تن از متخصصان مهم آمريکا برای تغيير رژيم در ديگر کشور ها هستند. هردو با «مخازن فکر» خصوصی و دولتی چون:
(Carnegie Endowment for International Peace/ ) و (National Endowment for Democracy)
(http://www.carnegieendowment.org/experts/index.cfm?fa=expert_view&expert_id=19 ; (http://en.wikipedia.org/wiki/National_Endowment_for_Democracy)
همکاری فعال دارند. مايکل مک فآُل (http://en.wikipedia.org/wiki/Michael_McFaul) بر آن است که «رسالت وزارت خارجه [ی آمريکا] ديپلماسی بين حکومت هاست، نه ايجاد حکومت های جديد. [اما] رسالت پنتاگون بايستی اين بماند که حکومت ها را نابود کند و توانايی مهيب آن بايستی به ارگان ديگری منتقل شود که منابعی را از آژانس بين المللی برای انکشاف (Agency for International Development)، وزارت خانه های خارجه، دارايی، تجارت، دادگستری، و نيرو در اختيار بگيرد.» به نظر او (Status Quo) وضعيت موجود ديگر نمی تواند گزينه ای برای آمريکا باشد. بنگريد به نظرات او:
(http://www.hoover.org/publications/digest/3050691.html). Michael McFaul, a Russia scholar at Stanford University and co-director of Hoover Institute's Iran Democracy Project] with Larry Diamond and Abbas Milani, leads the Russia and Eurasia team for the Obama campaign. (http://www.wallstreetsurvivor.com/CS/forums/t/21344.aspx). (http://www.hoover.org/research/iran/coordinators)
عباس ميلانی وردست ايرانی تبار چنين کسانی است، و بايد از طريق چنين مناسباتی به «مقام منيع» مشاور بدنام ترين رئيس جمهور آمريکا، جورج د. بوش ارتقاء يافته باشد. (اين تنها مجله ی معتبر سياست خارجی آمريکا [Foreign Policy, July-August 2006] نيست که خبر رايزنی او برای بوش را گزارش کرده است.اين هم گفتنی است که، بنابر گزارش يکی از شرکت کنندگان در کنفرانس هوور، افتخار مأموريت «حاجب الدولگی» آن کنفرانس هم از آنِ «مورخ رسمی» و ستايشگر قوام السلطنه بود.
[8] School of Advanced International Studies/John Hopkins Univ. (Washington, DC).
[9] (http://hoder.com/weblog/archives/cat_regime_change.shtml(
[10] گفتنی است که فرد شاکی از منوچهر صالحی، همان دستيار پيشين ميلانی، چند سال پيش از سفرش به تهران، در تظاهرات جمعی از ايرانيان برای اعتراض به قتل های زنجيره ای در محل پارلمان اروپا شرکت جست، و بنابر استشهاد يکی از شرکت کنندگان، وی از محل پارلمان اروپا تلفنی با برنامه ی فارسی راديو اسرائيل در باره ی برنامه ی اعتراض و قتل های زنجيره ای مصاحبه کرد!
[11] بنگريد به «كـلاه مخـمـلي و وظـيفـهاي خـطـير»:
(http://www.tarhino.com/archiv/No.99/Maghaleh2.htm)
[12] The Iran Enterprise Institute (IEI) registered online November 9, 2006, as a (American) domestic non-profit corporation with the Government of the District of Columbia. (File No.: 263350).
The IEI is a “privately funded nonprofit drawing not just its name but inspiration and moral support from leading figures associated with the American Enterprise Institute,” Laura Rozen wrote November 13, 2006, in The American Prospect. … The IEI “does have an application” in to the U.S. Department of State for funding, Rozen added. … “The Iran Enterprise Institute is directed by a newly arrived Iranian dissident whose cause has recently been championed by AEI fellow and former Pentagon advisor Richard Perle. Amir Abbas Fakhravar, 31, served time in Iran's notorious Evin prison before arriving in Washington in May [2006], with Perle’s help. Fakhravar, who advocates U.S. intervention to promote secular democracy in Iran, now seeks Washington’s backing to lead an organization that would unite Iranian student dissidents,” Rozen wrote.
“Incorporation papers received last week by the Washington, D.C., corporate registration office indicate that among those on the Iran Enterprise Institute's initial board of director are Fakhravar; Bijan Karimi, a professor of engineering at the University of New Haven; and Farzad Farahani, the Los Angeles-based half-brother of the U.S. leader of the exile Iranian political party,” the Constitutionalist Party of Iran (CPI) in the United States of America, “which is closely tied with Fakhravar,” Rozen wrote.) (بنگريد به تارنمای):
(http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Iran_Enterprise_Institute)
[13] The American Enterprise Institute)) يکي از مهمترين و پرنفوذترين مؤسسات سياستگذاري در آمريکا است که با سياستمداران مرتبط با حزب جمهوري خواه و نومحافظه کار ارتباط گستردهاي دارد. ارگان رسمي اين جريان انترپرايز آمريکا (American Enterprise) نام دارد. اين سازمان ازکمکهاي مالي بنياد برادلي سود ميجويد. ... دو متفکر و بنيانگذار اين سازمان بيل کريستول و رابرت کسگان هستند. هدف از تأسيس اين سازمان ايجاد اتحاد بين گروههاي مختلف محافظه کار آمريکايي و بازيافت دوره رونالد ريگان بوده است. ... اعضاي اين سازمان، که همگي عضو حزب جمهوري خواه هستند، از کمک فکري و استراتژيک متفکران برجستهاي مثل فرنسيس فوکوياما و پال ولفوُويتس بهره ميبردند. انتخاب جرج دبليو بوش اين سازمان را به رأس قدرت آمريکا نزديک کرد و اعضاي آن و انستيتو انترپرايز آمريکا در وزارت دفاع و وزارت خارجه مستقر شدند. شخصيتهاي عمدهاي که حامي اين تفکر بودهاند نظير، جان نـِگروپونته مسؤول امنيت ملي کشور، دونالد رامسفلد وزير پيشين دفاع، و جان بولتون سفير آمريکا در سازمان ملل متحد، مقامات اصلي کشور را داشته اند، و تأثير سرنوشت ساز ريچارد پِِـرل بر وزارت دفاع هنوز ادامه دارد. ... شخصيت عمده ی ديگری که حامي اين تفکر است ديک چني معاون رئيس جمهور است.
(http://en.wikipedia.org/wiki/American_Enterprise_Institute#Officers_and_trustees)
[14] در سال 2005 محسن سازگارا در انستيتوی واشنگتن برای سياست خاور نزديک (Washington Institute for Near East Policy)،که يکی از مهمترين <مخازن فکر> (Think tanks) نئو کنُسرواتيو هاست، مشغول بود. مايكل لدين، همكار نزديك پِرل، وُولفوويتس، و لابي صهيونيست در واشنگتن و يكي از دلالان ايران گيت، در مورد پيشنهاد رفراندُمی که وابستگان به سياست بوش مطرح کرده بودند نوشت: «تنها انتخابات با معنا در ايران عبارت خواهد بود از يك رفراندم در مورد مشروعيت خود رژيم.» و سپس افزود: «يك رفراندم كشوري از سوي تعداد زيادي رهبران صاحب حيثيت [!] قابل ملاحظه اي، كه بيشترشان در ايران هستند، پيشنهاد شده است. فهرست حاميان آن شامل يك نام كاملاً غيره منتظره، مؤسس سپاه پاسداران مخوف، يكي از اعضاي اصلي تيم خميني، محسن سازگارا است. اين فهرست [همچنين] شامل فعالان و هواداران دمكراسي و برخي فقهاي طراز اول [!] كشور مي شود.» February 07, 2005, “Faster, Please”).) در:
(http://www.nationalreview.com/ledeen/ledeen200502070850.as)
مايكل لِدين آن قدر جسارت به خرج مي دهد كه مي گويد بايد سخنگوي وزارت خارجه ي آمريكا را، كه اخيراً اظهار داشته بود كه «سياست ما در ايران تغيير رژيم نيست،» در «اطاق ساكتي [سلول زندان!] گذاشت، [سخنراني بوش پيرامون] وضعيت كشور را به دست او داد، و او را واداشت تا آن را صد بار بخواند، و سپس او را به مأموريتي به اردوگاه فلوجه اعزام كرد.» او از «دو نطق انقلابي» بوش در مورد ايران داد سخن مي دهد و مي گويد بايد آن ها را «پيگيري كرد»! او كه در کتابی که يک سال پس از انقلاب از او منتشر شد (Debacle. The American Failure in Iran) نهضت ملي تحت هدايت مصدق را «ديوانگي ملي» مي ناميد و مصدق را، به سبك كثيف ترين پروپاگانديست هاي شركت سابق نفت، «خان پيژامه پوش و نطاق بليغ با خلقياتي آتشين» و مورد «حمايت حزب توده» معرفي مي كرد (صص 9 و 13)، اكنون از «افتخار مردم ايران به سنت ديرينه ي حكومت بر خود» ايشان سخن مي گويد تا سازگارای سپاه پاسداران را به عنوان يك دمكرات جابزند. بنگريد به تارنماهای (Website: www.hoover.org) و: (http://en.wikipedia.org/wiki/Hoover_Institution).
[15] راديو فردا با بخشی از بودجه ی هفتادو پنج ميليونی پيشنهادی وزير خارجه ی بوش ک. رايس اداره می شود.
[16] اين سخن پراکنی ها تنها به چنين عناصری محدود نمی شود. برخی ديگر که خود را به دروغ «مصدقی» می نمايانند نيز، برغم سابقه ی ننگين سيا عليه نهضت ملی به رهبری مصدق و با ناديده گرفتن خفه کردن دموکراسی در ايران توسط سازمانی که، به گفته ستفن کينزر (S. Kinzer)، پرزيدنت ترومن می هراسيد که به اس اس (SS) دولت آمريکا بدل شود، در مدح دموکراسی و «اقدامات» خود برای تحقق آن با همان آن راديو مداوماً مصاحبه می کنند. جا دارد که مليون چنين کسانی را از ميان خود طرد کنند تا دچار بقائی ها و مکی های تازه کاری نشوند.
[17] بنگريد به:
http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Hoover_Institution#Fundinghttp://www.sourcewatch.org/index.php?title=Hoover_Institution#Funding)
[18] برای کمک های دريافتی هوور از شرکت های بزرگ امپرياليستی، بنگريد به
(http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Hoover_Institution)
(http://www.exxonsecrets.org/html/orgfactsheet.php?id=43)
(http://www.mediatransparency.org/recipientgrants.php?recipientID=157)
و نيز اظهاريه ی مؤسسه هوور (Hoover Institution) که خود اعلام داشته است که چه شرکت های استعماری به بودجه ی آن کمک های مالی سخاوتنمندانه کرده اند:
(http://en.wikipedia.org/wiki/Hoover_Institution#Funding).
[19] شگفت انگُيز است که همان کسی که از منوچهر صالحی بخاطر «اتهامات سياسی» به دادگاه برلن شکايت برده است در برابر اتهامات صريح و روشن مزارعی سکوت کرده است. مزارعی در مقاله ای تحت عنوان «وقايعی که در ابوغريب اتفاق افتاده،» [ فرهنگ توسعه، 24/9/1387 (http://domaa.info/?p=609)] می نويسد: «کسانی که تحت نام"آکادميسين،" "محقق" و اسم های گوناگون همچون آقای عباس ميلانی و حميد شوکت و غيره که در مؤسسه "هوور" وساير مؤسسات وابسته به سی آی ا به تحريف تاريخ مشغولند [تأکيد افزوده] در برابر همه اين جنايات آمريکا [در عراق] مهر سکوت بر لب زده و خفقان گرفته اند» – اتهاماتی که، نه تنها در تارنمای خود مزارعی منتشر شده، بلکه در برخی تارنماهای ديگر نيز انعکاس يافته است. آيا اين شيوه ی يک بام دو هوا: آن شکايت و اين سکوت (!) حاکی از دشمنی ديرينه و انتقامجويی «متهَم» با مبارزانی نيست که سابقه ی چپ-ملی دارند و بهتر از هر کسی می توانند مائوئيست های نادم را تحليل و رسوا کنند؟ اهل فن با بی صبری در انتظار واکنش متهَم نسبت به اتهامات مزارعی به وی و کارفرمای سابق اش در مؤسسه ی هوور هستند.
[20] دو شاهکار آخر اين فساد فراگير در انتصاب صاحب يک ورق خريداری شده به نام «دکترا از دانشگاه آکسفورد» و انتصاب صاحب ميلياردها ثروت بادآورده طی سی سال اخير به سمت وزارت تجلی يافته است.
[21] (http://en.wikipedia.org/wiki/National_Endowment_for_Democracy
http://www.ned.org/dbtw-wpd/textbase/projects-search.htm).
[22] Hoover Institution STAFF, This list was published as part of the Report 2004. RESEARCH STAFF, Research Assistants, were, among others, Allison Asher, Devora Davis, Monica Huang, Na Liu, Anju P. Sahay, Hamid Shokat, Nicole Topham, Leilei Xu.
(http://www.hoover.org/about/report/3231226.html)
[23] http://www.shokat.com/articles.html.
[24] S. Zabih, The Communist Movement in Iran, Standford, 1966. ترجمه ی فارسی آن به فارسی نيز نشر يافته است.
08/01/2008 - 09/01/2008 07/01/2009 - 08/01/2009 08/01/2009 - 09/01/2009 09/01/2009 - 10/01/2009
Subscribe to Posts [Atom]