Labels: جنبش اسلامی ترکستان شرقی چین دولت دروغ تحریف واقیت جنگ تروریسم
منابع و پانویس ها:
|
امروز در جمع دوستان بودم، به مناسبتی سخن از وضع هوا و این زمستان کساد و بیرونق، بیبرف و باران، رفت. دوستی به کنایه گفت: معصیتهای «اهل اسلام» زیاد شده است، آسمان نمیبارد! رخت به دیار کفر باید کشید که هرچه «رحمت» است در آنجاست، توگویی در آن دیاران هیچ معصیت خدای نیست! میخواستم بگویم از قدیم گفتهاند که «مستحق کرامت گناهکاراناند»، دیدم که این سخن امروز وارونه است که «مستحق عقوبت بیگناهاناند» و «سزاوار دولت گناهکاران»! چیزی نگفتم. باری، یادم آمد که چیزی آماده کرده بودم، پیشتر به همین مناسبت، اما کنار گذاشته بودم. اکنون منتشر میکنم. بادا که «رحمت» الهی شامل حال ما بشود و حضرت باری تعالی، معصیت «جباران» و «دروغگویان» را به پای مردم ستمدیدۀ این سرزمین نگذارد. آمین یا ربالعالمین. |
Labels: politics حوادث ایران
Labels: اسرائیل politics کاسپین ماکان ندا آقا سلطان
چرا و چگونه دشمنانمان را برای ما انتخاب میکنند؟ در کیفرخاست دادگاه نمایشی از جان کین، استاد یکی از دانشگاههای انگلیس، به عنوان یکی از فعالان کودتای مخملی نام برده شده است. از طرف دیگر بیبیسی فارسی صفت "استاد دانشگاه و نويسنده پرآوازه" را برای او برگزیده است. این در حالی است که یکی دیگر از مقالات بیبیسی معترف است که "جان کین میان ایرانیان مسلمان و فارسیزبان چهرهای کمتر شناخته شده است." به این ترتیب بعد از "کیهان" شریعتمداری و دادگاه حجت الاسلام خامنهای آفرین به بیبی سی که جان کین را در ردیف يورگن هابرماس فیلسوف نامدار آلمانی قرار میدهد. این در حالی است که تا پیش از مقالات کیهان تنها اطلاعات فارسیزبان از جان کین محدود به دو نوشتهای بود که یکی از شاگردانش درباره او نوشته بود و نشان میداد که این استاد "استاد پرآوازه" را سخن تازهای برای گفتن ندارد. سال ۵۶ قبل از اینکه خمینی، به عنوان یک چهره سیاسی مطرح بشود، روزنامههای دست راستی فیگارو در فرانسه و نیویورک تایمز در آمریکا بودند که برای ما نوشتند که خمینی رهبر ما است. حالا هم لابد قرار است آثار جان کین چاپ و بعد پرفروش بشود. اگر همین طور پیش برود بعید نیست فردا رضا ربع پهلوی یا رجوی را هم رهبر ایران کنند.
Labels: " جان کین" John Kean
![]() |
اخبار روزانه بی بی سی فارسی از طریق ایمیل
19:39 گرينويچ - چهارشنبه 19 اوت 2009 - 28 مرداد 1388
"دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران چهار نامزد داشت، که دوتن از آنان (محمود احمدی نژاد و محسن رضایی) جناح اصولگرا و دو تن دیگر ( میرحسین موسوی و مهدی کروبی) جناح اصلاح طلب را نمایندگی می کردند. این شاید به این معنا است که جامعه ایران به لحاظ سیاسی راهش را یافته و طرح مطالبات سیاسی و راه رسیدن به قدرت و مشارکت سیاسی در آن سیستماتیک تر و مدرن تر شده است."
حرص نخور هموطن لطفاً! (بهش نگو آره ارواح بابات!) اين را صادق صبا يا شاگردانش براي خامنهاي و اصحابش نوشتهاند. براي ما و شما اينطور ادامه دادهاند:
"اما آگاهان مسایل سیاسی در ایران می گویند محدودیت نامزدان انتخابات در ایران دلیل دیگری دارد و آن وجود نهاد کنترل کننده ای به نام شورای نگهبان است که به هر دیدگاه و صدایی فرصت و مجالی برای نامزدی در انتخابات نمی دهد."
بگو مرد حسابي. اگر آگاهان مسايل سياسي در ايران اين را ميگويند، پس تو چرا در پاراگراف اول زيادي ميخوري؟ يا خبر نوشتن بلد نيستي، يا خرفتي، دو دوزهبازي انگليسها را ياد نگرفتهاي. آدم که نبايد با دوتا پاراگراف اينطور خودش را لو بدهد.
Labels: "صادق صبا"
هفته گذشته خبری منتشر شد مبنی بر اینکه یک خانم مجسمه ساز به نام پائولا اسلاتر نیم تنه ندا آقاسلطان را ساخته است تا در روز 25 جولای، روز جهانی همبستگی با مبارزات آزادی خواهانه مردم ابران، نمایش داده شود. حجاب ندا در این مجسمه یک سربند و روسری روی آن است که
فقط گردی صورت او نمایان است. این عکسی بود که تنها در روزهای اول پس از کشته شدن ندا چندبار نشان داده شد و پس از آن عکسهای دیگری از او منتشر شد که بدون حجاب بود. این سوال برایم پیش آمد که چه چیزی باعث شده که این مجسمه ساز این عکس را برای الگوی خود انتخاب کند. این مطلب را وبلاگم هم منتشر کردم تا نظر دیگران را هم بدانم.
مطابقت با کلیشه های رایج درباره زنان مسلمان و جالب بودن حجاب برای غربی ها حدسهایی بود که محتمل به نظر می رسید. یکی از دوستان در بخش نظرات این پست، پاسخی که اسلاتر به ای میل او داده بود را برایم کامنت گذاشته بود. پاسخ او این بود :" من کاملا با شما در مورد اينکه اگر مجسمه ندا بدون حجاب اش بود بهتر ميشد موافقم. ولی من ساختن مجسمه او را زمانی شروع کردم که تنها عکس کاملا تائيد شده او عکسی بود که او حجاب داشت وگرنه من ترجيح ميدادم مجسمه او را آزاد و طبيعی بسازم. اميدوارم يک روز امکانی بوجود آيد که بتوان يک مجسمه تاريخی از ندا را برای يک ايران آزاد ساخت. بسيار علاقمندم مجسمه او را به مثابه يک فرشته، "فرشته ايران، فرشته آزادی" بسازم و مسلمن مجسمه او را بدون حجابی که موهای زيبايش را بپوشاند بسازم. افکارم و دعاهای من با شما و مردم ايران در مبارزه تان برای رسيدن به دموکراسی و آزادی در ايران است. عشق و نور به شما دوست من".
من هم در ای میلی به او نوشتم که تمام زنان ایرانی ناچارند یکی از این عکس ها داشته باشند چون در غیر این صورت نمی توانند گذرنامه بگیرند و خود من دو بار ناچار شدم عکسم را عوض کنم چون ماموران اداره گذرنامه به دلیل حجاب ناکافی عکس هایم را رد کرده بودند. به او گفتم "این ندای ما نیست" ندا و بسیاری زنان دیگر این روزها در خیابان فریاد می زنند "نه روسری نه توسری" آنها خواهان پایان یافتن سی سال تحمیل حجاب و تحمیل نوع خاص حجاب حکومتی هستند که به ضرب باتوم و لگد مجبور به داشتن آن شده اند. گفتم اگر تو این ندا را ندای واقعی بدانی میلیونها زن ایرانی را ناامید می کنی و به مبارزه صد ساله زنان ایرانی برای احقاق حقوق اولیه شان بی احترامی می کنی.
پاسخ او این بود:" من بیبش از شصت ای میل از ایرانی ها دریافت کرده ام که این مجسمه را به همین شکل دوست دارند و می گویند او شبیه مریم مقدس، مادر ترزا یا یک قدیسه جنگجوست. در عین حال تعدادی هم ای میل دریافت کرده ام که اصرار داشته اند که مجسمه ای بدون حجاب از او بسازم که متاسفانه برایم سخت است زیرا قبلن هزینه مواد و برونز لازم برای مجسمه را پرداخته ام که بسیار گران است"
کاش می شد بدانم جنسیت آن شصت نفر چیست، محل سکونتشان کجاست و چه درکی از حجاب زنان ایرانی دارند. آیا در کنار اخبار زن مصری کشته شده در دادگاه آلمان و ممنوعیت داشتن حجاب در دانشگاههای ترکیه و بعضی از کشورهای غربی، خبر و تصویری از سی سال
سرکوب زنان ایران به خاطر پوشش دیده و شنیده اند یا نه؟ آیا می دانند ایران تنها کشوری است که حجاب در آن اجباری است و زنان به خاطر حجاب از کار اخراج می شوند،شکنجه وتحقیر می شوند و شلاق می خورند؟
متاسفم که آن شصت نفر ای میل زده اند و این عکس را "روحانی" و شبیه مریم مقدس خوانده اند ؛ اما تنها تعدادی از آن هزاران زن ایرانی که به خاطر حجاب کتک خورده اند، لباس بر تنشان دریده شده و تعهد داده اند که شئونات اخلاقی را رعایت کنند ، ناراحتی خود را از این انتخاب او نشان داده اند.
خوشبختانه اسلاتر در نامه اش ادامه داده است:" اما نامه های پراحساس و صمیمانه ای مثل نامه شما من را متقاعد کرد که مجسمه دیگری از او بسازم"
او ضمن فرستادن عکسی از ندا درباره مجسمه جدید گفته است:" من بسیار مایلم مجسمه ندا طبیعی و مانند خودش باشد، با موهای زیبا و آزادش! نظر شما درباره این عکس از چهره خندان او چیست؟ ندا چنین لبخند زیبایی داشته است در حالیکه در مجسمه اول محزون است. من دومی را ترجیح می دهم چون این لبخند دوست داشتنی نشان از روحیه شاد او دارد"
این آدرس ای میل سازنده مجسمه است "cpslater@mchsi.com" برای کسانی که خواهان تشکر از این اقدام خانم اسلاتر هستند یا درباره مجسمه اول و ساخت مجسمه دوم نظری دارند.
حکومتهای دیکتاتوری زمانی با بحران نهایی خود روبهرو میشود، آشفتگی و سراسیمگی خود را در دو حرکت نشان میدهد؛ قبل از سقوط قطعی مردم تشخیص میدهند که بازی به پایان رسیده و دیگر از حکومت هراسی ندراند. قدرت مردم در تعداد آنها است و قدرت حکومت در استفاده از نیروی نظامی. حکومتی که به خشونت متوسل میشود مشروعیت خود را از دست میدهد و عامه مردم پی به درماندگی حکام میبرند.
درست مثل کارتونهای کودکانه که در آن گربهای در آخرین لحظات فرار به لبه پرتگاهی میرسد و در آن لحظهای که به پایین نگاه میکند و زیر پای خود را خالی میبینند، سقوط میکنند. رژیمهای خودکامه نیز چنین سرنوشتی دارند و فقط کافی است آنها را مجبور کنیم که به زیر پای خود نگاه کنند و پرتگاه را ببینند.
در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از قیام خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان میدهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکنندهای فریاد میکشد: راه بیفت! تظاهرکننده از سر جایش تکان نمیخورد. پلیس شرمنده از کنار او میگذرد. یکی دو ساعت بعد همه تهران این جریان را شنیده اند. اگرچه درگیریهای خیابانی هفتههای متمادی ادامه داشت، همه به نوعی میدانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟
روایتهای مختلفی از اتفاقات اخیر ایران وجود دارد. بعضی این جنبش مردم ایران را چیزی شبیه به انقلابهای مخملین طرفدار غرب میدانند و فکر میکنند که این حرکات درجهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و ... بوده است و ادعا میکنند سیا (CIA) در تحولات ایران دست دارد. این تفکری است که به طور عمده رسانههای گروهی وابسته به دولت در ایران و بعضی از مطبوعات و تلویزیونهای دنیأی عرب تکرار میکنند.
بعضی دیگر میگویند احمدینژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است،و هواداران موسوی تنها از میان طبقه متوسط و فرزندان دنباله رو آنان هستند. به طور خلاصه میگویند: بیایید توهمها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدینژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. این صدایی است که هر از چند گاهی علاوه بر رسانههای ذکر شده در بالا از طرف بعضی از گروهها و رسانههای غربی هم شنیده میشود.
در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را بهخاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد میکنند که تنها قیافه ظاهریاش از احمدینژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هستهای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است. مثلا آقای اوباما صراحتا میگوید که" موسوي و احمدينژاد تفاوتي ندارند."
دست آخر، غمانگیزترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدینژاد و اللخصوص آقای چاوز رئیس جمهور کمونیست ونزولا است. اینان میگویند مهمترین مسئله استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییسجمهورمشروع و قانونی. این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش میگذارد، و قیم مآبانه میپندارد که برای ایرانیان عقبمانده، همان احمدینژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیدهاند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.
این چهار دیدگاه با وجود همه تمایزها به حوادث اخیر ایران، از منظر کليشهای تقابل بین اسلامگرایی سیاسی و لیبرالیسم غربی مینگرند. به همین خاطر در مورد جایگاه بازیگران اصلی مثل حجت الاسلام خامنهای, محمود احمدی نژاد و یا میرحسین موسوی و یا در تحلیل خواستهای مردم سردرگماند.
آنچه در ایران شاهد آن هستیم تلاش جمعیت وسیعی از مردم ناراضی برای زنده کردن آرمانهای اولیه انقلاب ۵۷ است. به همین خاطر است که بسیاری از شعارها و نوع حرکات با آن دوران شباهت فراوانی دارد. این یک جنبش مشروع مردمی است و فعالان آن کسانی هستند که "انقلاب اسلامی" به رهبری آیتالله خمینی، به شعارها و خواستهای آنها خیانت و پشت کرده است.
چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه میشود. نخست، احمدی نژاد قهرمان اسلامگرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلاموفاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانهاش حتی اکثریت علمای قم را هم را هم معذب کرده و تنها یکی از آیتاللهها به او تبریک گفته است. سیب زمینی پخش کردنهای عوامفریبانهاش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوبگر پلیس، بسیج و حزب الله لبنان قرار دارند. بلکه یک سیستم فاسد در سپاه پاسداران و بنیاد مستضعفان نهادی فوق العاده قدرتمند و ثروتمند است که بخش عظیمی از اقتصاد ایران را کنترل میکند و یک طبقه تازه به دوران رسیده ثروتمند در نتیجه فساد رژیم به وجود آمده است.
در این میان تفاوتی هم میان کروبی و موسوی هست. کروبی یک اصلاحگرای واقعی و طرفدار آزادی برای فعالیت گروههای مدنی است اما موسوی را بیشتر باید نماد بازگشت به مدینه فاضله دوران انقلاب دانست. مدینه فاضلهای که آرمانهای آن هنوز زنده است و به خواستهای خود از جمله آزادی و برابری و دموکراسی کامل نرسیده است.
به همین خاطر است که بخش زیادی از ایرانیان در حرکات اخیر خودعلیه ربودن این انقلاب و آرمانهای آن توسط یک گروه متحجر طالبانی به اعتراض برخاستهاند. حرکات اخیر یادآور روزهای انقلاب ایران است که پایههای یک حکومت استبدادی به لرزه درآمد و در فردای پیروزی آن «همه چیز ممکن به نظر میرسید.» به زبان دیگر جنبش اعتراضی کنونی «بازگشت سرکوب شدگان» انقلاب به میدان مبارزه است.
همه اینها نشان میدهد که واقعا یک نوع اسلام رهاییبخش نیز وجود دارد و برای پیدا کردن آن لازم نیست به قرن اول هجری بازگردیم، آنچه که در ایران میگذرد نمونه زنده آن است. اسلام موسوی و طالقانی، اسلامی است که غرب، لیبرلها، چپها و کمونیستها همه از درک آن عاجزند. چون دوست دارند و عادت کرده اند که با اسلام احمدی نژاد و بن لادن دست و پنجه نرم کنند. این البته همان اسلامی است که بن لادنها راهم به وحشت می اندازد.
در پایان این تحلیل ضمن اذعان به ناروشن بودن آینده حوادث در ایران باید گفت بعید است که گربه ایرانی از لبه پرتگاه سقوط کند. احتمالاً حکومت قادر خواهد شد که نیروی انفجاری جمعیت را کنترل کند. اما این دیگر آن رژیم سابق نخواهد بود بلکه حکومتی فاسد و منفور در زمره دیکتاتوریهای دیگر است.
نتیجه هر چه که باشد ما شاهد تحولی در میزان اقتدار و خودباوری مردم ایران هستیم که ممکن است در هیچ یک از نسخههای کلیشهای تقابل اسلامگرایی با دمکراسی لیبرال نگنجد. اگر غرب چنین تفاوتی را درک نکند و به ذات واقعی تحولات در ایران پی نبرد، نشان میدهد که غرب هم موازین دموکراتیک را فراموش کرده و آماده پذیرش احمدی نژاد- هایی از نوع اروپایی آن است. مردم ایتالیا هم اکنون با نمونهای از آن در هیبت برلوسکونی مواجهاند، دیگرانی از این تبار و قبیله در انتظار رسیدن به قدرت هستند.
Labels: politics حوادث ایران
دو راه برای حکومت و سه راه برای مردم
در انتخابات ریاست جمهوری دوم خرداد ۱۳۷۶، حکومت ایران با دو گزینه روبرو بود. یکی تفکر سعید حجاریان بود که عقیده داشت نظام باید از "بالا" دست به اصلاحات بزند وألا با یک انقلاب مردمی مواجه خواهد شد و دیگری تفکر سعید امامی که معتقد بود اصلاحات میتواند باعث از هم گسیختگی و یا انقلاب دیگری شود. هر دو سعید درست میاندیشیدند.
تفکر سعید اول منجر به ۸ سال زمام داری محمد خاتمی شد که نه تنها اصلاحی جدی در حکومت ایران ایجاد نکرد، بلکه قتل نویسندگان، حمله به کوی دانشگاه، به زندان افتادن دانشجویان و فعالان سیاسی و بستن دهها روزنامه در زمان او اتفاق افتاد. تفکر سعید دوم پس از ۴ سال ریاست جمهوری محمود احمدینژاد، ماهیت "جمهوری اسلامی" را به "حکومت اسلامی" تغییر داد. در یک انتخابات فرمایشی رئیس جمهور هم مانند اکثریت نمایندگان مجلس، اعضای شورای نگهبان، و قوه قضأئیه، به جای انتخاب از سوی جمهور مردم توسط آقائ خامنهای منصوب شد.و به این ترتیب حجت السلام خامنهای سه قوه مجریه، مقننه و قضایی را تحت کنترل گرفت و حتئ یک ملکول باقی مانده از جمهوریت را هم تاب نیاورد.
در مقابل مانند بسیاری از جنبشهای امروزین دنیا تعدادی از جوانان و زنان که در طول سالیان گذشته، هدف حمله مستقیم حکومت ایران قرار گرفته بودند، از ابتدا خواستار براندازی رژیم شدند و دست به سوزاندن اتوبوسها و شورشهای خیابانی زدند. اما نسل پدران و مادران این جوانان بیشتر ترجیح میدهند که نظاره گر باشند یا از دور دستی بر آتش داشته باشند. اما اکثریت مردم معترض کم هزینهترین و مدنیترین شیوه مبارزه را برگزیدند و دست به راهپیماییهای گسترده در تهران، شیراز، اصفهان، کرمانشاه، رشت، تبریز، کرمان،مشهد، آمل، اردبیل، گرگان و بسیاری از شهرهای دیگر ایران زدند. متاسفانه اعتراضات گسترده مردم با حرکت قهرآمیز نظامی حکومت روبرو شد که شروع به دستگیری، زندانی کردن، تخریب اموال عمومی، مجروح کردن و به شهادت رساندن حداقل بیست نفر از ایرانیان زد.
در حال حاضر دو راه در مقابل حکومت ایران قرار دارد.
۱. دولت کودتا برای ۴ سال آینده به کار خود ادامه دهد. این حرکت منجر به خفقان عمومی حداقل تا دوره انتخابات بعدی خواهد شد. در این شرایط سپاه و بسیج به یاری حزب الله لبنان که به تازگی در انتخابات لبنان شکست خورده یک سیستم گشتاپو همانند آلمان نازی یا سیستم استبداد صغیر محمد علی شاهی در ایران به وجود میاورند.
۲.تن دادن به خواست مردم معترض و پذیرفتن رئیس جمهوری آقائ موسوی که البته این حرکت بدون جابجایی آقای خامنهای در رژیم ایران غیر ممکن است. و هزینه بسیار سنگینی را برای جایگاه و مشروعیت ولی فقیه در ساختار سیاسی ایران رقم خواهد زد.
در مقابل مردم ایران اما ۳ راه وجود درد.
دو راه اول به طریق اولی همان است که در مقابل جمهوری (حکومت) اسلامی است.
۱. اگر احمدینژاد برسر کار بماند. زندگی مردم به یک حد غیر ممکن میرسد و ممکن است تا چند سال دیگر با یک حکومت شبهه نظامی طالبانی مواجه شویم. که قاعدتا بعد از ۸ سال دولت آقائ احمدینژاد مشارکت مردمی در انتخابات بعدی به حد صفر خواهد رسید.
۲. اگر آقای موسوی انتخاب شود، اگرچه آقای خامنهای باید کنار برود اما دوام "جمهوری اسلامی" صد چندان خواهد شد و نظام جمهوری "اسلامی" بسیار پایدار میشود. در اینجا یک سوال مطرح میشود آیا موسوی "میخواهد" یا اساسا "میتواند" که دست به اصلاح قانون اساسی آپارتایدی جمهوری اسلامی بزند؟
۳. برای مردم و خصوصا جوانان و زنان راه سومی هم وجود دارد و آن گذار از جمهوری اسلامی است. اگر ایران به راستی برای همه ایرانیان است، سیستم فعلی گنجایش حقوق برابر انسانی برای همه ایرانیان را ندارد. اصل ۱۰ و ۲۱ قانون اساسی پنجاه درصد ایرانیان (یعنی زنان) را از حقوق برابر شهروندی محروم میکند و نافی برابری حقوق زن و مرد است. تحت لوای همین قانون اساسی در قرن بیست یکم، ایران در میان بیش از ۱۴۰ کشور دنیا، یکی ازتنها ۴ کشور دنیا، است که به طور قانونی زنان را سنگسار میکند.
اصل ۱۳ قانون اساسی هم چهار نوع "انسان" تعریف میکند. مسلمان، یهودی، مسیحی و زردشتی، به این ترتیب بوداییها ، شینتوها، بهائی ها، آته ئیستها، و دیگر خداپرستان و ناپرستان از حقوق شهروندی برخوردار نیستند. اقلیتهای قومی و دینی هم حتئ از حقوقی که همین قانون اساسی برای آنها برشمرده است برخوردار نیستند. استان کردستان و سیستان و بلوچستان که اکثریت تعداد اقلیتهای ایران را دارند، فقیرترین استانهای کشور هم هستند. بنابر این زنان، جوانان و اقلیتها که حقوق حقه بشری خود را می خواهند پیشتاز مبارزات مردمی بوده و هستند.
گذار از حکومت اسلامی به یک حکومت سکولار که دین و سیاست را مانند تمام کشورهای "پیشرفته" دنیا از هم جدا کند، عواقبی هم به دنبال دارد. مردم ما که در روزهای اول پس از انتخابات تنها با حضور و سکوت خود خواستار بازشماری آرا بودند با خشونت عریانو لجام گسیخته حاکمیت مواجه شدند و به زودی دریافتند که بر اساس آنچه اکثر تحلیل گران سیاسی عقیده دارند ریشه تمام اشرار خود آقای خامنهای است. ایشان با کمک حزب الله لبنان و "تعدادی" از بسیجیان و سپاهیان ناآگاه دست به کشتار و تخریب اموال عمومی زده اند و جان، مال و ناموس بسیاری را به خطر انداخته اند.
مردم ما نشان داده اند که اصولا انسانهای خشنی نیستند اما به قول توماس پین از پدران انقلاب آمریکا، درخت آزادی را هر از گاهی باید با خون ستمگرن آبیاری کرد و نه با خوب مردمان بیگناه.
هر چه که پیش آید، دیگر وضعیتِ تهران به وضعیتی که در گذشته داشت، باز نخواهد گشت.
هر چه که پیش آید، چه اعتراضات شدّت گیرد و چه از شدّتاَش کاسته شود، چه این جنبش پیروز شود و چه بر اثرِ اِرعابِ سرکوب گردد، دیگر کسی را که تنها باید رئیسِ جمهورِ غیرمنتخب احمدینژاد نام نهاد، کسی نخواهد بود جز یک رئیس جمهورِِ دروغین، نامشروع و ضعیف.
هر چه که پیش آید، و هر چه که عاقبتِ این بحرانی باشد که خود مولودِ شناعتِ تقلّبِ عظیمی است که دو هفته پیش روی داد، و اینک انسانهایِ سلیمالعقل در وجودِ آن تردیدی ندارند، دیگر هیچ رهبرِ ایرانی نمیتواند در صحنهیِ جهانی، یا در مذاکره با اُباما، سارکوزی یا مِرکِل ظاهر شود، بی آن که هالهای او را در برگرفته باشد، نه از جنسِ هالهیِ نور آن چنان که احمدینژاد در سخنرانیاَش در سازمانِ ملل در سالِ 2005 تصور نمود، بلکه از جنسِ یک ابرِ گوگردیِ که متقلّبان و قصّابان را در بر میگیرد.
هر چه که پیش آید، دیگر آیتالله خامنهایِ جانشینِ خمینی و رهبرِ عالیِ رژیم، پشتیبان و ولیِ امرِ رئیسِ جمهور، و پدرِ ملّت جایگاهِ خود را به عنوانِ حَکَم از دست داده است، چرا که بیمحابا در برابرِ یک جناح، طرفِ جناحِ مقابل را گرفت، و با این عمل اقتدارِ باقیماندهیِ خود را از دست داد. او که چهار سالِ پیش در برابرِ درخواستها مبنی بر تقبیحِ تقلّب با دقت پاسخ داد که "تنها خدا رأی مرا میداند"، اینک به سادهدلانی که باور داشتند او رهبری است که رعایتِ قانونِ اساسی را میکند، پاسخ میدهد که "به نامِ خداوندِ بخشایشگر، لباسِ رزم بر تن میکنم، مردم را در هم میکوبم و آنها را متفرّق میکنم."
هر چه که پیش آید، آیتاللههایی که به رغمِ همهیِ اختلافات و منافعِ مُتِباعدِ خود تا دیروز در حفظِ یک جبههیِ متّحد کامیاب بودند، دیگر دستهبندیهایِ جدّی و تابنیاوردنیِ خود را عیان کرده اند: آنهایی که پشتِ سرِ خامنهای ایستاده اند و از تصمیمِ وی به در هم شکستنِ خونینِ این جنبش حمایت میکنند؛ و دیگرانی همچون رفسنجانی، رئیسِ جمهورِ پیشین و رئیسِ مجلسِ بسیار قدرتمندِ خبرگان، که هشدار میدهند که اگر موجِ اعتراضات جدی گرفته نشود، "آتشفشان"هایی واقعی از خشمِ مردم فوران خواهد کرد. دیگرانی که هنوز به آیتاللهالعظمی منتظری علاقمند اند؛ هم او که از زمانِ حصرِ خانگیاَش در قم خواستارِ بازشماریِ آرا و برگزاریِ عزاداریِ عمومی برایِ قربانیان سرکوبهایِ اخیر بوده است؛ و نیز آن مراجعِ تقلید و اساتیدِ حوزهیِ علمیهای که دیگر واهمهای از مطرح ساختنِ امکانِ خلعِ رهبری و جایگزینیِ او با یک "شورایِ رهبری" ندارند؛ و این سخنی است که تا دیروز در حکمِ کفر بود.
هر چه که پیش آید، ورایِ این کشمکشهایِ داخلی، دیگر گسستِ مردم از رژیمِ بیرمقی که جراحتی کشنده برداشته است، قطعی است.
هر چه که پیش آید، دیگر جوانانی که تصور میشد شیفتهیِ اصولِ اسلامِ سیاسی هستند، و یک ماهِ پیش در بازگشتِ رئیسِ جمهورِ غیرِمنتخب احمدینژاد از ژنو برنامهیِ یک جشنِ پیروزی را در استقبال از او طرحریزی کرده بودند، با صدایِ بلند و رسا و جسارتی که همزادِ هوشِ سیاسیشان است، خواهند گفت که این رئیسِ جمهور مایهیِ شرمساریی ایشان است.
هر چه که پیش آید، دیگر در تهران، تبریز، اصفهان، زاهدان، و اردبیل، میلیونها جوان در عرضِ چند روز، همچون موسویِ محجوب به قدرتهایی فراتر از خود تبدیل شده اند، که دریافته اند که توانِ آن را دارند که با دستانِ خالی و بدونِ تحریک و خشونت صاحبِ قدرت را سرِ جایِ خود بنشانند.
هر چه که پیش آید، دیگر این رویدادِ خارقالعاده، که همچون هر قیامِ مردمیِ دیگری یک معجزه است، و در این شرایط از یک ناخودآگاهی و همرنگیِ کوری بهرهمند بوده که خاصِ فرشتهیِ تاریخ است؛ آنگاه که میپندارد که به پیش میرود اما در واقعِ امر نگاه به عقب دارد، اوضاع را در همان خیابانهای اطرافِ بازارها و پادگانهایِی که سی سالِ پیش صحنهیِ حوادث بود چنان وارونه کرده است، که هیچ گاه به مخیلهیِ میشل فوکویی که آن اوضاع را در سی سالِ پیش از این توصیف میکرد، هم نمیرسید که انقلابِ واقعی هنوز در راه است، و از قضا اوصافاَش دقیقاً عکسِ آن چیزی است که او بازگو مینمود.
هر چه که پیش آید، دیگر مردم دریافته اند که مردم آنها هستند، و بر رویِ این کره یِ ارض هیچ رژیمی نمیتواند در برابرِ خواستِ مردم قدرت را قبضه کند.
هر چه که پیش آید، دیگر در گرماگرمِ این تظاهراتِ صلحآمیز یک بدنهیِ واحدی سیاسی پدید آمده است که حتی اگر از نفس بیفتد و نیرویَش را از دست بدهد، و حتی اگر قاتلان تصور کنند که میتوانند اعلامِ پیروزی کنند، باز هم بازیگرِ جدیدی بر صحنه ظاهر شده است که بی حضورِ او دیگر نمیتوان حکایتِ این کشور را رقم زد.
هر چه که پیش آید، دیگر تصویرِ زیبایِ ندا آقاسلطان که در روزِ شنبهیِ گذشته با گلولهیِ مسقیمِ یک بسیجی به قتل رسید، و تصاویرِ کودکانی که تا سر حدِ مرگ توسطِ نیروهایِ ضدشورش و رستهیِ موتورسوارانِ سپاهِ پاسدارانِ انقلاب موردِ ضرب و شتم قرار گرفتند، و ویدئوهایِ تظاهراتِ عظیم و به غایت آرام و باشکوه از طریقِ توییتر، هم در دنیایِ مجازی و هم دنیایِ خاکی خواهد گشت و دیده خواهد شد.
هر چه که پیش آید، دیگر مردم جسارتِ آن را یافته اند که بگویند امپراتورِ برهنه است.
هر چه که پیش آید، دیگر رژیمِ آیتاللهها محکوم است که دیر یا زود یا تن به سازش دهد و یا تن به زوال.
ما همواره فراموش میکنیم که آن انقلابِ دیگر، همان انقلابِ نخستی که این ناسیونال سوسیالیسمِ ایرانی را سی سالِ پیش به قدرت رساند، تنها یک سال دوام داشت: چرا برای این انقلابی که دموکرات است و دغدغهیِ حق و حقیقت دارد و اینک صحنه را در اختیار گرفته است، وضع چنین نباشد؟ زمین در تهران میلرزد، و من شرط میبندم که این تنها آغازِِ ماجرا است.
http://www.huffingtonpost.com/bernardhenri-levy/the-swan-song-of-the-isla_b_219323.html
توضیحِ مترجم: آواز قو در عنوانِ این مقاله به این باورِ باستانی اشاره دارد که قو در تمام حیاتِ خود خاموش است و تنها به هنگام مرگ آوازِ زیبایِ خود را سر میدهد.
شرافت راستگويي؟
گفتن ندارد که يکي از ويژگي هاي روزنامه نگار جنجالي مسعود بهنود اختراع <فاکت> است. همه اين را مي دانند. آخرين دسته گل اين ناراستگوي حرفه اي اختراع مکالمه ايست بين آتاباي سر طويله دار شاه و دکتر مصدق اسير در احمد آباد. او مي نويسد: فتح الله آتاباي نقل مي کرد به روزگاري هنگام اسب سواري در دشت هاي غرب و جنوب تهران، به يک گاري برمي خورد که مردي با عبا پشت آن نشسته [بود] و گاريچي دارد در جاده [ي] خاکي مي راند. [هنگامي که آتاباي] از کنار گاري که رد مي شود [شد] صدايي مي شنود [شنيد]. نگاه مي کند [کرد. ديد] دکتر مصدق بود[،] ه که از قلعه تبعيدگاه خود در احمدآباد خارج شده [بود] و به سمتي مي رود [رفت]، عبائي بر دوش و عصائي زير چانه. آتاباي چنان کم مقدار نبود که از عتاب ساواک بترسد[.] لگام اسب را مي کشد [کشيد] و سلامي به سابقه آشنائي هاي دور [داد.] [تأکيد افزوده] آتاباي در[کجا، در چه تاريخي، و به چه کسي نقل کرد؟ نمي دانيم، چون دروغ محض است. چرا دروغ محض؟ چون مصدق به دستور مستقيم شاه به ساواک، نه تنها حق نداشت از محيط تنگ احمد آباد خارج شود؛ وی حتي نمي توانست پزشک مورد نظرش را به خانه ي روستايي خود بطلبد؛ تنها پزشک مجاز ساواک، چون دکتر علوی نماينده ارتجاعی مجلس که به سفارت بريتانيا نيز گزارش می داد، مي توانست از او ديدار کند. حال، چرا بهنود چنين دروغ شاخداري را اختراع مي کند؟ روشن است براي اعطاي <حيثيت> به قوام السلطنه از زبان مصدق که، بخاطر تمجيد از قوام، به آن نسبت <خردمندانه> هم مي بخشد. بهنود از قول آتاباي مي آورد: خواستم جدا شوم[. مصدق] گفت[:] «سلام برسان، کدخداي احمدآباد خواستي ندارد». بعد پشيمان شد و گفت[:] <آفتابم بر لب بام است[؛] از من به او [شاه] بگو[: <]از قوام نجات آذربايجان مي ماند و از مصدق اين که خواست نفت مال ملت باشد و نگذاشتند ... [تأکيد افزوده] چگونه مي شود تصور کرد مصدق بر اين عقيده بوده باشد که مصدق <نجات آذربايجان> را از موفقيت هاي قوام دانسته بوده باشد؟ چنين تصوري باطل است، چون مصدق هرگز در آن سال چنين ستايشي نادرست از قوام نکرد، بل او را مردي مستبد و ناقض قانون اساسي مي دانست که با تقلب در انتخابات مجلس پانزدهم حتي مانع انتخاب مصدق نماينده ي اول تهران در آن انتخابات شد. کافي است به نامه ي هاي مصدق به قوام در آن زمان نگريست و ديد که هيچ نکته ي مثبتي در او نمي ديد.[۱] کافي است به نطق مصدق در روزهاي پاياني مجلس چهاردهم بنگريم که طي آن ها از مذاکرات طولاني قوام در مسکو،که – بر خلاف قانون پيشنهادي مصدق و مصوب مجلس چهاردهم داير بر منع اعطاي امتياز به خارجيان در دوران اشغال کشور – بر سر اعطاي امتياز نفت شمال به شوروي جريان داشت، معترض بود.[۲]. کافي است به موضع دکتر مصدق نسبت به اعطای امتياز به خارجيان به هنگام اشغال ايران، از جمله موافقتنامهای که قوام با شوروي امضا کرده بود، نظري بيفکنيم و ببينيم آيا او <نجات> آذربايجان> و تخليه ي آن خطه را از درايت قوام می دانست. در هيچ جا از سخنان مصدق نمی بينيم که وی تخليه نيروهای شوروی از آذربايجان را به درايت قوام نسبت داده بوده باشد. به ياد بياوريم اعتراض مصدق به قوام را هنگامی که وی در خدمت استالين بود: وقتی می گوييم ما تخليه ی ايران را يک مسئله ی مقطوع می دانيم مراد ما اين است که ما راجع به اين مسئله به هيچ وجه [حاضر] برای گفتگو و مباحثه نيستيم، و از اجرای اين تعهد قطعی همسايه دوست و متفق خود [شوروی]، که برای حاکميت ما کمال اهميت را دارد، نمی توانيم صرفنظر کنيم. تمام آقايان با من هم عقيده هستند، [نمايندگان: صحيح است] که رئيس دولت و همراهان او برای حل مسائل ديگری به مسکو بايد رفته باشند. [نمايندگان: صحيح است] [يعنی نه حل مسئله تخليه ايران!] ... ... نمی توانم از تذکر اين نکته خودداری کنم که از روز ۲۵ فوريه، يعنی روزی که دولت شوروی اين تصميم را [<داير بر اينکه از روز دوم مارس [۱۹۴۶/۱۱ اسفند ۱۳۲۴] تخليه ی قسمتی از نيروی شوروی از نواحی ايران چون مشهد، شاهرود، و سمنان واقع در خاور ايران ، که در آنجا آرامش نسبی برقرار است، آغاز می شود، اما نيروی شوروی در ساير نواحی ايران تا روشن شدن اوضاع باقی خواهند ماند] به آقای قوام نخست وزير ابلاغ کرده تا کنون هشت روز می گذرد، و من نمی دانم چرا ايشان فوراً بوسيله ی قائم مقام خود مجلس شورای ملی را مطلع ننموده [است]، در صورتی که می دانيم تمام ملت ايران نگران تخليه ی خاک کشور است. ما انتظار داشتيم که رئيس دولت، با توجه به اينکه از عمر مجلس شورای ملی چند روز بيشتر باقی نمانده، در مطلع کردن نمايندگان ملت عجله می کردند، نه اينکه يک چنين اطلاع مهم را مکتوب بدارند [نمايندگان: صحيح است] تا، بعد از خاتمه ی نمايندگی، يک کشورِ بدون مجلس مواجه با يک چنين عنوانات بر خلاف انتظار بشود. دولت بايد متوجه باشد که اين غفلتها برای کشور گران تمام می شود، و مستلزم مسؤوليت بزرگی است. ... تخليه ی ايران برای ما يک مسئله ی حياتی [است] و تمام ملت از بقای قوای خارجی در اين کشور ناراضی است. [نمايندگان: صحيح است] ... مردم از اينکه مسافرت آقای نخست وزير [به مسکو] از مدت متعارف تجاوز کرده و خبری از ايشان نرسيده [است] نگران هستند. [نمايندگان: صحيح است] نگرانی آنها از خاطره هايی است که در جنگ اخير رؤسای کشورهای کوچک در پايتخت کشورهای بزرگ دارند. [نمايندگان: صحيح است] ... ... مذاکرات رئيس دولت فقط در حدود قوانين موضوع و مقررات عهود معتبر است. [نمايندگان: صحيح است] و هر تصميمی که خلاف اين منظور باشد در نظر ملت ايران کن لم يکن خواهد بود. [نمايندگان: صحيح است. کف زدن ممتد نمايندگان.][۳] [تأکيد در اصل] بدين سان، مخالفت مصدق با مذاکرات قوام در مسکو در مورد تخليه ی ايران در برابر اعطای امتياز نفت روشن است و بحث بردار نيست. جالب اين است که بهنود چنان بجاي مصدق سخن مي گويد که گويي مصدق <دست آورد> قوام را بر ملي کردن نفت ارجح مي دانست! او سپس باز، به دروغ، از قول مصدق به شاه مي آورد: گاهي فکر کن که از تو چه مي ماند. کاري بکن.> [تأکيد افزوده] آيا براستي با توجه به آنچه شاه با ملت ايران کرده بود و مي کرد و آنچه مصدق در خاطراتش در باره ي محمد رضا پهلوي، و سلسله ي پهلوي همچون <مخلوق> بريتانيا، نوشته است مي توان باور کرد که مصدق از شاه خواسته بوده باشد که <کاري کند تا ازو چيزي بماند>؟ هر کسي که با مصدق و مبارزات ملت ايران آشنا باشد مي داند که اين، نه فقط يک دروغ بزرگ، که حتي افترايي عظيم است که اين روزي نامه نگار هفت رنگ بر مصدق مي بندد، اما نخ افترای او از باد است و گره خوردنی نيست. گره به باد مزن گرچه بر مراد رود / (حافظ) از اين همه گذشته، مصدق، در آن سن و سال و با آن پيکر نحيف و فرسوده ی زندان کشيده، بر روی گاری، آن هم بيرون از ديوارهای قلعه احمد آباد، که در آن زندانی بود، چه کار می کرد؟ آخر، رُمان نوشتن هم استعداد می خواهد، چون خرمن کوفتن! خ. شاکري (زند) پاريس ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۸ [۱] محمد ترکمان (گردآورنده)، نامه هاي دکتر مصدق، دو جلد، ج. ۱، تهران ۱۳۷۴، صص ۹۴-۹۰. [۲] حسين کي استوان (گردآورنده)، سياست موازنه ي منفي، دو جلد، تهران ۱۳۲۹، ج. ۲، صص ۲۴۵ به بعد. [۳] حسين کي استوان (گردآورنده)، سياست موازنه ي منفي، دو جلد، تهران ۱۳۲۹، ج. ۲، صص ۷۹-۲۷۶
08/01/2008 - 09/01/2008 07/01/2009 - 08/01/2009 08/01/2009 - 09/01/2009 09/01/2009 - 10/01/2009 03/01/2010 - 04/01/2010 05/01/2010 - 06/01/2010 01/01/2011 - 02/01/2011 02/01/2011 - 03/01/2011 03/01/2011 - 04/01/2011 04/01/2011 - 05/01/2011 05/01/2011 - 06/01/2011
Subscribe to Posts [Atom]